{پارت پنجم}
مرینت:که یک چیزی دید بعد رفتم دوست یک سخره قایم شدیم من خیلی می ترسیم مادر بزرگ دستش را روی قلبم گذاشت بعد یک چیز هایس زمزمه کرد که نفهمیدم بعد گردن بندی که هیچ وقت بهم در نمی یاوارد داد. بهم گفت قول مراقبش باشی مرینت:آره بعد مادر بزرگم رفت و وقتی اومد زخمی بود بردیمش قصر یک هفته بعد حالش بهتر بود که عمو و زنموم مرد وقتی که به مادر بزرگم گفتیم انگار. یکه نمی تونست حرف بزنه و مرد وقتی مرد من انگار همه کسانی که داشتم را مردن خیلی ناراحت بودم ۲ماه گذشته بود بابا بزرگم هم رفته بود دیگه نمی تونستم تحمل کنم به خدمت کار گفتم آب بیاره وقتی آورد گفتم بره بیرون وقتی رفت من آب خالی کردم و
لیوان را توی دستم شکندم تیکی::چی چیکار کردی مرینت:خوب چی کار میکردم برام تحمل آور نبود بعد شکوندم همه اومدن داخل بعد دیگه نفمیدم چی شد بعد از ۲ماه چشمام را باز کردم ولی اون مرینتی که شاد و شیطون نبودم مرینت مغرور و سرد ولی بعضی اوقات مهربان
تیکی:چه داستان غمنگیزی داری مرینت:آره ولی امیدوارم بتونم کسی این داستان را تجربه نکنه برای همین به به بچه های یتیم کمک میکنم تاکسی زندگی من را تجربه نکنه
تیکی:حالا بیا بخواب که برای فردا انرژی داشته باشی مرینت:باشه بعد گرفتم خوابیدم(خوب بچه ها ما میریم روز جشن چون تا اون موقع اتفاقی نیوفتاده)
تماممممممممممممممممممممم
امیدوارم خوشتون بیاد لطفاً لایک و کامنت بزارید
عالیـــــــــ
خیلی خوب بود🎉
ادامه بده
ممنون
ممنون
عالی بود