خب اینم یک قسمت دیگه امیدوارم خوشتون بیاد 💞🙂
ادامه داستان: راشل از خجالت سرش رو پایین انداخته بود چون جی هوپ به همه گفته بود مامور مخفی هست😐 کوکی با لبخند روی لبش به راشل گفت: خب..... ما واقعا شانس آوردیم که باهامون همسفر شدی. راشل به کوکی نگاه کرد و لبخند معصومانه ای زد. نامجون همین جور توی فکر عمیقی بود و به راشل نگاه میکرد. تهیونگ به جمعشون اضافه شد، کنار کوکی نشست و با هیجان گفت: بخاطر ماموریت اومده بودی به کره!؟ راشل ابرویی بالا انداخت و گفت: آره، ماموریتم این بوده که الینا رو بدون اینکه پدرش بفهمه بیارم کنسرت شما! تهیونگ اخمی کرد و با تعجب: الینا، همین دوستت!؟ راشل سرشو به نشانه آره تکون داد. تهیونگ به الینا نگاه کرد که با جیمین گرم صحبت بود. نامجون هنوز توی فکر بود، بعد از چند لحظه یک چیزی یادش اومد و با لبخند گفت: تو...... همون راشل لارجِر هستی!؟ راشل با تعجب به نامجون نگاه کرد و اخمی کرد، با لبخند گفت: آره..... اسم منو از کجا میدونی!؟ کوکی و تهیونگ چشماشون گرد شد و تهیونگ گفت: همون راشل معروف که هیچوقت صورتشو به خاطر مامور مخفی بودنش به رسانه ها نشون نمیده!؟ راشل خنده صداداری کرد و به تهیونگ گفت: آره، ولی من درواقع پلیسم...بعدش، شماها منو میشناسید؟! کوکی با تعجب: همون راشلی که توی یک ماموریت سه تیر به شکمش خورد ولی زنده موند...... در آخر هم پیروز شد!؟ راشل نمیتونست جلوی خندشو بگیره و میخندید، گفت: آره خودمم راشل راجر، شما چطور منو میشناسید!؟ جی هوپ دهنش باز مونده بود و با تعجب گفت: دختر، تو معرکه ای! راشل به جی هوپ نگاه کرد، از حرف جی هوپ سرشو پایین انداخت و خنده بلندی کرد، زد روی پاهاش. الینا و جیمین به خاطر خنده صدا داری که راشل کرده بود، نگاهش کردن. الینا بلند شد و گفت: راشل، چرا میخندی!؟ راشل و بقیه به الینا نگاه کردن، راشل اشک چشماشو که از خنده دور چشماش جمع شده بود رو پاک کرد و گفت: این آقایون منو میشناسن (: جین از اون طرف: شام حاضره!
همشون جمع شده بودن و غذا میخوردن. راشل با چوب غذاخوری یک تیکه از کیمچی رو برداشت و خورد. خیلی خوشمزه بود، با تعجب و ذوق: وااای، این چرا اینقدر خوشمزس!؟ جین لقمشو قورت داد: چون من درست کردم. راشل لبخندی بهش زد. الینا با شوق میخورد و گفت: خیلی خوشحالم، قبل از اینکه بمیرم دستپخت جین رو امتحان کردم. کوکی و تهیونگ خنده ای کردند. شوگا با حوصله غذا میخورد. راشل بشقابشو تموم کرد، ظرف غذاشو طرف جین گرفت و گفت: میشه یکم دیگه بریزی!؟ همه با لبخند به راشل و جین نگاه میکردن، جین بشقاب راشل گرفت و گفت: خیلی خوشحالم که راشل بزرگ هم از دستپخت من خوشش اومده! راشل لبخند عادی زد و ظرف غداشو گرفت و گفت: پسرا، لطفا منو اینجوری صدا نکنین من خجالت میکشم! منم مثل بقیه...... فقط بگین راشل (: نامجون درحال دادن بشقاب: برای منم بریز، (بعد خطاب به راشل) نمیدونستم راشل راجر اینقدر خجالتی باشه! راشل لبخندی زد. میخواست بحثو عوض کنه که گفت: من اسماتونو هنوز نمیدونم.... ولی کوکی و جین رو فهمیدم. همین جور که این حرفو میزد به کوکی و جین هم اشاره و نگاه کرد. جیمین با دهن پر: اسم من جیمینه. راشل با حرکت سر و سریع: جیمین! تهیونگ که در حال برداشتن کیمچی بود: تهیونگ ولی میتونی وی صدام کنی. راشل نگاه به تهیونگ: وی! جی هوپ دستشو بالا کرد و گفت: جی هوپ ولی میتونی هوبی صدام کنی! راشل با اخم و لبخند: جی هوپ، امید مردم!؟....شعارتو از الینا شنیدم(من امید شمام و شما امید منین، چون من جی هوپ هستم)آره!؟ از تویه!؟ جی هوپ همینجور که راشل حرف میزد لبخندش بزرگ تر میشد و در آخر با لبخند بزرگ گفت: آره آره، خودشه. راشل خنده ای کرد و گفت: عاشق شعارت شدم وقتی الینا بهم گفت، چون خیلی امید بخش بود. جی هوپ خندید. شوگا لقمشو قورت داد و گفت: یونگی (: راشل سری تکون داد و گفت: یونگی، روشنایی!؟ شوگا لبخندی زد و سری به نشانه تصدیق تکون داد و یکم کیمچی خورد. راشل هم لبخند زد، به نامجون نگاهی کرد که داشت به راشل نگاه میکرد. راشل منتظر این بود که اسمشو بگه. یک لحظه نامجون به خودش اومد و سرشو تکون داد و به پایین نگاه کرد، بعد به راشل نگاه کرد و گفت:نامجون. راشل لبخند شیرینی زد، موهای کوتاهشو پشت گوشِش انداخت و به غذا خوردن ادامه داد. تهیونگ لبخند آرومی زد، به راشل و نامجون نگاه میکرد.
بچه ها خواب بودند. جیمین نگهبانی میداد، خمیازه ای کشید و به بچه ها نگاهی کرد. روی صندلی نشست و آهی کشید. نامجون بیدار بود و به سقف نگاه میکرد. تهیونگ توی گوشش آروم پچ پچ کرد: آر اِاااااااااااااام! نامجون اخمی کرد و به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ لبخند میزد و گفت: از راشل خوشت میاد!؟ نامجون اخم تعجب باری زد و گفت: مگه تو خوشت نمیاد!؟ تهیونگ با کلافگی: از اون نظر نه.... (لحنش شیطنت بار شد) از اون نظر دیگههههههه! نامجون اخمی کرد و به سقف نگاه کرد: نمدونم راجب چی صحبت میکنی! تهیونگ با لبخند و ناز و عشوه: آر اِاااااااااااااام! نامجون چپ نگاش کرد و گفت: ولم کن میخوام بخوابم. نامجون اونطرف رفت که بخوابه...... تهیونگ با شیطنت: میرم بهش میگم! نامجون سریع روشو طرف تهیونگ کرد و با تعجب گفت: بگو که همچین کاری نمیکنی!!! تهیونگ خنده ذوق باری زد و گفت: پس عاشق شدی!!!! شوگا با کلافگی: میشه اینقدر صحبت نکنین!!! بزارین ما بخوابیم! راشل به دیوار تکیه داده بود و بیدار بود، سر الینا روی پاهاش بود و نوازش میکرد با کنجکاوی نگاهی به پسرا کرد و دید نامجون به شوگا نگاه کرد و عذرخواهی کرد. راشل نفس عمیقی کشید و سرشو به دیوار تکیه داد..... توی فکر فرو رفت. فکر اینکه چجوری سر از اینجا درآوردن و با گروه بی تی اس همسفر شدن. یک لبخند شیرینی روی لباش اومد...... ولی لبخند یکهو محو شد. به الینا نگاهی کرد، خواب بود. سرشو بالا کرد و چشمش به جیمین خورد که روی صندلی خوابش برده بود..... دوباره سرش رو به دیوار تکیه داد، چشمانش را بست.
صبح شد. سر کوکی از انباری بیرون شد و بیرون رو نگاهی کرد. زامبی نبود. خطاب به بچه ها گفت: بیاین بیرون اَمنه. همه بیرون اومدن. جین ابرویی بالا انداخت و گفت: چه عجیب، زامبی ای دیده نمیشه. راشل آهی کشید و گفت: ما جزو خوش شانسا بودیم که زنده موندیم، باید مراقب باشیم، البته فکر کنم آدمای دیگه هم زنده موندن... .....راه بیفتین. 9 نفره حرکت کردن. کوکی مراقب الینا بود همونجور که به راشل قول داده بود. جین و جی هوپ هم مراقب هم بودن، تهیونگ بعضی وقتا مراقبشون بود(چون ترسو بودن). یک چند کیلومتری جلو رفتند. راشل یک مغازه دید که راهنمای سفر بود. به سمتش دوید. نامجون و جیمین به هم نگاه کردن و هردو دنبال راشل دویدن. راشل پشت شیشه ایستاد و نگاه کرد.... نامجون و جیمین رسیدند و ایستادند. راشل در حالی که دستشو به خاطر آفتاب جلوی صورتش گرفته بود گفت: ممکنه توی مغازه نقشه سئول باشه!؟ جیمین سری تکون داد: شاید باشه! جین بهشون اضاف شد که یکدفعه از داخل یک زامبی خودشو به شیشه چسبوند و حمله کرد. همشون از ترس یکم عقب رفتن، جین از شدت ترس دادی کشید و پشت نامجون قائم شد. جیمین دست روی قلبش گذاشت و به زامبی چپ نگاه کرد. بقیه خودشونو رسوندن و صحنه رو دیدن. راشل نزدیک در مغازه شد و نامجون گفت: اگه چند زامبی داخل بود چی؟! راشل به نامجون نگاه کرد و گفت: چرا باهام نمیای!؟ تهیونگ چشاش برق زد و لبخندی زد، راشل به کوکی نگاه کرد و گفت: کوکی تو هم بیا، الینا گفت که بوکس کار میکنی. کوکی ابرویی بالا انداخت. تهیونگ لبخندش محو شد. کوکی الینا رو دست شوگا داد و رفت. الینا به شوگا نگاهی کرد و لبخندی زد، شوگا هم دستشو دراز کرد و الینا بازوشو گرفت.
دارم خیلی طولانی مینویسم😂😂
بسه ناموسا خیلی زیاد شد...... 😑😑
راستی عکس این قسمت الینا و راشل هم هستن (:
چیزی واسه گفتن ندارم /:
امیدوارم لذت برده باشین(: (حالا که نگاه میکنم خیلی زود تموم کردم😐)
خیلی خوبید💞💞
عالی بود
عالیییی بود❤❤🤩🤩
💜✨
عالیه
من خیلی خوشم اومد از داستانت
ممنون❤️💙💜
خوب بود
عالی
خیلی دوس داشتم...👌💜
بغل😊❤️💙💜
سلام داستانت عالیه لطفا داستان منم بخوناسمش اخرین مبارز هست
حتما😊
آقا همینجوری ادامه بده به سرت نزنه کم بنویسی ها
اوکی😂
گود بود 🙂✨
عالی خیلی طولانی مینویسی
خودم حس کردم😐🙄💞