
💓💝💘
از زبان مرینت: رفتیم پیشه تیکی دیدیم حالش اصلا حالش خوب نبود😰😰 گفتم:تیکی تیکی خوبی😰 گفت:اصلا حالم خوب نیست مرینت🤢 گفتم:ایراد نداره درست میشی😰 رفتم جلوش نشستم انرژی چندان زیادی نداشت🥺🥺 گفتم:وای نه اصلا انرژی نداری تیکی باید کوآگاماتایم را بشکونم😊کوآگاماتا را بر داشتم شکوندم یک قطره داخلش بود قطره را دادم به تیکی تا بخوره☺️خورد و بعد هم سرپا شد☺️(شب☺️)
همچنین از زبان مرینت:لباس خوابم تیشرت و شلوار بود.توی اتاق آدرین قرار بود بخوابم با آدرین بخش کردیم. من میگفتم روی مبل میخوابم آدرین میگفت خودش رو مبل میخوابه🤕آخرشم آدرین برد من رو تخت آدرین میخوابم آدرین روی مبل🥺💘خوابیدم یک خواب دیدم.(خواب مرینت:👈)«دخترکفشدوزکی:بیفانا گربه سیاه را آزاد کن😢 هرچه قدر میدویدم از آنها دور میشدم که صورت استادفو آمد که میگفت:مرینت تو بدترین کفشدوزک تاریخی😡😡😡صورت گربه سیاه آمد و گفت:دیگه بهت اعتماد ندارم🤬🤬»از زبان تیکی:دیدم مرینت داره کابوس میبینه آدرین را بیدار کردم.گفت:تیکی چیشده این مقیه شب بیدارم کردی😩 گفتم:بانوی شما داره کابوس میبینه شما غرغر میکنی بدو بیدارش کن😬گفت: باشه 😰از زبان آدرین:رفتم رو تخت نشست و گفتم:بانو،بانو پاشو داری خواب میبینی باشو😥بیدارشد نفس نفس می زد گفت:آدرین خوبی😨😨
گفتم:خوبم عزیزم 😊بعد گریه کرد گفتم: چی شده عزیزم🥺🥺🥺🥺 گفت: آدرین تو بهم دیگه اعتماد نداری🥺😭 گفتم: معلومه که دارم🥺چرا این را میپرسی؟🥺گفت:خواب دیدم یک ابرشرور تو رو گرفته من هم هرچه قدر میدویدم از شما دور میشدم بعد صورت استادفو آمد و گفت مرینت تو بدترین کفشدوزک تاریخی و بعد صورت تو آمد و گفتی که دیگه بهم اعتماد نداری😭😭 توی بغلم گرفتمش گفتم: حتی اگر این اتفاق بیفته من بهت اعتماد دارم و استادفو هم این را نمیگه😊 گفت: آدرین میترسم🥺 گفتم:نترس من اینجام گفت:این چه کابوسی بود😰 گفتم:یک خواب بود عزیزم تمام شد 😘 گفت: آدرین میشه پیشه من به خوابی🥺🥺 لطفاً لطفاً 🥺🥺🥺 گفتم:باشه عزیزم💓پ.ی.ش هم رو ت.خ.ت خ.و.ا.ب.ی.د.ی.م از زبان مرینت: دوباره همان خواب را دیدم بیدار شدم😥 آدرین بیچاره هم بیدار شد نذاشتم 2دقیقه به خوابه گفت:
بانو دوباره آن خواب را دیدی؟گفتم:آره، نذاشتم بخوابی ببخشید😭 خدایا چرا این خواب من را ول نمیکنه،آخه کی دوست داره عذاب عشقش را ببینه😭😭😭گفت: قربونه آن دل مهربانت بشم من💝 هیچی نیست عزیزم بیا بیا ب..غ..ل..م به خوابه فکر نکن😘 گفتم:باشه🥲ب..غ..ل آدرین خوابیدم به هیچی فکر نکردم و خوابیدم☺️
از زبان مرینت: رفتیم صبحانه بخوریم صبح بخیر گفتیم و سر میز نشستیم.داشتیم غذا میخوردیم که یک دفعه....
وقتی شیرنی را گذاشتم توی دهنم حالم بد شد🤢ببخشید گفتم و پاشدم رفتم آن طرف🤢 خانم آملی آمد پیشم گفت:چیشده عزیزم؟گفتم: شیرنی را خوردم حالم بد شد🥴گفتن:به زنجبیل آلرژی داری؟گفتم:نه😳گفتن:نمیدانم دخترم برو پیشه دکتر بهت بگه☺️ گفتم:چشم😄
آماده شدم رفتم پیشه دکتر نزدیک عمارت آگراست☺️به دکتر سلام کردم. گفتن:دلیل آمدت به اینجا چیه دخترم؟گفتم:سر صبحانه شیرنی زنجبیلی خوردم، بعد حالم بد شد. گفتن: به زنجبیل آلرژی داری؟گفتم:نه😶گفتن:باید آزمایش خون بدید☺️ گفتم:, ممنون آقای دکتر👨🏻⚕️ خداحافظ رفتم آزمایش خون بدم هنوز35 دقیقه مانده برای مدرسه🏫
رفتم توی اتاق☺️
ازم خون گرفتن، بهم آب قند دادند🥃 منتظر ماندم تا جواب بیاد آدرین زنگ زدن و همه چیز را بهش گفتمو آمد بیمارستان🙂 گفتن که جواب آزمایش خون آمد🙂رفتم جواب را دیدم . جواب آزمایش،وای خدا.........
تمام.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خواهش میکنم عزیزم 💓
عالییییییییییییییی بود میشه پارت بعد رو بزاری😃😃❤❤❤❤
سلام عزیزم دارم مینویسم تمام شد بهت خبر میدم ☺️
ممنونننننن😍🤩
خبر فوری پارت26 درحال بررسی هست 😘
نکته برای خواندن باید بزنید:(پارت ویژه) عشق سیاه و قرمز 26♥️🖤
چه عالیییی خدا کنه زود برسی بشه 😃😃😍😘