
اینم پارت ششم که منتظر بودین🦋🦋
شروع میکنیم❤️💓💕 پارت ششم🦋🐾❤️ عشق پنهان 🦋 🐾 ❤️ 🍭یهو دیدم آدرین خوابش برده تو حالت ابرقهرمانی بغلش کردم و انگشترش رو در آوردم تبدیل به خودش بشه بعد دوباره انگشترش رو گذاشتم 🐾یهو رو شونه خواهرم خوابم برد احساس کردم من رو برد تو تخت خوابم بعد انگشترم رو برداشت هیچی نگفتم بعد اومد و گذاشت سر جاش هوفف🍭آدرین رو گذاشتم سر جاش و رفتم پیش مرینت میخواستم باهاش صحبت کنم تو حالت ابرقهرمانی رفتم از پنجره تو و گفتم تبدیل شو تا بریم رو برج ایفل گفت چی داری میگی گفتم من میدونم هویتت رو به کسی هم نگفتمممم😒🐞باهاش رفتم تبدیل به کفشدوزک شدم و به بالا برج ایفل رفتیم نشست کنارم و داد زد چرا به آدرین نمیگی دوسش داری گفتم تو تو کلارا یی🤯😮🍭آره من کلارا هستم و خواستم بهت بگم (با انگشتش به خونشون اشاره کرد) تو ساعت 7 می یای خونه ما و به آدرین میگی که دوسش دارییی🐞باشه باشه نههه😩🍭خوب چرا نه دوست نداری کاگامی بیاد اون رو با خودش ببره دوست داری🐞آمممم نهههه فقط یک کلمه میامممم

بزن بعدی ادامه ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

🍭آره عالی شد دختر تو دختر خوبی هستی 😊🐞خیلی ممنون بانو گرامی🍭من رو اونجوری صدانکن🐞داداشت که اونجوری صدا میکنه😛😛🍭خوب توباید بدی های داداش رو روی من خالی کنی🐞عصبانی نشو 🍭باشه دیگه من رفتم🐞بعد از رفتن کلارا کلی به حرف هاش فکرکردم و گفتم تنها راهش همینه😌🍭رفتم تو خونه دیدم وقت ناهاره از تو پنجره اتاقم رفتم تو ناتالی اومد و گفت اوهوم(علامت ناتالی🦇😂😂)سلام خانوم وقت ناهار منم گفتم باشه الان میام تو برو 🍭ناتالی رفت منم لباسم رو با جادوم عوض کردم و رفتم پایی پدر نبود ناتالی هم نبود فقط من و آدرین من گفتم فقط ما دو تاییم 🐾آره😊🍭داشتم غذا میخوردم یهو یکی در زد اصلا حواسم به ساعت نبود ساعت 7 بود گفتم وای نه مرینته به آدرین گفتم در رو باز کن یک کسی داره میاد گفت کی گفتم خودت میبینی😌😌😌😌 😌 🐾بگووو🍭نه😛😂🐾باشه رفتم در رو باز کردم کلارا رفت پشت ستون وایستاد نمیدونم برای چی آهان فهمیدم چون مرینت اومده بود

🐾مرینت اومد تو و گفت آدرین میخواستم یک چیزی رو بهت بگم مرینت چرا نمیگی 🐞اوم تو گوشش گفتم من من من دوست دارم🐾بعد گفت دوست دارم و رفت رفتم تو اتاقم و کادو رو باز کردم یک لباس خوشگل مشکی با نوشته زرد خیلی خوشگل بود روش هم نوشته بود من خیلی وقته دوست دارم و نمیتونم بهت بگم تازه تو اتاقم پر از عکس های تو 😌😔وقتی اون عکسا رو نگاه میکنم با خودم میگم که هم دور بودن از تو سخته و حتی فراموش کردنت که بعد کلارا اومد نامه رو بستم و دادم پلگ برد دیگه شب شده بود خوابیدم و صبح شد و رفتم مدرسه حالا از زبان کلارا شب که آدرین خوابید خودم رو نامرئی کردم و رفتم تو بعد هویت دختر کفشدوزکی رو از حافظه اون پاک کردم چون ممکن داشت که...... ❤️

خوب بچه ها برا شما امروز 3 تا اسلاید برای داستان گذاشتم😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ععععععاااااااالللللییییییی بببببووووووددددد
پارت بعد
مرسی آجو
تموم شد😭
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بودددددددددددددددددددددد ♥♥♥♥♥♥♥♥♥بعدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ♥♥♥♥♥♥♥♥
نظر لطفته