خب اینم ادامه قسمت قبلی..... امیدوارم خوشتون بیاد😁💞
ادامه داستان: راشل به همراه نامجون میخواست یک جرقه ای ایجاد بکنه تا زامبی ها به آنطرف خیابون بروند.... راشل و نامجون کنار ماشین نشسته بودند، راشل داشت به دور و بر نگاه میکرد و گفت: خب نقشه ای نداری!؟ نامجون چندلحظه فکر کرد و با هیجان گفت: از ماشین، بنزین میکشیم بیرون، روی پیاده رو خالی میکنیم و با شیشه ای شعله ور میتونیم این سمت خیابون رو آتیش بزنیم و زامبی ها به سمت نور میرن و میسوزن😎 راشل ابرویی بالا انداخت و با تحسین: عجب، خوشم اومد. نامجون پوزخندی زد. راشل به سمت باک ماشین رفت و بازش کرد، بنزین داشت. رو به نامجون کرد:ببین، بطری یا دبه ای پیدا میکنی! نامجون در حال گشتن بود. راشل به سمت اتوبوس نگاهی کرد و یک زامبی به سمت اتوبوس میرفت.... خواست بره که زامبی رو بکشه که شوگا با چوب به کله زامبی زد. راشل خیالش راحت شد و نشست. نامجون به سمتش اومد با یک دبه بزرگ و گفت: این خوبه!؟ راشل با تعجب: عالیه. نامجون به سمت صندوق عقب ماشین رفت و آروم بازش کرد، دنبال شلنگ میگشت که یک زامبی سریع به سمتش اومد، به زمین افتاد و زامبی هم روش بود و سعی در گاز گرفتن نامجون بود. راشل تعجب کرد به سمتش رفت یک لگد محکم به سر زامبی زد، ولی زامبی از روی نامجون کنار نرفت......
راشل چوبی که دستش بود رو چند بار زد به سر زامبی، از سر زامبی خون میومد و حرکاتش کم میشد و آخر نامجون یک مشت محکم به صورت زامبی زد و زامبی پرت شد آنطرف، چندتا تکون خورد و راشل به سمتش رفت و با چوب محکم به سرش زد. نامجون دراز کشیده بود و نفس نفس میزد. راشل هم که با تمام زورش به سر زامبی زده بود، از سر خستگی نشست. راشل به نامجون نگاهی کرد و گفت: خوبی!؟ نامجون با خستگی: آره خوبم، گازم نگرفت.... تو!؟ راشل نفسی از سر خستگی کشید و گفت: اوکیم. راشل بلند شد و دستشو دراز کرد و گفت: پاشو پسر! نامجون به دستش نگاه کرد و بعد به راشل، دستش رو گرفت و بلند شد. نامجون خودشو تکونی داد و به سمت صندوق عقب رفت.... و شلنگ رو پیدا کرد. از باک ماشین بنزین گرفتن، ولی کم بود. از چند ماشین دیگر هم بنزین گرفتن و دبه سنگین شد. نامجون ه راشل گفت: باید بریم از مغازه چند بطری برداریم. راشل سری تکون داد و به سمت مغازه رفتن.
کوکی یکجا نشسته بود و الینا کنارش بود. جمیمن به کوکی گفت: اون دوتا کجا رفتن!؟ کوکی اوفی کرد و گفت: نمیدونم، شاید رفتن جایی واسه موندن پیدا کنن. تهیونگ داشت ناخوناشو میخورد و پاهاشو از استرس تکون میداد. جین یکدفعه زد زیر گریه!!! جی هوپ تعجب کرد، الینا از گریه جین زد زیر گریه. شوگا نفسی از سر عصبانیت زد و گفت: الان موقع گریه نیست بچه ها!!! کوکی به الینا نگاه کرد و بغلش کرد و گفت: آروم باش دختر، همه چی درست میشه! الینا هم گریه میکرد و از شدت خوشحالی ذوق کرده بود. تهیونگ که ایستاده بود، اومد روبرویه جین نشست، صورتشو گرفت و گفت: جین، جین..... مرد خودتو جمع کن! ما قوی هستیم، ما قوی هستیم...... همه چی درست میشه! جین گریش کمتر شد و چیزی نمیگفت. تهیونگ اونو در بغلش گرفت. جیمین یک سرکی به بیرون انداخت و بعد به جین نگاه کرد. یک زامبی نزدیک شد و شوگا با چوب محکم زد به سرش و بقیه به شوگا نگاه کردن.
وارد مغازه شدن. یک سوپرمارکت بزرگ بود. برق نداشت، نامجون جلو رفت. راشل در رو بست و دنبال نامجون رفت.راشل به سمت یخچال ها رفت و بطری های شیشه ای نوشابه رو دید، لبخندی زد و یکی برداشت. نامجون اومد کنارش ایستاد، راشل سر شیشه رو با کنار یخچال باز کرد و به سمت نامجون گرفت: میخوری!؟ نامجون لبخندی زد و شیشه رو گرفت. راشل لبخند شیرینی زد و یک شیشه دیگه رو برداشت، نامجون در حال خوردن به راشل نگاه میکرد. درحال نوشابه خوردن بودن که از در پشتی مغازه یک زامبی وارد شد. نامجون فهمید و راشل رو به عقب کشوند و خودش هم اومد. راشل با تعجب: چی شد!؟ نامجون به راشل نگاه کرد و گفت: یک زامبی اونجایه! راشل: خب برو بزنش....! نامجون: اول باید دره عقب رو ببندیم، که اگه سروصدا ایجاد شد.... زامبی دیگه ای نیاد. راشل ابرو بالا انداخت: عاو!...... من میرم درو میبندم. نامجون سری تکون داد و رفت. راشل به سمت در حرکت کرد و آروم در رو بست. نامجون که مطمئن شد محکم زد توی سر زامبی و افتاد مُرد...... راشل نفس راحتی کشید و سمت نامجون رفت و گفت: زودتر باید جمع و جور کنیم که بریم. نامجون سری تکون داد و دست به کار شدن. نامجون یک ساک پیدا کرد و مواد خوراکه و مواد ضروری رو داخلش گذاشت. راشل هم بطری های آتشزا درست میکرد.
از مغازه بیرون اومدن. زامبی ها پخش و پلا بودن، بنزین های باقی مونده رو روی که پیاده رو ریختن، بعد به سمت خیابونی رفتن که انباری اون سمت بود، ساکت و آرام. پشت یک ماشین قائم شدن. اتوبوس چند قدمی آنها بود. جیمین اونارو دید و به بقیه خبر داد..... کوکی سریع نگاه کرد. نامجون کوکی و حیمین رو دید و کوکی با حرکت دست: چیکار میکنید!؟ کله تهیونگ هم به جیمین و کوکی اضافه شد. نامجون با حرکت دست: صبر کن! راشل فندکی رو روشت کرد، اول شیشه ای که دست نامجون بود رو روشن کرد و بعد مال خودش رو. راشل رو به نامجون کرد: بزن. هردو بلند شدن و بطری هارو پرت کردن، سریع نشستند. نفس ها در سینه حبس بود. بطری ها به زمین خورد و شکست. کل پیاده رو آتش گرفت. راشل و نامجون به صحنه نگاه میکردن و لبخند میزدن. زامبی ها به سمت آتش رفتن و میسوختن. طرف بچه ها خالی بود از زامبی، بلند شدن. راشل رو به بقیه بچه ها کرد و دستی تکون داد که بیان. جیمین دهنش باز مونده بود. تهیونگ لبخند به لب داشت و از صحنه لذت میبرد. کوکی به سمت بقیه رفت و گفت: بچه ها بلند شین که بریم. کوکی دست الینا رو گرفت و الینا ذوق کرد. همه دوان دوان به سمت راشل و نامجون حرکت کردن. همه باهم به سمت انباری دویدند.
من که خیلی ذوق میکنم با این صحنه ها😂😂
راشل آخرین نفر وارد انباری شد. نامجون در رو بست. راشل الینا رو صدا کرد و الینا بهش نگاه کرد، گریه کنان سمت رفت و بغلش کرد. الینا با گریه: راشل خیلی ترسیده بودم (: نامجون از کنارشون رد شد و فهمید اسمت دختره راشل هست و دور شد. راشل دستی به سر الینا کشید و گفت: آسیب که ندیدی؟! از بغل راشل اومد بیرون و اشاره به کوکی: نه، کوکی مراقبم بود. راشل به دنبال نگاه و دست الینا کرد و با کوکی چشم به چشم شد، لبخند عادی زد و گفت: ممنون. کوکی سری تکون داد. راشل، الینا رو یک گوشه برد و نشوند. نامجون ساک رو روی میز گذاشت و به کره ای گفت: بچه ها، اینجا چیزی واسه خوردن هست هر کس میخواد. جی هوپ یک بطری آب برداشت و روی صورتش ریخت. جین که کنارش بود با حالت عصبی شوخی بار همیشگی، بطری رو از دست جی هوپ گرفت و گفت: این آب واسه خوردنه..... نه اینکه همه رو توی صورتت خالی بکنی. جی هوپ خنده ای کرد و جین لبخندی زد. تهیونگ که داشت اون دورو بر سرک میکشید، چیزی پیدا کرد و داد زد: بچه ها اجاق گاز! چشمای جین برق زد و سمت اجاق گاز رفت. جین نگاهی به اجاق کرد و و داد زد: نامجون با خودت چی آوردی؟! نامجون موادغذایی رو به شوگا داد و برای جین برد.
نامجون داشت برمیگشت که راشل جلوش سبز شد، ترسید و کمی عقب رفت. راشل کاملا عادی ایستاد و گفت: ببخشید، میخواستم چیزی بردارم. نامجون کنار رفت و راشل به سمت کیف رفت. که جیمین هم اونجا نشسته بود. راشل داشت دنبال نان و آب میگشت و جیمین به ساک نگاه میکرد و یک نیم نگاهی هم به راشل میکرد. جین داد زد: شما خانوما کیمچی میخورین!؟ راشل سریع سرشو بالا گرفت و به جین نگاه کرد.... سه تا کله از دور به راشل نگاه میکردن، راشل کمی مکث کرد و گفت: چرا که نه...... آره میخوریم. جین لبخندی زد و به غذا درست کردن ادامه داد. راشل آب رو برداشت و به جیمین نگاه کرد و اونم نگاهی به راشل کرد. جیمین گفت: باید دستپخت جین رو امتحان کنی..... عالیه!!! راشل لبخند بزرگی زد و گفت: پس شانس آوردیم که با شما آشنا شدیم. جیمین خنده ای کرد، راشل با لبخند به سمت الینا رفت. به الینا آب رو داد و اونم خورد. چند دقیقه گذشت و نامجون به سمت دخترا اومد و گفت: عااام، جدا از ما نشینین پیش ما بیاین. راشل با حالت عادی: مزاحم نمیشیم راحت باشین. نامجون: این چه حرفیه، شما مارو از اون ساختمون نجات دادی..... مزاحم نیستین. الینا بلند شد و به نامجون نگاهی کرد، نامجون هم به الینا نگاهی کرد. الینا یکدفعه نامجون رو بغل کرد و نامجون با تعجب به راشل نگاه کرد و لبخند زد، الینا رو بغل کرد. راشل بلند شد و با لبخند تلخ گفت: کنسرت شما اومده بودیم که این اتفاق افتاد. نامجون لبخندش بزرگ تر شد و با محبت الینا رو بغل کرد.
الینا کنار جیمین نشسته بود و از اینکه موقع ورود به کنسرت دستش خورده بود بهش صحبت میکرد و جیمین با اشتیاق به حرفاش گوش میداد. راشل یک گوشه جای کوکی و نامجون و جی هوپ نشسته بود و حرف میزد. جی هوپ: شما واسه کنسرت ما اومده بودین کره!؟ راشل نفسی کشید و گفت: من اصلا نمیدونستم که ماموریتم اینه که الینا رو به کره بیارم واسه کنسرت....درواقع اصلن نمیدونستم ماموریتم چی هست.... کوکی با تعجب: ماموریت!؟ ماموریت اداری دیگه! راشل لبتو گاز گرفت و گفت: عاااام، سوتی دادم.... من در واقع یک مامور مخفیم، البته پلیسی که مثل مامور مخفیه! چشمای کوکی و نامجون گرد شد و جی هوپ با هیجان خندید و گفت: ناموسا!!! بعد از سر هیجان به بقیه بچه ها که غذا درست میکردن نگاه کرد و داد زد: بچه ها این خانم مامور مخفیه! سه تا کله از دور به سمت اونا نگاه کردن و تهیونگ گفت:جدی!؟ جیمین که اصلن نفهمید چی میگه چون غرق صحبت با الینا بود. راشل احساس شرمندگی کرد، سرشو پایین انداخت و لبخند زد :)
خب امیدوارم لذت برده باشین🙂 دوستون دارم💞 کامنت یادتون نره☺️
عالی بود
عالیییی بود❤🌸🤩
💜✨🥞
یه سوال مهم آیا فیلم قطار به بوسان یا شبه جزیره رو دیدی؟چون منم از وقتی دیدمشون کلا با زامبی و اینجور چیزا حال می کنم🤣😂
قطار بوسان آره ولی شبه جزیره رو نه😂
وای
عالی بود ادامه بده
سلام ببین اومدم خوندم نگی نخواندی😂
😂😂😂😂
عالی بود منتظر پارت بعدی هستم
جالبه پارت بعد رو بزار
اینو گاز گرفت😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣✨🚶
😂🤦♀️
یا خدا چرا اینقد خوب مینویسی؟!!
انگار دارم فیلم میبینم👍👍
پارت بعدو زود بزار💜
مرسی این بهترین تعریفی بود که شنیده بودم😍😍❤️😂