سلام🙃 اینم پارت دو🤗 تصویر تست عکس سما هستش🙃 خب بریم سراغ داستان🏃🏻♀️🏃🏻♂️
سما نشست روی زمین و زانوهاشو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن😢 دختر 14 ساله که تا دیروز تنها کارش خوش گذرونی با دوستاش و رفتن به مدرسه بود به چه وضعی افتاده! چی قرار بود سرش بیاد؟ یهو یاشا اومد تو! سما با دیدن اون سریع بلند شد و اشکاشو پاک کرد. یاشا پوزخندی زد و گفت«گریه کردی؟» سما هیچی نگفت. یاشا دوباره پوزخند زد. یکم به سما نزدیک شد. این دفعه سما عقب نرفت. چون میدونست فرقی به حالش نمیکنه! یاشا گفت«دوست داری بدونی چه بلایی سرت میاد؟» سما ترسید. با صدای اروم گفت«چی؟» یاشا با لحن مسخره ای گفت« نظافت کردن بلدی؟» سما گفت«اره.» یاشا به در و دیوار اشاره کرد و گفت«اینجا هارو باید تمیز کنی!» سما گفت «تمیز کنم؟ با چی؟» یاشا گفت«میری از سلیمه خاتون جارو و مارو و این چیزارو میگیری و میای کارتو شروع میکنی! منم یه کاری دارم تا غروب نیستم. فعلا!» و رفت. سما گفت«این هی کجا میره خبر مرگش😒»
سما از حرف خودش خندش گرفت! سما یه نگاه به دور و اطراف کرد. خب زیاد کثیف نبود. سما شونه هاشو انداخت بالا.اول و اخرش باید اینجارو تمیز میکرد. واسه همین رفت بیرون. حالا باید چه طوری این سلیمه خاتونو پیدا میکرد؟! چشمش افتاد به یکی از نگهبانای قصر که اون طرف وایساده بود. چاره ای نداشت باید از اون میپرسید. نزدیک اون شد و گفت«ببخشید!» نگهبان که قدش از سما بلند تر بود سرشو اورد پایین. وقتی سما رو دید گفت«چیه؟!» (اینجا همه روانین!) سما گفت«سلیمه خاتون کجاست؟» نگهبان پوفی کشید و یه نگاه به دور و برش انداخت. بعد گفت«با من بیا.» و خودش رفت. سما هم ناچار دنبالش رفت. وقتی نگهبان رسید به یه در سفید وایساد سما هم وایساد. نگهبان گفت«برو تو. اونجا از هرکی بپرسی سلیمه خاتون کیه بهت میگه» و رفت. سما نفس عمیقی کشید و رفت تو...
اون تو پر بود از دخترای جور واجور. سما با تعجب گفت«یا خدا😳» و رفت جلو. همه کارشونو ول کرده بودن و زل زده بودن به سما! سما هول شد و گفت«اِ چیزه سلیمه خاتون کجاست؟» همه به هم دیگه نگاه کردن. یکی از دخترا که پوست تیره ای داشت اومد جلو و گفت«با سلیمه خاتون چی کار داری؟» سما گفت« چیزه میخوام ازش وسایل نظافت بگیرم.» یهو صدای یه زن از پشت سرش اومد«وسایل نظافت میخوای چی کار؟!» سما برگشت و یه زن چاق دید که دستاشو گذاشته بود رو کمرش و زل زده بود به اون! سما دستپاچه شد و گفت«چیزه...چیزه بهم گفتن که یه جایی رو تمیز کنم!» سلیمه خاتون یه ابروشو بالا انداخت و گفت«مممممممم کجارو؟» سما تند گفت«اقا یاشا!» یهو گل از گل سلیمه خاتون شکفت و گفت«اِ یاشا😃» سما گفت«بله.» سلیمه خاتون گفت«زود تر بگو دیگه! بیا بیا بهت بدم!» یهو یه صدا تو دماغی گفت«تعظیم... افسانه بانو وارد میشوند!» یهو همه هول هولکی توی دو ردیف چپ و راست وایسادن و خم شدن سما هم همون کارو کرد. هر چند اصلا نمیدونست ینی چی...
یه زن وارد شد و با قدم های اروم و سنگین چند نفر هم پشت سرش بودن. همه ساکت بودن. هیچ کس نفس نمیکشید! بانو افسانه وقتی رسید به سما وایساد... به اون نگاه کرد... سما نفسش حبس شد... بانو افسانه دستشو زیر چونه سما گذاشت و سرشو اورد بالا... سما رنگش پرید! بانو افسانه وقتی سما رو دید پوزخندی زد و گفت«تو انسانی هستی که یاشا اورده؟!» سما گفت«بببله.» افسانه بانو گفت«عجب!» دستشو اورد پایین و سرشو نزدیک گوش سما برد و گفت«این که از همون اول یه ارباب داری ینی یک هیچ از همه دخترایی که اینجان جلو تری! ولی خب... با یه اشتباه کوچیک ممکنه کاملا ورق برگرده! پس هواست باشه خیطی بار نیار!» و موهای سمارو زد پشت گوشش. سما سرشو کشید عقب. افسانه بانو رو به سلیمه خاتون گفت«بیارینش اتاق من سریع!» و رفت. سلیمه خاتون به سما گفت«زود باش دختر جون.» سما گفت«اما اگه نرم اقا یاشا عصبانی میشه!» سلیمه خاتون گفت«افسانه بانو صد بار از یاشا بد تره بدو!»...
یه زن وارد شد و با قدم های اروم و سنگین چند نفر هم پشت سرش بودن. همه ساکت بودن. هیچ کس نفس نمیکشید! بانو افسانه وقتی رسید به سما وایساد... به اون نگاه کرد... سما نفسش حبس شد... بانو افسانه دستشو زیر چونه سما گذاشت و سرشو اورد بالا... سما رنگش پرید! بانو افسانه وقتی سما رو دید پوزخندی زد و گفت«تو انسانی هستی که یاشا اورده؟!» سما گفت«بببله.» افسانه بانو گفت«عجب!» دستشو اورد پایین و سرشو نزدیک گوش سما برد و گفت«این که از همون اول یه ارباب داری ینی یک هیچ از همه دخترایی که اینجان جلو تری! ولی خب... با یه اشتباه کوچیک ممکنه کاملا ورق برگرده! پس هواست باشه خیطی بار نیار!» و موهای سمارو زد پشت گوشش. سما سرشو کشید عقب. افسانه بانو رو به سلیمه خاتون گفت«بیارینش اتاق من سریع!» و رفت. سلیمه خاتون به سما گفت«زود باش دختر جون.» سما گفت«اما اگه نرم اقا یاشا عصبانی میشه!» سلیمه خاتون گفت«افسانه بانو صد بار از یاشا بد تره بدو!»...
جلوی یه اتاق وایسادن. سلیمه رو به سما کرد و گفت«خب الان میریم تو و هر کاری که من انجام دادم تکرار میکنی. فقط هواست باشه بندو اب ندی!» سما سرشو تکون داد و گفت«باشه!» سلیمه در زد و افسانه بانو گفت«بیا تو.» سلیمه درو باز کرد و رفت داخل. سما هم دنبالش رفت. سلیمه تعظیم کرد و سما هم همون کارو کرد. افسانه بانو به سلیمه گفت«برو بیرون سلیمه!» سلیمه تعظیم کرد و گفت«چشم بانوی من!» و رفت بیرون سما ترسید حالا هیچ کسی جز اون دو دوتا تو اتاق نبود😶 بانو افسانه با چشمای خاکستریش به سما زل زده بود. چرا اینجا چشمای همه ترسناکه؟ بانو افسانه گفت«خب...پس یاشا تورو اورده!» سما چند بار سرشو تکون داد. بانو افسانه پرسید«تو لالی؟!» سما سرشو به معنی «نه» تکون داد. بانو افسانه گفت«پس چرا حرف نمیزنی؟!» سما یکم من من کرد. نمیدونست چی بگه! بانو افسانه گفت« خیل خب، خیل خب فهمیدم!» و برگشت و از پنجره به بیرون خیره شد. سما دلو به دریا زد و گفت«چرا منو اوردین اینجا؟» افسانه بانو یهو برگشت و با حالت خبیسانه ای به سما خیره شد! سما از سوالش پشیمون شد...
افسانه بانو پوزخندی زد و گفت«یاشا برعکس رایان همیشه تو انتخابش دقت میکنه!» این زن خیلی پر رمز و راز بود! دوباره گفت«پرسیدی چرا اوردمت اینجا؟» سما سرشو تکون داد و گفت«بله.» افسانه بانو لبخند مرموزی زد و گفت«یاشارو من بزرگش کردم!خوب میشناسمش! اون هر کسیو تو این قصر نمیاره! قطعا یه چیزی درون تو دیده که... اوردتت اینجا! خودش چیزی بهت نگفت؟» سما تعجب کرد! این چه سوالی بود اخه؟ سما گفت«گفت که... من اونو یاد مادرش میندازم!» افسانه بانو اهی کشید و پشت به سما برگشت. چند ثانیه بعد گفت«اره... تو شبیه آینازی!» سما گفت«آیناز کیه؟» بانو افسانه گفت«مادر یاشا!» سما گفت«فقط مادر یاشا؟» افسانه بانو برگشت و گفت«زیاد فضول نباش! زود از بین میری!» سما سرشو انداخت پایین. با افسانه بانو نمیشه در افتاد! افسانه بانو گفت«خب دیگه میتونی بری. سما تعظیم کرد و رفت بیرون...
سلیمه پشت در وایساده بود تا سما رو دید دووید سمت اون و گفت« چی شد چی گفت؟» سما گفت«هیچی چیز مهمی نبود!» سلیمه گفت«اها باشه بیا بریم بهت وسایل نظافت بدم. سلیمه به سما یه جارو با یه سطل اب و یه دستمال داد به سما. سما وقتی رسید به اتاق سطلو گذاشت زمین و درو باز کرد. وقتی یاشا رو دید که اونجا دست به سینه وایساده قلبش ریخت😨 یاشا گفت«یه جارو گرفتن انقد طول میکشه؟» سما حرفی نزد. یاشا گفت«جواب منو بده تا کفری نشدم!» سما گفت«افسانه بانو گفتن برم پیششون!» یاشا سرشو تکون داد و گفت«آآآآآآآآ!» یهو از پشت سر سما گفت«قربان افسانه بانو ازتون خواستن که بیاین!» سما برگشت و دید که یه دختره. یاشا گفت«باشه الان میام.» دختره رفت. سما احساس کرد موقع رفتن دختره یه پشت چشمی نازک کرد! اینجا همه دیوونن! یاشا به سما گفت«زود باش کارتو بکن تا من بیام!» و رفت...
یاشا به اتاق افسانه بانو که رسید در زد. افسانه بانو گفت«بیا تو.» یاشا درو باز کرد و رفت داخل. تعظیم کرد و گفت«کاری داشتین بانوی من؟» افسانه بانو به جلوی پاش اشاره کرد و گفت«بیا اینجا ببینم.» یاشا رفت و جلوی پای اون وایساد. افسانه بانو گفت«اون دخترو چرا اوردی؟» یاشا گفت«حتما خودتون دلیلشو میدونین!» افسانه بانو چشماشو بست و نفس عمیقی کشید. بعد گفت«به من جواب سر بالا نده یاشا! اون دختر چرا اینجاست؟» یاشا گفت«اون منو یاد مادرم میندازه! افسانه بانو گفت«نباید میاوردیش اینجا!» یاشا گفت«نمیدونستم باید از شما اجازه بگیرم!» یهو افسانه بانو یه سیلی در گوش یاشا خوابوند و گفت«بی تربیت!» گوشه لب یاشا خون اومد. افسانه بانو انگشت اشارشو رو به یاشا کرد و گفت«هر چه سریع تر اون دخترو بر میگردونی سرزمین انسان ها وگرنه... خودت میدونی چی میشه!» یاشا گفت«کدوم اربابی بردشو برمیگردونه؟» افسانه بانو پوزخندی زد و گفت«اصلان قبول نمیکنه!» و پشت به یاشا برگشت. یاشا گفت«خودش گفت!» بانو افسانه با چشمای گرد شده برگشت گفت«چی؟» یاشا گفت«اره.» افسانه بانو سرشو گرفت و گفت«وای اصلان اصلان از دست تو!» بعد گفت«یاشا!» یاشا گفت«بله بانو.» افسانه یهو مهربون شد و گفت«مواظب خودت باش! خیلی!» یاشا تعجب کرد. تا حالا افسانه بانو انقد مهربون نشده بود!یاشا گفت«باشه... کاری با من ندارین؟» افسانه بانو گفت«نه... میتونی بری.» یاشا تعظیم کرد و رفت. افسانه بانو اهی کشید گفت«کاش میدونستی چقد دوست دارم! مواظب خودت باش یاشا! مواظب خودت باش!»
خب این پارتم تموم شد🙃 پارت 3 انشالله هفته بعد منتشر میشه🙃 فعلا خدانگهدار🙃
عالییییییییییییییییییییییی 😉😉😉😉
یاسین : باز این اومد 😒😒 من موندم تو کار و زندگی نداری؟ من : نه 😌😌 یاسین : ای بابا 🤦♀️
من : بفرمایم تو دم در بده 😁 یاسین : خوبه اومدی تو بعد میگی دم در بده من : 😶
خوش اومدی ابجی
نه این چه حرفیه راحت باش😁😂
عالی مثل قبلی😊
من برم پارت بعدی🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️
ممنون به سلامت
تنها داستان درست و حسابی تستچی اینه و یدونه دیگه هم بود که یادم نیست 🤣🤣🤣
ممنون
پارت سه منتشر شد😄
برید بخونید
داستانت خوبه و ازش خوشم اومد👌✨ فقط بیزحمت رو شخصیته سما بیشتر کار کن چون یکم مصنوعیه...البته این انتقاده که داستانت از اینی که هست خیلی بهتر بشه و امیدوارم ناراحت نشی:)
راستی اسمت چیه؟ اسمه خودت؟
ممنون☺
حالا فعلا اول داستانه نقش سما بیشتر میشه ولی ممنون که گفتی بهش فکر میکنم☺
اسممو میخوای چی کار😐
عالی بود ...اما 😶چندتا پارتش تکرار شده بود 😶😑خیلی کم بود ....منتظر پارت بعدی هستم .
ممنون☺
ببخشید این پارت امتحان داشتم وقت نشد😅 ولی پارت بعد طولانیه☺
عالی بود👌👌
پارت بعدی وارد سایت شد و رفت تو برسی😪
و دوباره دوران سماق خوران اغاز میشود😐🤣
😂😂😂😂😂😂😂
برو از مغاز کوچه بخر البته اگه سماقاش تموم نشده باشن😐😂😂
سلام مرسی بابت کامنت هاتون واقعا خوشحالم کردین الان اگ این درس و مشق بزاره میخوام پارت بعدیو بنویسم😒
ممنون که خوندین😊
هههووورررااااا اومد