ســـلامـــ چطوریـن؟😍این همـ از پارت جدیــد❤️ فکر کنم این دفعه قند تو دلتون اب بشـــه😉💕ناظر جان لطفا برازش رو صفحه اصلی:)
ناظر بالا رو بخونید😗 قوانین رعایت شدهــــ❤️ـــ اول لایک کن👍🏻😐نکنی دیگه نمیگذارم...والا😐😹 انقدر گفتم دستم مو در اورد://///
با باز شدن در میله ای بزرگ نگاه بقیه مردان به سمتش چرخیده شد، نگاهش به رو به اش بود و کاملا بی خیال وارد اتاق شد، دستبند بسته شده اش به دور مچهایش توسط زندان بان باز شد و در بزرگ به طرز صداداری به رویش بسته شد ...بقیه افراد متعجب نگاهش میکردند، همچنان ساکت بود و چیزی نمیگفت، در گوشه تختی که خالی بود آرام نشست و سرش رو در کنار دیوار تکیه داده چشمانش برهم گذاشت... _بازهم یه مهمون دیگه،چقدر اینجا پربرکت شده! مرد اهمیتی نمیداد، فقط توی افکار خودش پناه گرفته بود ،توجهی نمیکرد،بقیه منتظر بهش زل زده بودن، متوجه نگاهشون شده بود،ولی بازهم چیزی نمیگفت که یکی از انها به حرف درامد: از کجا امدی؟ مرد هم به حرف درامد:بوسان....
**** (Elizabeth) وارد خونه شدم، دیروقت بود،قطعا اجوما نگرانم شده بود . اطراف خونه تاریک بود و همه جا ساکت و اروم، کیفم رو روی زمین گذاشتم و باهمون لباسهام ،خودمو پرت روی کاناپه کردم..جونی برای روشن کردن چراغ نداشتم، با اون اتفاقاتی که امروز افتاد که هم خنده دار و هم گریه دار بود، نیاز به یکم ارامش داشتم. ولی طبق اماری که ازتو زندگیم در اورده بودم، من ۱۰ساله که انگار چیزی ازم گرفته شده، و اون ارامش بود که بهش مربوط میشد، چشمام رو روهم گذاشتم، وای خواب به چشمام نمیومد، اهی کشیدم و از جام بلند شدم ولی با چیزیکه به ذهنم خطور کرد، دیگه جرات راه رفتن نداشتم... اره! من فوبیای تاریکی دارم! واقعا برای همچین خرس گنده ای مثل من ابرو بره..ولی خب کدومـــ مغز جلبکی گفته که فوبیا ابرو بره؟ اونم یه احساسه! مثل، غم، استرس، شادی... و ...عشق...هِـــه عشق! چرا من دارم رو این تاکید میکنم؟ چه میدونم بـــــابـــــــــا!! تصمیم گرفتم همونجا بشینم رو زمین...اخه مـــادر صــــــلواتــــــی مگه تو میتونی یه گوشه برای خودت بکپــــــــی؟؟؟
خــــــدایــــــــا!!! سرم روکلافه بین دستام گرفتم ، برای لحظه ای چشمام رو بستم ولی چنــــان با هجوم از جام بلند شدم که سرم قیری ویری رفت:\ نفس عمیقی کشیدم که انگار حس جاروبرقی بودن بهم دست داد . با سرعت تمام ماورایی که میدونم چقدر خُلٓم دارم اینو میگم ولی واقعا سرعتم زیاد بود که خوشبختانه با سر رفتم رفتم توی دیوار :)) ولی لطفا تند نرید چون همچین چیزی اتفاق نیوفتاد، این انگشت کوچیکه ی پامه که به دیوار برخورد کرد بـــــــــــــله!!!! و منی که الان دستام رو جلوی دهنم گرفتم که فریادم رو حروم اسمون نکنم و به ریزش سقف بر سرم ختم نشه! :/ بلاخره با هزار مکافات دستمو به صورت کورکورانه ای روی کلید چراغ قرار دادمو وخونه روشن شد ، اونجا بود که باید ملت صف به صف برام کف میزدن، ولی مدیونید فکر کنید طلبکارمـــــ !! خواستم لیِ لِی کنان با اون پای قلم شده برم بکپم که برگه ی روی یخچال منو جذب خودش کرد.... رفتم برگرو از یخچال کندم که نوشته بود: سلام الیزابت،ببخشید که بهت دیر گفتم ولی من و کانگ مین (اجوشی)جایی دعوت شدیم که تصمیم گرفتیم اونجا بمونیم، فردا بعد از ظهر برمیگردیم دخترم! (عکس👆🏼) ترجمه=سلام الیزابت،ببخشید که بهت دیر گفتم ولی من و کانگ مین جایی دعوت شدیم که تصمیم گرفتیم اونجا بمونیم، فردا بعد از ظهر برمیگردیم دخترم! ~اجوما😗
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم، لبخندی ضایه ای زدم، خب پس خوشبختانه میتونستم راحت تر از درد پاهام ناله کنم: 《_آخـــــــ وایـــــ پــــــــــــامـــــ !!!》 *** اخرین رشته نودل رو هم قورت دادم..《_آخیــشــ..》 برای خودم عجیب بود بااینکه برای هرکاریم برنامه ریزی دارم امروز نتونستم برنامه رو به پایان برسونم:[ جالب تر از این که ساعت شد ۳ صبح !! کاسه رو همراه با چاپستیک توی ظرف شوری قرار دادم به سمت اتاقم برگشتم. پنجره اتاق رو که باز کردم سوز بدی توی اتاق امد که بدنم لرزید و محکم پنجره رو بستم:| به هرچیری که دست میزنم یه چیزدیگه رو سرم آوار میشه... با این اوضاع برای فردا مرخصی باید بگیرم، البته اگه دانشگاه رو فاکتور بگیریم!! بعد از گذشت دقایقی طولانی و تلاش برای خوابیدن، حوصله ام بیشتر سر رفت، من به خودم قول داده بودم به محض ورود سر رو بالشت بزارم!! ...نه اینطوری نمیشه، به سمت پالتوم رفتم و تنم کردم و از خونه زدم بیرون...
**** (j_hope) _ممنونم اقای دکتر لطف بزرگی رو در حق ما کردید!! ... لبخندی به اون خانم مسن زدم:این یه وظیفه اس در قبال شما... اون خانم چند بار در مقابلم تعظیم کرد،من هم بهش تعظیمی کردم و به همراه پسرش که سلامتیش رو بدست اورده بود از بیمارستان رفت...عینکم رو از چشمام در اوردم، از خستگی سوزش داشتم، باید چیزی میخوردم که سر حال بشم و بهسمت ابدار چی رفتم ، به سمت در رفتم که متوجه اون پسر شدم، اون هنوز روی نیمکت حیاط نشسته بود و حرکتی نمیکرد.. برای حادثه ی امروز ، شاید نیاز به تنهایی داشت ولی این دست خودش نبود،چو توی سلامت روانی قرار نداشت.. اگه الیزابت اینجا بود خیلی بهتر میشد، الیزابت، دختریه که ازعهده هرکاری برمیاد، اون هدفمنده و میتونه راهش رو به تنهایی رهبری کنه، مثل یک رهبر پر اقتدار...لبخندی روی لبم اومد، توی همون حالت مونده بودم که دستی رو شونه ام گذاشته شد. 《دکتر؟》
به سمت پشتم برگشتم، خیلی تعجب کردم! _الیزابت! اینجاچیکار میکنی!... دختر لبخند دندون نمایی زد :《دکتر حوصله ام سر رفته بود، خوابمم نمیومد،گفتم بیام اینجا شاید به درد بخورم تا اینکه مثل یه گوجه ی لِه شده بیوفتم گوشه خونه》 ابروهامو بالا دادم، دستام رو مقابل سینه ام گره زدم: فقط میتونم بگم حوصله خوبی داری! و بعد خنده ای کردم که متعجب بهم زل زده بود، با این حالتش سرفه مصلحتی کردمو جدی شدم ادامه دادم:گاهی از بی حوصلگی حوصله متولد میشه.. برای تاکید حرفم سری تکون دادم که اونم مقابل من همینکارو کرد و لبخندی زد:《اا...خب من الان میام توی بخش، بااجازه...》 و سریع بدون نگاه به پشتش به سمت اتاق تعویض لباس رفت، دوباره به پنجره نگاه کردم که متوجه جانگکوک شدم که به اینجا زل زده بود...انگار حال خوبی نداشت، نگاهم به دستان مشت شده اش افتاد که همچنان قرمز شده بود و به سمت دیگری رفت... اون از یه چیزی عصبی بود.. از چی؟؟....
**** (Jk) روی نیمکت حیاطی که هنوز تاریک بود و پرنده پر نمیزد نشسته بودم، حیاط بزرگی بود و راحت میتونستی توش گم بشی:) به نقطه نامشخصی زل زده بودم، جسمم اینجا بود و روحم جای دیگه ای،، دقیقا کجا؟ چرا باید بهش فکر کنم، برام چه ارزشی داشت...؟؟ من چی داشتم که براش مهم بود..؟؟ معلومه داره به چشم یک بیمارش بهم نگاه میکنه، یا فقط دوست:)... دوست؟.. چرا از این کلمه نفرت دارم..نمیخوام منو دوست بدونه... من زود به دست نمیام.. اون چیکار کرد..؟ آه لع*نتی منو یاد سارا میندازی... اشک ناخوداگاهم از چشمام بیرون ریخت... هر موقع به اون موزه فکر میکنم چه بلایی سرش امد قلبم از جاش درمیاد و میخواستم نفسم رو از سینه ام بگیره،نفس برام نمونده بود،ای کاش حداقل قبل از اینکه پر میکشید بهش درونم و هدیه میکردم!! من اون روز باهاش بی احساس رفتار کردم و این شد مایه ی عذاب وجدانم. . بغضم که توی گلوم به اشکی روی گونه ام خشک شده بود فرصت نداد و ترکید،،،ولی بی سر و صدا... همون اتفاق منو افسرده کرد، اوگ کارهای خودخواهانه اون هوانگجـــــــه!! اون روباه پیربود که نفسم رو ازم گرفتــ .. نمیتونم خودمو ببخشمـــــــــ !! اون عمارت رو از بین میبـــــرم! اون دستیــــــارش رو زنده نمیگذارمـــــــــــ !!!! لرز کرده بودم و اشک میریختم،پرستار مسنی که برای مراقبت کنارم نشسته بود نگاهی به وضعیتم که چندان تعریفی نداشت کرد... نمیخواستم چهره ام رو ببینه روم رو ازش گرفتم و به پشتم دادم،،،، ا...اون اونجا بود!!
چشمام از حدقه بیرون زده بود، مثل اینکه همین الان دوباره اومده بود اینجا....چشمام اشکی بود و شفاف نمیدیمش،،،،شاید توهم زدم،،،، تلخندی از ناباوری کردم،،، چشمانم رو مالیدم و دوباره به سمت عقب برگشتم...نــ...نـــه!! واقعا خودش بـ...بـــود!! داشت با لبخند همیشگیش با اون دکتر صحبت میکرد، اون لبخند..روی اون لبهاش.. که از نظرم درخشان ترینش بود و میتونست اختیار رو به دستم بده ،پوست سفیدش..که الماس براقی برای خودش بود...چشمهاش!!! تیله های قهوه ایش منو مسخ خودش میکنه،قصد داشت از عمد بهم خ*نجر بزنه؟؟........ تحمل نداشتم، میخواستم اون دکتر رو.... _پسرم حالت خوبه؟؟... افکار با سوال پرستار ریشه ریشه پاره شد...موهام که جلوی چشمام رو گرفته بود، باعث شده بود که نتونه چهره ام رو ببینه... دستم که همچنان ملرزید رو محکم با دست دیگرم از لرزش متوقف کردم ولی نه کامل..._میخوای برگردیم؟ هوا سرده... سری به نشونه موافقت تکون دادم و به سمت توی اتاق قدم برداشتم......
بعد از مدت زمانی کوتاه که روی تخت دراز کشیده بودم،هنوز هشیاریم رو داشتم، چشمانم روی هم بود و نفس هام داشت متظم میشد.. بعد از گذشت ثانیه ای در اتاق به ارومی باز شد... هِـــ ...لابد پرستار برای اینکه بلایی سر خودم نیارم امد مواظبم باشه!!.....صدای قدم هاش به سمتم واضح تر میشد...روی صندلی کنار تخت نشسته و از اخساس نفسهاش میتونستم تشخیص بدم که نزدیکم شده بود...اون بو...همون عطر...نه!! اون عطر خودش بود! ضربان قلبم بی موقع به سینه ام میکوبید...اون عطر مسخ کننده اش لبخند رو لبام مهمون کرد... «احساس میکنم پس از مدت ها میتونی راحت بخوابی..» به زمزمه ارومش گوش میدادم،تصور میکرد که خوابم و دارم رویا میبینم...ولی این وجود خودش بود که یک رویا رو فراهم میکرد...شاید اپن میتونست احساسات سرکوب شده ی گذشته ام رو سرکوب کنه.... انگشتاش رو روی پیشونیم احساس کردم که نوازش وار داشت روی اون میکشید..بخاطر کار اح*مقانه دیروزم زخمی شده بود و کمی میسوخت، چهره ام توی هم جمع شد... «ای وای... انگار هنوز درد داری..» بالحنی که نگرانی توش اغشته بود این رو گفت...و لی من این درد رو میخواستم، این درد قشنگه:)...
بارها من این کارهای اح*مقانه رو کرده بودم... و این دردها رو میکشیدم... اما الان درداش شیرینه:)... الیزابت دوباره ادامه داد:«هومـــ.. یکماه خیلی سریع گذشت، دیگه پزشکت روعوض میکنن و فردی باتجربه تر از من و برای معالجه ات میاد! و از دست منم خلاص میشی:) فکر میکنم وقتی صبح جای خالی منو ببینی راحت تر باشی :)» از دستش خلاص میشم؟؟ لبخند جمع جوری زد و به پنجره نگاه کرد، تن صداش بغص دار بود: «ولیـ..ولی دلم برای اینجا تنگ میشه، دکتر هوسوک، شیلا، بقیه...و.. وتـ...تو! درسته که برام سخت بود ولی...برام جالب بود..من فقط اینجا سختی نکشیدم.. اینجا کاری رو تمام مدت هالحظه شماریش رو میکردم انجام دادم،پزشکی!..من بهش رسیدم!! » اونـ...اون چرا بهم نگفت میخواد یکماه فقط بمونه! اون رسما داشت منو عذاب میداد،میخواست دلم رو از جای خودش بکنه و دوباره سرجاش بدوزتش؟...میخواستم دستش رو بگیرم التماسانه ازش درخواست کنم بمونه... اون دستان لطیفش که دربرابر دستان زخمی من، مسکنی برای تسکین دردهام بود...من اونو نمیفهمیدم... نمیتونستم بفهممش!!... اما با تداعی خطراتیکه براش ایجاد کردم، اون حق داشت که بره....شب خداحافظیمون،تلخ تموم میشه نه؟ و منم باقی عمرم رو توی اون سلول میگذرونم... نه نه..دیگه نمیتونم چشم رو هم بزارم و نگذارم اشک هاش ، تیله هاش رو قرمز کنه، چشمام روباز کردم.اما صدایی ازش نمیومد به اطرفم نگاه کردم که احساس کردم چیزی کنار تخت هستـ.... نگاهم به چهره ارام گرفته اش که سرش روی گوشه ی تخت بود و دستانش رو زیر سرش قرار داده بود قفل شده بود... تیله هاش روی هم گذاشته بود و نفسش منظم شده بود...توی اون لحظه بانمک ترین حالت ممکن قرار گرفته بود..._ ولی من از این کیوت خانم خداحافظی نکردم!... دست زخمی شده ام رو که باند پیچی کرده بود رو به سمت موهای حالت دارش بردم، اون چتری هاش که حالت فری فری پیدا کرده بود از روی پیشونیش کنار زدم....اون زیادی خوشگله..دیگه نمیتونم..سرم رو به سمت پیشونیش نزدیک کردم ... فاصله ای نمونده بود که نگاهم به سمت دستبندش که با حرکت دادن دستش به صدا دراومده بود جلب شد....با دقت تر نگاه کردم...اونـ .. اون دستبند؟؟؟😳!!...امکان نداره...!!! (اینجا تیکه اخر اهنگ Into your Arms رو پخش کنید🥺)
نتیجه 1
هارتتان اکلیلی شد؟؟😗💕 من که اره👍🏻😹😹کامنتتتتت بگذاریید😐👍🏻🫀
نتیجه 2
هارتتان اکلیلی شد؟؟😗💕 من که اره👍🏻😹😹کامنتتتتت بگذاریید😐👍🏻🫀
نتیجه 3
هارتتان اکلیلی شد؟؟😗💕 من که اره👍🏻😹😹 کامنتتتتت بگذاریید😐👍🏻🫀
نتیجه 4
هارتتان اکلیلی شد؟؟😗💕 من که اره👍🏻😹😹کامنتتتتت بگذاریید😐👍🏻🫀
وای هوراااا تمام حدسیاتم انگار داره درست از اب در میاد
لطفا زودتر بزار پارت ها رو 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙂
خیلی خوب بود 🙂💛
🙃💕🫀مرسی، حتما
وای خدای من عالی بود 🥺 بی نظیر بود ادامه بزار خاهش میکنم 💓🥺
مرسی😍❤حتما