سلام من اومدم با پارت 4 😁🌹 راستی نظر یادتون نره ها🌹🥀💖
از زبان مرینت:یهو برفی پرید روی آقای آگراست و دیگه نفهمیدم چی شد که یهو صدای شلیک گلوله را شنیدم گریم گرفت به آدرینا نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه و دستش روی گوشاشه چشم هاشم بسته منم همین کارو کردم من فک کردم
که گلوله به آقای آگراست خورده یهو برفی تکون خورد فک کردم میخواد از جاش پاشه که یهو آقای آگراست از زیر برفی بیرون اومد من به برفی نگاه کردم دیدم داره سعی میکنه من و متوجه یک چیزی کنه نگاهش را دنبال کردم و
زیر یک درخت برفک را دیدم و دوباره به برفی نگاه کردم و دیدم ااااوووووووننننن ممممرررررردددهههه رفتم سمت برفک و رو به روش نشستم و برفک تا من و دید پرید بغلم منم بغلش کردم و آدرینا اومد سمتم و گفت
چرا اونو بغل کردی ؟پاشو بریم گفتم اون ناراحته فک کنم تو نتونی درکش کنی اما من میتونم چون حافظه ام را از دست دادم و نمی دونم مامان دارم ندارم کیم اینجا چکار میکنم چرا اون موقع پایین تپه بودم(البته این ها را جوری گفت که فقط آدرینا بشنوه)
آدرینا گفت باشه بابا بیا بریم اونم با خودت بیار گفتم واقعا😊؟؟؟ گفت آره فقط بدو که بابام زنگ زده به مامانم که تو را پیدا کردیم پاشو بدو بریم منم از جام پاشدم و همراهش رفتم البته برفک بغلم بود تو راه هی با آدرینا حرف میزدم و میخندیدم کلا برفی را انگار یادم رفته بود بلاخره
به خونه رسیدیم و ما وارد شدیم (از زبان آدرین : داشتیم دنبال اون دختره میگشتیم که یهو بابام به مامانم زنگ زد و گفت که اونو پیدا کرده منم خوشحال شدم و به سمت خونه حرکت کردم و، وقتی رسیدم اونا هنوز نرسیده بودن و من رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم و رفتم روی مبل نشستم که یهو
در باز شد و پدرم با اون دختره و اون اج.ل مع.لق (آدرینا رو میگم ها) اومدن تو ولی کلاه دختره روی سرش بود و من نتونستم صورتشو ببینم راستی اون گرگه بغلش چیکار میکرد؟؟؟ 🤔ول کن اصلا😒 حوصله داریا ولی کاش میشد صورتشو ببینم
مادرم اومد و گفت چیزیتون که نشد؟😟 پدرم گفت نه اتفاق خاصی نیفتاد مادرم گفت حالا این دختر خانوم چه شکلیه؟ اون دختره هم کلاهش را در آورد و گفت سلام به همه و دستش را تکون داد و در ادامه گفت : من کاترین هستم از دیدار با شما خوشبختم😊 اون دختره چشماش آبی کمرنگ و موهاش هم آبی پررنگ بود و دم اسبی بسته بود خیلی خیلی جذاب بود از حرف هایی که بهش زده بودن پشیمون شدم مامانم اومد سمتم و بهم گفت
قشنگ ،جذابه، خیلی خیلی زیباست چطوره آدرین می پسندیش به نظرم پسندیدی حالا برو و از دلش در بیار که به نظرم خیلی ناراحته از دستت دیدم گفتم اوکی حتما💖 دیدم دختره بهم نگاه کرد و روش را اون ور کرد مثل اینکه خیلی ناراحت بود رفتم روبروش صورتشو اون ور کرد دستمو برای دست دادن به سمتش بردن ولی اون صورتشو اون ور کرد مثل اینکه خیلی خیلی عصبانی بود گفتم من آدرین آگراست هستم جوابمو نداد گفتم خیلی عصبانی هستی؟ گفت پَ .نَ .پَ تو عصبانی هستی؟ 😠گفتم نمردیمو یکی از دستمون عصبانی شد آدرینا گفت : به به آدرین خان منو حساب کن دیگه گفتم به موقش مامانم اومد و گفت کاترین آشتی کن دیگه گفتم بدم دیگه خانم عصبانی اونم خندش گرفت و دستمو گرفت و گفت سلام آقای پررو من کاترین هستم گفتم پررو !فک کنم اسمم آدرین بود ها دستش را از دستم در آورد و گفت پررو بیشتر بهت میاد منم گفتم باشه چشم خانم عصبانی و همه زدیم زیر خنده🤣🤣 کاترین(مرینت) رفت تو اتاق آدرینا و......
خوب دیگه اینم پارت چهار داستانم بود امید وارم تا اینجا خوشتون اومده باشه دوستون دارم حتما نظر بدید 💖🌈🥀🌹.......... بای
عااااااااااااااالی بود حدیثه جان داستان من هم بخون
ممنون گلم🌹حتما میخونم 😉
عالی
مرسی عزیزم🌹
خیلیییییییییییییی خوشگل بود 😍 بهترینه داستانت فوق العاده هست 😍
مرسی زهرا جون🥰
سلام
میگمو پارت بعدی رو کی گزاشتی؟؟؟؟؟
چند روزه درحال برسیه؟؟؟؟؟؟
عزیزم پنجش و چهار روز پیش شیش و دور پیش امروز یا فردا هم پارت هفتم را میزارم😍
با اینکه دقیق نفهمیدم ولی ممنون 😂💋
منتظر بعدیم ولی نیومده
پارت بعد در حال بررسیه
عالییییییی
بعدی را همین امروز بزار پارت ۵،۶،۷،۸،۹ را امروز بزار😂😂😂😂
ممنون💖اینطوری که نمیشه میخوای دستم بشکنه🤣🤣
چرابرفی مرد اما خوب بود
خوب دیگه چون بابای آدرینا گابریل شکارچی بود و تفنگ داشت برفی فکر میکرد میخواد به مرینت آسیب بزنه ممنون از نظرت💖
ادرین خان نوش دارو بعد مرگ فایده نداره! البته این دفعه داشت 😂😑
آفرین کیوتی خیلی باحاله داستانت 💜🖤
🤣🤣🤣عجب حرفی ممنون از نظرت💖
سلام عالی عالی بود
خیلی خوب مینویسی ♥️♥️♥️
ممنون🥰
عالییییییییییی
ممنون😍