خب اینم قسمت دیگه داستانم امید وارم دوست داشته باشین عشقا :) تصمیم گرفتم که دیگه از تو استفاده نکنم و راشل بنویسم ☺️
خب ادامه داستان: زامبی ها حمله کرده بودن به کنسرت، راشل و الینا به سمت یک در رفتند. هردو از در رد شدن، راشل سعی در بستن در و فقل کردن اونو داشت و الینا از ترس یک گوشه نشسته بود و میلرزید. راشل وقتی مطمئن شد که در قفل شده به سمت الینا رفت و بلندش کرد، الینا بلند نمیشد، راشل نشست و گفت: الینا بلند شو، به خودت بیا! الینا آروم یک چیز رو تکرار میکرد...... و راشل چند باز زد توی گوش الینا، الینا به خودش اومد. بلند شد و باهم دویدند. توی راهرو حرکت میکردند که یک دفعه یک گله زامبی جلوشون سبز شد، چشمای راشل گرد شد الینا جیغی کشید، زامبی ها فهمیدند و به سمتشون حرکت کردند. راشل خیلی هول کرد سریع خودشو به یک در رسوند، در رو باز کرد. الینا رو پرت کرد داخل و خودش هم داخل شد، محکم در رو بست و یک میز جلوش گذاشت😶
راشل به میز تکیه داده بود و نفس نفس میزد، زامبی ها به در میخوردن و نمیتونستن وارد بشن. الینا یک گوشه از ترس به خودش پیچیده بود. راشل صاف ایستاد و به دورو بر نگاهی کرد و دید چند پسر داخل اتاق هستند. راشل ترسید و سریع یک چیزی برداشت و سمتشون پرت کرد، اونا دادی میکشن و یکیشون به کره ای چیزی میگه. راشل اخمی کرد و نگاهی بهشون انداخت، یکم آشنا بودن. الینا یک نگاهی بهشون میندازه و به حالت ترس و خوشحالی: بی تی اس!!!!! راشل خیلی تعجب کرد و به الینا نگاه کرد و گفت: چی؟! 😳
راشل دوباره به اونا نگاهی کرد، جین اومد جلو و به کره ای چیزی گفت. راشل چیزی نفهمید و گفت: داداش، انگلیسی حرف بزن.(مثلا به زبون انگلیسی حرف میزدن) کوکی گفت: شما زامبی نیستین!؟ راشل با جدیت:اگه زامبی بودیم، بهتون حمله میکردیم! تهیونگ که نگران بود با عصبانیت اومد جلو و گفت: زود برین بیرون شاید آلوده باشین!!!! راشل با تعجب جلو میاد، عصبانی شد و گفت: خیلی مارو ببخشین، ما آلوده به چیزی نیستیم! تهیونگ با عصبانیت: اگه باشین و خبر نداشته باشین چی!؟ راشل با عصبانیت بیشتر: اگه زامبی کسی رو گاز بگیره، آلوده میشه..... میبینی که ما اصلا رد گاز گرفتگی نداریم. تهیونگ کمی عصبی بود و نامجون میاد جلو و به راشل گفت: خانم عصبانی نشو، هممون ترسیدیم. راشل دستی به سرش کشید و تهیونگ نفسی کشید و از شرمندگی: واقعا متاسفم، منو ببخشین! راشل نگاه تندی به تهیونگ کرد و به سمت الینا رفت که داره از ترس میلرزه.
راشل کنار الینا نشست و گفت: الی؟! حالت خوبه!؟ الینا گریه کرد و با گریه گفت: همش تقصیر منه😭 راشل تعجب کرد و گفت: چرا عزیزم!؟ الینا با گریه: اگه من خیلی اصرار نمیکردم که به این سفر کوفتی بیایم، الان توی آمریکا بودیم. راشل چهرش نگران شد و الینا رو بغل کرد: اصلا تقصیر تو نیس عزیزم! گریه نکن، اینا همش اتفاقه...... اینا همش اتفاقه. این جمله رو تکرار کرد و سرشو نوازش کرد. نامجون به اون دو نگاهی کرد. نزدیک میاد و گفت: حالش خوبه!؟ راشل به نامجون نگاه کرد و سری به نشانه نه تکون داد! نامجون احساس اضافه بودن کرد. میخواست دور بشه که راشل بهش گفت: ببخشید؟! نامجون برگشت و گفت: بله!؟ راشل: آب دارین!؟ نامجون به بچه ها نگاهی کرد و گفت: جین یک بطری آب بنداز! جین یک بطری به سمتش پرت کرد و نامجون اونو به راشل داد. راشل تشکر کرد و به الینا آب داد، نامجون در فاصله یک متری به دیوار تکیه داده و نگاهی بهشون کرد.
یک ساعت در سکوت گذشت. الینا از بس گریه کرده بود خوابش برده بود. راشل به چشماش دستی کشید و بلند شد. به سمت گروه رفت و روبروشون ایستاد: ببینین، ما هم دیگرو نمیشناسیم..... ولی باید به هم کمک کنیم. اعضا باخبر میشن که راشل نمیدونه اینا کین. نامجون: چراکه نه! راشل دستی به چشماش کشید و در همون حین گفت: باید اول از این اتاق کوفتی خودمون رو نجات بدیم و بعد بفهمیم که ویروس تا کجا پیش رفته. تهیونگ:مطمئنم کل شهرو گرفته. راشل: آره منم همین نظرو دارم، به همین دلیل باید از شهر خارج بشیم. جی هوپ اوفی کرد و بلند شد: خب باید دست به کار بشیم. راشل ابرویی بالا انداخت و بهش گفت: خوشم اومد..............خب، به سلاح احتیاج داریم.
نامجون و کوکی میز رو آروم برمیدارن، کوکی در رو باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت. چندتا زامبی چند متر اونورتر دیده میشدن. کوکی بیرون میاد و با حرکت دست به بچه ها: برین، زودباشین. همه باهم حرکت کردند و سریع رفتند و کوکی آخر از همه حرکت کرد. به سر راهرو رسیدن و زامبی نبود. راشل اول بود و الینا پشت سرش. به عقب نگاه کرد و به یونگی گفت: یک لحظه مواظب الینا باش. یونگی سری تکون داد و راشل جلو رفت،آروم و بادقت. کوکی که جای بقیه رسید با کنجکاوی: اون دختره دیگه کو!؟ الینا با محبت به کوکی نگاه کرد و گفت: جلو رفت. کوکی به مسیر نگاه کرد و بعد با ترس: تنهاش گذاشتین!؟ بعد سریع رفت دنبال راشل. از اون طرف نامجون به بقیه نگاهی کرد و دنبال کوکی رفت.
گرفتین چی شد؟! 🙄
کوکی به دوروبر نگاهی میکرد و بعد خواست وارد اتاقی بشه که راشل محکم زد توی صورتش چون فک کرد زامبیه. کوکی رفت عقب و دماغش رو دست گرفت. راشل وقتی فهمید کوکی رو زده، خیلی تعجب کرد. به سمت کوکی رفت، با نگرانی و آرام گفت: ای وای، خیلی ببخشید........ فک کردم زامبی هستی! کوکی دست رو دماغش گرفته بود و به راشل نگاهی کرد. دماغش خون میومد. راشل از جیبش یک دستمال برداشت و به کوکی داد: بیا این دستمال رو بگیر. کوکی اول به راشل نگاه کرد و بعد دستمال، دستمال رو گرفت و باهاش جلوی خونریزی رو گرفت. نامجون وارد شد راشل میخواست با چوب بزنتش که فهمید نامجونه! نفس راحتی کشید و به نامجون گفت: شانس آوردی، به بقیه بگو اینجا امنه از این طرف میریم. یکهو یک زامبی از پشت سرش وارد شد، نامجون و کوکی خیلی ترسیدن و عقب رفتن. زامبی از پشت لباس راشل گرفته بود و راشل خودشو از دستش آزاد کرد و یک ضربه محکم با چوب به سرش زد، زامبی افتاد زمین و راشل با چکم سرشو له کرد! (میدونم خیلی خشنم😬) کوکی خشکش زده بود و نامجون هاج واج نگاه میکرد. راشل دستی به سرش کشید و به اون دو نفر نگاه کرد و گفت: برین به بقیه خبر بدین. نامجون بعد چند ثانیه چرت زدن حرکت کرد و رفت. کوکی با اشتیاق به راشل نگاه میکرد که مواظب بود کسی نیاد.
شب بود، همشون از ساختمون بیرون اومدن..... پشت یک اتوبوس قایم شدند. راشل از گوشه اتوبوس یک نگاهی به جلو میندازه. خیلی تاریک بود و چشم چشمو به زور میدید. راشل کلافه شد و به اتوبوس تکیه داد، درحالی که پارچه هارو دور دستاش میپیچید با بغل دستیش که کوکی بود حرف میزد. راشل: توی گروهتون کی از همه ترسو تره!؟ کوکی اخمی کرد: هممون یک جور میترسیم توی این موقعیت، ولی ترسورینمون...... جی هوپ و جین هست. راشل درحال گره زدن پارچه با دهنش: نمیدونم کیارو میگی ولی مراقبشون باشین و همین طور دوست من الینا..... اونم ترسویه، آدم های ترسو توی این موقعیت ها بیشتر آسیب میبینن! من هم جلو حرکت میکنم. کوکی ابرویی بالا انداخت و سوالی به ذهنش اومد: عاااام، میشه بدونم شما شغلتون چیه!؟ راشل یک میله برداشت و رو به کوکی کرد: اینو بده به کسایی که سلاح ندارن و مواظب اون سه نفر هم باشین. کوکی با سوالی که توی ذهنش بود، میله رو گرفت و سمت الینا رفت. کوکی: اسمت الیناست؟! الینا با چشمای برق زده بهش نگاه کرد و لبخند معصومانه ای زد و گفت: آره. کوکی نفسی کشید و گفت: من مراقبتم، آسیب نبینی. الینا خیلی خوشحال شد و لبخند شیرینی زد.
راشل به بچه ها نگاهی کرد: یکیتون با من بیاد. نامجون:من میام. راشل اخمی کرد و گفت: بیا. راشل به زامبی ها نگاهی کرد و نامجون کنارش ایستاد و نگاهی به راشل کرد. راشل با دست جاهایی که باید با هم میرفتین رو نشون میداد و نامجون گوش میکرد: اون قسمت زامبی زیاده، این مکان رو میشناسی!؟ نامجون:آره، عین کف دست. تو در حال نشون دادن جایی که زامبی زیاده: خوبه، اون قسمت جای امنی هست که تا صبح اونجا پناه بیاریم یا اون سمت دیگه؟! نامجون با دقت نگاهی کرد و گفت: خب، اونجا نه ولی جلوترش یک انباری که معمولا شبا درش بسته میشه و کسی داخلش نیست. راشل با جدیت و هیجان: خیلی هم عالی! (با نشون دادن جاها) ما با ایجاد سروصدا یا یک جرقه ای اونطرف خیابون، زامبی هارو به اون سمت میکشونیم و خودمون به سمت انباری حرکت میکنیم. نامجون سری به نشانه تحسین تکون داد و گفت: خوشم اومد. راشل نگاهی به نامجون کرد و نامجون لبخندی زد، بعد گفت: اون طرفی که میخوایم یک جرقه ایجاد کنیم یک مغازه ای هست که میتونه کمکمون کنه. راشل هنوز نگاش میکرد، سری تکون داد و به عقب نگاهی انداخت و رو به نامجون: بریم 😁
خب تمام شد.... منتظر پارت بعدی باشین، امیدوارم خوشتون اومده باشه...... برای صحنه های خشن هم عذر میخوام، من ذاتم این شکلیه😬 مرسی که هستین💞
عالیییییی
ادمین ذاتا خشنه اقای ضیا😂ولی خداییش خیلی خوب بود
خیلی خوب بود
جالب و قشنگ بود❤🌸
ادامه بده 🌟🌸
نمیشه عاشقانش کنی؟
خیلی خوب بود🤗
من خودم یه شخصیت خشن دارم😎😌
تفاهم😊👍
حس بدی به این الیناهه دارم😐😂
یجورایی عین بچه کوچولو هاس ولی از شخصیت راشل خیلی خوشم میاد😁🌷
مرسی داستانت عالیه
ممنون😊😂
گرفتین چی شد؟! 🙄:اوت که گرفتیم😂🤣😂
عالی بعدی رو بزار😍😘😘💜💜
😂😂😂❤️
من عاشق صحنه های خشن و... اینا هستم خوشم اومد خوب بود
#تفاهم😎💞
منم همینطور اصلا من خودم هم خشنم باید پسرا رو یه جوری زایه کنم وگرنه اصلا شبا خوابم نمی بره😠😠😠💜
فقط تخیلت خیلی باحاله