سلام دوستان من علیرضا هستم اومدم با پارت ۳ من تصمیم گرفتم دیگه انچه خواهید خواند نگذارم چون داستان رو لو میده ممنون بریم سراغ داستان
مرینت : رفتم سر کلاس دیدم الیا اومد و گفت مرینت چرا این کارو کردی من و بچه ها زحمت کشیده بودیم گفتم خوب کردم من بهت گفتم دیگه ادرین دوست ندارم الیا گفت من که میدونم دوسش داری گفتم من دوست ندارم دیگه باهات قهرم به خاطر اینکه تو کار های من دخالت میکنی گفت من و باش که دلم واسه کی می سوخت خیلی خوب باشه منم قهرم جا هامون و عوض نکردیم ولی قهر بودیم بعد مدرسه رفتم خونه و تیکی اومد گفت :
مرینت از تو بعید بود چرا با الیا اون جوری کردی تو الان صاحب معجزه اسا ها هستی نباید اون جوری میکردی اگه الان اکومایی شه چی چند وقت اصلا خوب رفتار نمیکنی. مرینت : گفتم اره تیکی نمیدونم چم شده ببخشید داشتم با تیکی حرف میزدم که صدای انفجار اومد تبدیل شدم دیدم الیا شرور شده میگه مرینت دوپن چنگ کجایی مثل اینکه قدرت هاش بیشتر شده بود میتونست همه جارو منفجر کنه با گوشیش رفتم و باهاش حرف زدم ولی اون میخواست گوشواره ها مو بگیره
ادرین : دیدم یکی شرور شده گفتم دیگه بسه باید هویت لیدی باگ رو بفهمم امروز وقتشه پلگ تا اومد چیزی بگه من گفتم پلگ پنجه ها بیرون تبدیل شدم با لیدی باگ منفجر کننده رو شکست دادیم و لیدی باگ رفت (ببخشید باز یادم رفت بگم اسم کسی که شرور شده بود منفجر کننده بود ) وقتی دور شد من یواشکی رفتم دنبالش و دیدم پشت خونه مرینت وایستاد من دیگه ندیدمش که یکهو مرینت اومد بیرون و تیکی داشت باهاش حرف میزد با خودم گفتم این امکان نداره مرینت لیدی باگه 😱😱😱 مرینتی که دست پا چلفتی بود وایی خدا یعنی تمام مدت من ع.ا.ش.ق مرینت بودم ولی می گفتم اون فقط یک دوسته یعنی اون منو دوست داره و بعد رفتم خونه و به پلک گفتم
پلگ من تمام این مدت مرینت رو دوست داشتم واقعا اون خیلی زیبا و باهوش و از همه مهم تر به همه کمک میکنه من باید بهش بگم که دوسش دارم پلگ گفت ادرین مواظب باش اون نباید هویت تو رو بفهمه من گفتم خیالت راحت نمی زارم بفهمه من باید فردا صبح تو مدرسه علاقه خودمو بهش بگم و پلگ گفت اه حالم و بهم زدی بزار برم کممبرمو بخورم من گفتم تو به جز کممبر به چیز دیگه ای فکر میکنی گفت معلومه به حب قند گفتم حب قند کیه ؟ گفت هیچی هیچی گفتم فکر کنم تو هم کوامی لیدی باگ رو دوست داری نه شیطون ؟😏 گفت اره مگه چیه گفتم این عالیه من دیگه حتما حتما باید فردا مرینت رو ببینم
مرینت : تیکی برو تو کیفم من باید الیا رو ببینم ازش معذرت خواهی کنم تیکی گفت آفرین مرینت زود برو گفتم باشه اما قبلش باید چند تا ماکارون برای معذرت خواهی ببرم گفت عالیه بعد رفتم پیش الیا زنگ خونه رو زدم الیا گفت چیه گفتم الیا منو ببخش این چند روز اصلا حالم خوب نبود تو راست میگی من ع.ا.ش.ق ادرین هستم ولی بزار خودم بهش بگم و گفتم لطفا منو ببخش اونم گفت باشه مرینت حق با تو بود بیا بالا دختر رفتم بالا و دوباره ازش عذر خواهی کردم و گفتم اینم ماکارون برای بهترین دوستم اونم تشکر کرد و باهم چند ساعت بازی رایانه ای کردیم و من رفتم خونه و خوابیدم
صبح از زبان تیکی : مرینت بیدار شو مدرسه دیرت شد مرینت بیدار شو . مرینت: وایی دیرم شد سریع حاضر شدم و رفتم مدرسه و رفتم پیش الیا گفتم سلام اونم گفت سلام بعد دیدم ادرین اومد پیش منو گفت مرینت لطفا زنگ تفریح بمون کلاس باهات کار دارم منم گفتم باخه یعنی با سه بعد الیا گفت یعنی باشه منم گفتم اره باشه حتما. زنگ تفریح خورد با الیا گفتم تو برو من خودم هستم گفت باشه فقط با آرامش حرف بزن گفتم باشه و بعد از اینکه همه رفتن ادرین اومد پیش من و
دست منو گرفت و منو ب.و.س.ی.د و گفت مرینت من من ع.ا.ش.ق.ت.م. تو تمام زندگی منی از زبان ادرین : گفتم من من ع.ا.ش.ق.ت.م. تو تمام زندگی منی بعد به مرینت نگاه کردم دیدم مثل گوجه سرخ شده و گفت اددددددررریننن تو واقعا منو دوست داری گفتم نه من تو رو دوست ندارم من ع.ا.ش.ق.ت.م. و بعد مرینت گفت وایی خدا بالاخره بعد این همه مدت من به ارزوم رسیدم ادرین منو دوست داره من گفتم تو تمام زندگی من هستی و اومد جلو منو بقل کرد و منو ب.و.س.ی.د. منم بقلش کردم گفت ادرین من از همون روز اول تا الان ع.ا.ش.ق.ت. بودم و فکر میکردم تو منو دوست نداری چون با کاگامی بودی گفتم تو منو از همون روز اول دوست داشتی واقعا ؟ گفت اره خیلی به خاطر همین به پته پته می افتادم گفتم من کاگامی رو دوست داشتم به خاطر اینکه اون با من بود فقط اون منو دوست داشت اما حالا تو منو دوست داری واقعا از ته قلبم دوست دارم گفت منم همینطور و بعد رفتیم تو حیاط تا کسی شک نکنه بهمون
از زبان مرینت : هنوز مثل گوجه سرخ بودم رفتم پیش الیا الیا گفت چت شد دختر چرا ان قدر قرمز شدی گفتم بالاخره ادرین بهم گفت دوستت دارم مرینت الیا گفت مرینت واقعا بهتر از این نمیشه خیلی خوب شد نه گفتم نه عالی شد گفت دختر چرا قرمزی گفتم دارم از خجالت آب میشم بعد الیا گفت میخوای به بقیه بگم گفتم نه ترو خدا به کسی چیزی نگو حتی به نینو هم نگو گفت باشه بابا نترس نمی گم حالا میخوای چیکار کنی گفتم هیچی منو ادرین بزرگ شدیم باهم ا.ز.د.و.ا.ج. میکنیم و یک همستر می خریم الیا گفت مرینت جوجه رو آخر پاییز میشمارن گفتم یعنی چی یعنی ادرین ممکنه ازم بدش بیاد ؟ گفت شاید نه بابا شوخی کردم گفتم آخیش گفت حالا از قرمزی در بیا بسه دیگه گفتم نمی تونم
ممنون دوستان خواندید لطفا نظر بدید خواهش میکنم نظر بدید پارت بعد رو زود می گذارم ممنون
فعلا خدا حافظ 🖐🖐🖐
خیلی قشنگه ادامه بده 🤩🤩🤩🤩
سلام داستان عالییییییه ادامه بده
بله داستان عالیه