سلام بچه ها خب اینم قسمت بعدی لذت ببرید.🤗
اومدم دست بدم که یک دفعه آب پاشیده شد تو صورتم وقتی چشمامو باز کردم دیدم کاپیتان مکس(مشخصات مردی پیر ۵۰ ساله با موهای کوتاه سفیده و چشم های سبز) از اون آپاش های کوچیک دستشه گفت:
من زیاد از این کارا می کنم. منم یه لبخند کوچیک زدم ولی واسه اولین دیدار یکم ناراحت شدم. دست دادم گفتم: من لی لی آکرمن هستم گفت:خوشبختم. سوار کشتی شدم
یکی از کارکنان به اتاقم راهنمایی کرد رفتم توش فقط یک تخت داشت و یک یخچال چمدونم رو گذاشتم زمین و رو تخت ولو شدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم خورشید داشت کم کم غروب می کرد🌅. یه چیزی خوردم و خوابیدم(چونکه از قاره اروپا راه افتادن تا قاره آمریکای شمالی چند روزی طول می کشه اگر دقت کنید بیشترش توی آمریکای شمالی هست)
با صدای کاپیتان مکس بیدار شدم. کاپیتان:برم این باستان شناسمون رو بیدار کنم آهای خانم آکرمن بیدار شید صبح شده. لی لی :الان کاپیتان مکس وقتی رفتم رو عرشه کشتی کاپیتان مکس گفت:از این به بعد مکس صدام کن گفتم باشه مکس.
رفتم توی اتاقم و از یخچال یه تخم مرغ برداشتم و نیمرو زدم و خوردم. رفتم کنار یکی از اتاق ها و فال گوش وایسادم
دوتا از خدمه های کشتی بودن خدمه:این باستان شناس دیوونس می خواد بره تو دل جهنم خدمه۲:اره بابا فکر کرده کیه فکر می کنه می تونه رازش رو پیدا کنه یک دفعه دستی اومد رو شونم
یک دفعه دستی اومد رو شونم مکس بود به پته پته افتادم گفتم اممممم.....چی...زه...مکس..گفت:به حرف های اونا گوش نده تو می تونی و رفت. این روز هم گذشت و ما تقریبا یک روزو نیم دیگه می رسیدیم اونجا.⛴ بچه ها می دونم کمه اما امتحان دارم ولی یک خبر خوب دارم برید ببینید
من تا قسمت ۶ کامل نوشتم 🤗و قسمت ۵و۶ رو خداروشکر زیاد و خوب نوشتم
خیلی ممنون از همراهی و صبرتون به خاطر اینکه کم می نویسم
ممنون و خداحافظ🌹🌹🌹👋👋👋👋👋
عالی بود ادامه بده 😀
سلام ممنون♥️آره تا پارت ۵ در حال بررسی فردا یا پس فردا پارت ۳ منتشر میشه