سلام دوستان اینم پارت ۸ ???
توی اتاقم بودم حوصلم سر رفته بود همه کتاب هایی که سم فرستاده بود خوندم وارد اتاق سرگرمی شدم ورق که نمی تونم تنها بازی کنم بیلیارد هم همینطور ?چشمم به پیانو خورد رفتم جلو و نشستم بر روی صندلی درش را باز کردم نفس عمیقی کشیدم دوسال بود که نزده بودم پام رو روی پدال گذاشتم و شروع به زدن کردم خاطرها یکی به یکی از جلوی چشمان میگذشت زمان متوقف شده بود فقط فقط صدای ترانه ای که می زدم در گوشم می پیچید درد ها و رنج هام با زدن هر کلید پیانو منتقل می کردم
سم از اون غمی که روی دوشش بود رنج می کشید می خواست خالی کن اون سختی ها رو، م* س* ت* کرده بود که صدای پیانویی دردش رو کم تر می کرد به دنبال صدا رفت که دید جلوی اتاق سلینا هست وارد شد و نگاه به سلینا کرد اونقدر غرق زدن بود که متوجه حضور شاهزاده نشده بود سم نگاهش کرد سم اون غم و درد تو چهره ی سلینا هم می دید که گفت قشنگ میزنی صدا متوقف شد سلینا برگشت با دیدن شاهزاده تعجب کرد و گفت بازم تو از جاش بلند شد گفت چی می خوای؟ سم گفت کتاب ها رو خوندی ؟ سلینا رفت نزدیک سم گفت اره حالا برو سلینا خواست بره که سم دستش گرفت گفت چرا با من اینطوری میکنی تو دیگه من از خودت دور نکن سلینا تعجب کرد و رفت نزدیک صورت شاهزاده سم کمی هوشیار بود گفت چیه می خوای بوسم کنی ؟ سلینا صورتشو عقب کشید و گفت م* س* ت* کردی ؟ سم گفت چی ؟ سلینا رفت سر میز و پارچ اب رو برداشت و داخل لیوان اب کرد و........
سم رفت نزدیک سلینا گفت چی کار می کنی ؟ که همون موقع سلینا اب خالی کرد توی صورت شاهزاده و با نیشخندی زد سم چشماش بسته بود کل صورتش خیس شد سلینا گفت خوبی ؟ ? سم گفت تو بیشتر هوشیارم کردی و چشماش باز کرد سلینا خشکش زده بود محو چشم هاش شده بود که دید شاهزاده بادو دستش صورتشو گرفت و بوسید جهان براش وایساد و پارچ از دستش رها شد و شکست ............
فرمانده رفت پیش سلینا گفت بیا بگیر ؟ سلینا گفت این چی ؟ جک گفت دعوت نامه است امشب تولد شاهزاده است تو رو هم دعوت کرده سلینا لبخندی زد جک گفت من کار دارم باید برم اونجا درست رفتار کن سلینا گفت باشه جک گفت اتفاقی افتاده ؟? سلینا گفت چطور ؟ جک گفت خیلی فرمانبردار شدی ! سلینا گفت این بده فرماننده جک و چشمکی زد جک گفت به کارت برس و رفت از اتاق بیرون سلینا نگاهی به دعوت نامه کرد وقتی یاد اتفاق دیشب می افتاد لبخند می زد
اری گفت حواست باشه که تو نوشیدنیش بریزی اون خیلی به شاهزاده نزدیک شده خدمتکار گفت بانو اگه دوک بفهمه .؟... اری گفت تو نگران نباش حالا برو .....
تالار پر از ادم شده بود موسیقی در حال نواختن بود و وسط سالن زوح های جوانی در حال رقص بودن سم کنار پسر عموش جیسون وایساده بود ( پسری با موهای طلایی و چشمان اب مثل سم ) سم گفت کی اومدی ؟ جیسون گفت همین امروز باید چند کار انجام بدم . سم می دونست حتی پدرش هم جیسون زیر دست خودش کرده جیسون جام ش* ر* ا* ب* بالا اورد گفت به سلامتی سم هم این کار کرد و نوشید که یکدفعه ....
رو به جک کرد گفت بهش گفتی بیاد ؟ جک گفت اره سم گفت پس چرا ...که با دیدن سلینا حرفش خورد لباس پرنسسی ابی اسمانی بر تن داشت موهاش دور ش ریخته شده بود و جواهری الماس بر گردن داشت خیلی زیبا شده بود حتی خود جک هم بهش خیره شده بود سلینا رفت جلو و تعظیمی کرد وگفت سرورم تبریک من را بپذیرد شاهزاده لبخندی زد گفت خوش امدی بانو کارن سلینا به قیافه پر از تعجب جک که نگاه می کرد خندش می گرفت ولی جلوی خودش گرفت که .....
اری با دیدن سلینا سری به خدمتکار تکان داد و رفت سمت سلینا گفت بانو کارن سلینا برگشت گفت بانو اری بازم شما رو ملاقت کردم اری گفت خیلی زیبا شدین که شاهزاده گفت همینطور اری نگاهی به قیافه سم انداخت و نگاه عاشق ها رو دید سم رفت و با پسر عموش رفتو و جک کنار سلینا بود و داشت صحبت می کرد خدمتکار اومد اری گفت ش*ر* ا* ب* سلینا گفت ممنون و جام گرفت نوشید اری صبر کرد تا سلینا بنوشه بعد نگاهی به خدمتکار کرد خدمتکار سری تکان داد از تالار خارج شد اری گفت من باید برم خوشحال شدم از دیدنت بعد خنده ای شیطانی زد و رفت سر سلینا گیج می رفت دنیا دور سرش می چرخید رو به جک کرد گفت من میرم جک گفت مهمونی که هنوز تموم نشده ! سلینا گفت جک من می خوام برم جک گفت خیلی خب بریم و با هم از تالار خارج شدن جک گفت فکر می کردم مهمونی دوست داری ؟ سلینا وایساد و دستش گذاشت جلوی دهنش جک هم وایساد و گفت چی شده؟ و دست سلینا رو از جلوی دهنش برداشت و خون دید جک رنگش پریده بود? چشمان سلینا سیاهی رفت وهمه جا تاریک شد تنها صدایی که می شنید صدای جک بود که داد می زد سلینا .... سلینا ...
ادامه دارد ......
.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
کجایی گل امتحانات گذشت لطفا بزارررررررررررر ممنوننننننن
به هر که میپرستی بعدی رو بزار
به اندازه مگس هم ارزش نداشتی پس به کارت برس
سم گفت چی شده جک چی کارم داری ؟ جک گفت فکر کنم فهمیدم کار کیه ؟
اما سم تو یک انتخاب نداری ؟ سم گفت درست حرف بزن بفهم چی میگی ؟
جک گفت باید بیت تاج و تخت و سلینا یکی انتخاب کنی حال تو چی انتخاب می کنی ؟
سلام به دوستان سعی کردم به خاطر شما این بنویسم
امید وارم خوشتون اومده باشه
اگر بتونم ادامه این داستان میدم ولی زمان زیادی طول می کشه ممنون که تا این جا همراهی کردین
سلینا چشمانش باز کرد لب هاش خشگ شده بود بدنش خیلی به شدت درد می کرد زهر به تمام اندام هاش رفته بود شاهزاده رو دید که روی یک صندلی کنار تخت نشسته معلومه تازه خوابیده از جاش به زور بلند شد و نیم خیز روی تخت گفت سم ( شاهزاده ،) شاهزاده با صدای سلینا بلند شد گفت بهتری به هوش امدی خوبی ؟ سلینا نگاه نگران سم دید گفت یکی یکی بپرس اره بهترم سم گفت می دونی چقدر بیهوش بودی ! خیلی شانس اوردی که زنده موندی ! جک وارد اتاق شد گفت سم بیا کارت دارم بدون توجه به من رفت بیرون چند روز از اون روز می گذره سم خیلی به من محبت می کنه اما جک سرد تر شده با من نمی دونم چرا اما حس میکنم چیزی فهمیده که داره مخفی می کنه اری 😠👈👈 تو ممطمعنی که فرمانده مشکوک شده جیسون گفت اره فکر کنم فهمیده کار ما بوده که زهر ریختیم خوب گوشت باز کن اگه شاهزاده بفهمه که ما اینکار کردیم اتفاق بدی می افته اون دختر از شاهزاده دور کن شاه نمی خواد یک پسر احساسی داشته باشه اری گفت چرا این کار با هاش می کنی جیسون گفت به تو ربطی نداره اگه دوک تو رو به همسر ی خودش در نیاورده بود تو به اندازه مگس
چرااااااااا
جای حساسش بود
نههههههههعهههههه
جون هر کی دوست داری اداما بده
سلام دوستان ممنونم از نظر ها تون ?
ولی شاید دیگه این داستان ادامه ندم چون مشغله های خیلی زیادی دارم ?
من تازه با داستانت آشنا شدم وای قسمت بعدی
یا خدا از امروز از اولش خوندم میشه پارت بعدی همین فردا بزاری نمی تونم صبر کنم
ممنون
خواهش می کنم سریع بزار خیلی دی به دیر می زاری?
وایئ? دلم می خواد بزنم اری رو نابود کنم بزن نابودش کن ?
قسمت بعد لطفا ?