آره😐 ناظر تایید کن چیز بدی نداره
روزی روزگاری مرینت داشت رد میشد که شرک اومد و گفت من میدونم تو دختر کفشدوزکی ای بعد مرینت گفت نه من دختر موشی و پروانه ای و مورچه ای هم نیستم چه برسه به دختر کفشدوزکی بعد یهو یه پورتال باز شد ستار با قیچی اومددرینو پیدا کنه تو و گفت همین الان میری پیش ادرین و گرنه ادرین یخ میزنه بعد مرینت میگه مگه ادرین پیش کلویی نیست یهو کلویی از آسمان ها میاد میگه نه بعد مرینت تبدیل میشه به دختر کفشدوزکی میره با حس شیشمش ادرینو پیدا کنه
بعد یادش میفته که کفشدوزک ها حس شیشم ندارن یهو یه گل از تو خاک در میاد میگه سلام من فلاوی ام لیدی باگ میگه خوب چیکار کنم بعد یهو گله تبدیل میشه به کفتر هی میزنه رو سرش لیدی باگ فرار میکنه میبینه کت نوار داره بستنی میخوره لیدی باگ میگه بیا بریم ادرینو نجات بدیم کت میگه من ادرینم خوب بعد یهو یه آکوما رد میشه بعد
میره رو سر باب اسفنجی میشیه هاک ماث میگه میخوای قدرتمند بشی باب میگه نه هاک ماث میگه چرا باب میگه چون میخوام برم سر کار اکوما وسایلشو جمع میکنه میره رو سر لیدی باگ لیدی باگ میگه آکوما جان باگ خوردی الان ناراحت و از این جور چیزا نیستم که هاک ماث میگه چه بهتر نیروی عشق قوی تره بعد
لیدی باگ میگه منظورت نیروی دوستیه حاک ماث میگه اره بعد لیدی باگ گوشواره هاشو در میاره میشکونه که آکوما در بیاد لیدی باگ مرینت میشه میگه عه حالا چیکار کنم اکوما رو گیر ننداختم بعد
بعد هزاران تا خروس پرنده از اسمون پرواز میکنه میان زمین اکومارو میخورن بعد
داستان تموم میشه و مرینت و ادرین بازم بهم نمیرسن چون ادرین هنوزم باور نمیکنه که مرینت لیدی باگه😐
پایان نگران نباشید ادامه نمیدم پارتای دیگه رو بذارم😐 ولی شاید یه داستان درست حسابی نوشتم😑
خیلی قشنگ بود😂✨💜
البته که نوشتن این تست دلیل داشت😐😂
😐😐😐😐😐😐😐
خودمم میخونم خندم میگیره 😐