ادامه داستان💙💙
مامان نامه رو برداشت و همین که جمله اولو خوند دیگه ادامه نداد گذاشتش تو پاکتو گفت:هیچکس حق نداره اون نامه رو بخونه جز خود تسا بعدم گذاشتش رو میز. تسا اصن تو حال خودش نبود انگار نه چیزی میشنید نه چیزی میدید زل زده بود به زمین و اشک می ریخت....
جیهیون:جیهون بشین سرجات _مامان دیگه پس من کی بازی کنم😩 برو بالا با دایی بازی کن منو بابات می خوایم صحبت کنیم _سرکار گذاشتی مارو ها😏شما سایه همو با تیر میزنین چجوری می خواین بدونه دعوا حرف بزنین؟ جیهیون:جیهوووووووووووووووون😡😡😡😡😡 _باشه بابا رفتم سونگ هو:اینقدر به این بچه سخت نگیر منم دیگه خسته شدم از دستورای تو جیهیون:تو نمیخواد به من بچه داری یاد بدی خیلی عرزه داری شرکتو درست اداره کن که من هر ماه نیام گند کاریاتو جموجور کنم😒😒
جیهون:دایی بیام تو🙃 جین:اره بیا فسقلی . . . چند ساعت بعد... خب تسا ام که حالش بهتره ما بریم دیگه...خیلی زحمت دادیم پسرم نه بابا ولی من از آخر میفهمم تو اون نامه چیه😒 چونهی:عه نه خیرم به تو چه ربطی داره بعدم زدن زیر خنده... تسا از دسشویی اومد بیرون و گفت بریم مامان من خسته ام اویا: باشه عزیزم خدافظ خدافظ خدافظ ...........
جیهون:دایی بیام تو؟ جین:بیا تو فسقلی . . . چند ساعت بعد اویا:خب دیگه پسرم دستت درد نکنه ما دیگه بریم رابرت:باشه برین ولی من بالاخره میفهمم تو اون نامه چیه حالا ببین چونهی:عه به تو چه ربطی داره تسا از دسشویی اومد بیرون و گفت:بریم دیگه اویا:باشه عزیزم خدانگهدار
تسا و اویا رسیدن خونه.تسا سریع درو باز کرد و رفت بالا. اویا هم رفت تو اتاقش.. تسا در اتاقشو قفل کردو نامه رو برداشت تا ادامهشو بخونه ادامه نامه:اویا و بابات خیلی باهم خوب نبودن و بعد پنج سال زندگی وقتی آلبرت سه ساله بود یه مدت از هم جدا زندگی میکردن ولی طلاق نگرفتن اما بابای🤬🤬🤬تو به مامانت گف که طلاق گرفته مادر بیچارت هم ساده😑😑😑 باور کرد و بدون اطلاع کسی با هم ازدواج کردن
حدود پنج ماه یا شش ماه باهم زندگی کردن که مادرت فهمید بارداره و خیلی خوشحال شد اما دقیقا همون زمانی بود که بابات با دروگری دوباره دل اویا رو به دست اورده بود وقتی این قضیه رو فهمید خیلی عصبانی شد و گفت که تو رو نمی خواد اما مادرت مقاومت میکرد
یه روز که اویا رفت تا البرتو از مهد کودک بیاره تصادف میکنه و دستگاه تولید مثلش اسیب میبینه و دکترا بهشون میگن که دیگه نمی تونین بچه دار بشین بابات هم از فرصت استفاده کرد و حقیقت رو به اویا گفت تا بتونه بچه رو از چنگ مادرت در بیاره اونموقع تو یه ماهت بود و همین کارم کردن.بابات بدلیل صلاحیت نداشتن مادرت با کمک اویا تو رو ازش گرفت و چون مادرت از بقیه گند کاریای پدرت خبر داشت سرشو زیر اب کرد شاید پدرت واست یه شاهزاده قهرمان بوده ولی حقیقت اینه مادر واقعی تو ناتالیه نه اویا.
سونگهو:حالا چی میخواستی بگی جیهیون:میخوام کمکم کنی الیته به توام مربوط میشه سونگهو:درمورد چی؟ -قاتل سانگهون رو پیدا کردم(شوهر اولیه) .هه حالت خوبه اون که الان تو زندانه -نه نه اونو نمیگم قاتل واقعیش کسی که به اون گفته اینکارو بکنه .حالا کی هس؟ -تا حدود پونزده سال پیش شریک بابام بوده سرش کلا میزاره و میاد سئول ظاهرا یه بدهی گنده به سانگهون داشته .من بازم نفهمیدم کیه🙄 -چویی ایسول حالا کمکم میکنی؟ .تو به عقل من ایمان نداری چجوری کمکت کنم؟
جیهیون:قبول کن تا بگم چجوری سونگهو:باشه قبول -باید از هم طلاق بگیریم با یه دعوای ساختگی جیهون:دایی چرا مامان اینقد بدجنسه جین:کی گفته مامان بدجنسه خیلیم مهربونه -نه خیرم من خودم شنیدم امروز یکیو تهدید میکرد .چی؟چی گفت مگه -گفت امروز ساعت فلان فلان یه بسته میرسه دستت بازش کنو حقیقتو بفهم منتظر باش باهم خیلی کار داریم عین تو فیلما...
خب بچه ها قسمت دومم تموم شد لطفا تو کامنتا بگین ادامه بدم داستانو یا نه ممنون 😘😘😘😍
نظرات بازدیدکنندگان (0)