اینم از پارت پنجم نیروی عشق
انچه گذشت:......... خون ریزی داخلی داره باید سریع عمل بشه........... میتسو : گروه خونی من بهش میخوره.......... پدر ماریا : تو اون را دوست داری ؟........ من اینجا میمونم شما برید و استراحت کنید .......... خب بریم سراغ داستان
رفتم توی اتاق ماریا و روی صندلی کنار تختش نشستم . ۵ساعت بعد :اصلا خوابم نمیبرد یهو دست ماریا گرفتم و گفتم :از همون اولین بار که دیدمت یه حسی بهم دست داد نمیدونم چی بود ولی وقتی اون جوری با ماشین تصادف کردی انگار قلبم تیر کشید . حالا فهمیدم که عاشق تو شدم نمیدونم تو هم دوستم داری یا نه ولی اینو بدون عاشقتم . از زبان ماریا : بعد تصادف هیچی نفهمیدم که یهو یه صدایی توی گوشم میگفت : از همون اولین بار که دیدمت یه حسی بهم دست داد نمیدونم چی بود ولی وقتی اون جوری با ماشین تصادف کردی انگار قلبم تیر کشید . حالا فهمیدم که عاشق تو شدم نمیدونم تو هم دوستم داری یا نه ولی اینو بدون عاشقتم. صداش برام خیلی اشنا بود نمیدونم چی شد که یهو از دهن این حرف پرید و گفتم : منم عاشقتم
از زبان میتسو: یهو ماریا گفت منم عاشقتم اونقدر خوشحال شدم که میخواستم فریاد بزنم و خودم را کنترل کردم و گفتم : خیلی خوشحالم که بهوش اومدی و بعد دکتر را خبر کردم . دکتر گفت : این خیلی خوبه ضربان قلب و نبضتون به حالت نرمال برگشته اگه مشکلی پیش نیاد دو سه روز دیگه مرخص میشید
وقتی این خبر را به پدر و مادر ماریا دادم اونا مثل جت اومدند بیمارستان 🏥 کل روز را پیش ماریا بودند ( خب دوستان میریم روز مرخص شدن ماریا توی این دو روز اتفاق خاصی نیفتاد
از زبان ماریا : مامان و بابا رفتند که کارا ترخیص انجام بدهند وقتی لباسام را عوض کردم میتسو گفت: یه سوال بپرم ؟ ( علامت ماریا ♡ علامت میتسو ♧ ) ♡ بپرس میتسو ♧ تو بهم گفتی که دوسم داری اینو جدی گفتی ♡ البته که جدی گفتم از همون اول عاشق تو شدم ولی نمیدونستم چطوری اعتراف کنم تصمیم گرفتم وقتی باهات قرار گذاشتم بهت بگم ولی خودت هم میدونی تصادف کردم ♧ بهم یه قول بده که همیشه پیشم باشی باشه ♡ قول میدونم .
میتسو اومد روی تخت کنارم نشست بهم نزدیک کرد و منو بوسید 💏 من مثل گوجه 🍅 قرمز شده بودم یهو بابا اومد و گفت : دخترم وقتشه بریم ماشین اماده و منتظر شماست سوار ماشین شدم و رفتیم خونه سوفی اومد و کمکم کردم برم توی اتاقم میتسو هم رفت خونه اش تا استراحت کنه
وقتی رفتم توی اتاقم بابام اومد تو اتاق و کنارم نشست و گفت : دوسش داری ؟ گفتم : نه یعنی اره بابام گفت : چقدر .؟ گفتم : خیلی در واقع عاشقش شدم امید وارم شما ناراحت نشوید . بابا : چرا ناراحت بشم عشق بزرگ ترین نیروی دنیا و معجزه اساست بدست اوردنش خیلی سخته تازه اون پسر هم جذابه هم خوشتیپ هم خوش اخلاق هم فداکار و هم عاشق است . من مشکلی ندارم ولی اگه مسکلی پیش اومد حتما بهم بگو باشم راپونزل گفتم : چشم حتما
فردا صبح : صبحونه 🍵🍳🍞 را خوردم با راننده به سمت دبیرستان حرکت کردم ۵ دقیقه دیر رسیدم سر کلاس . وقتی رفتم تو تمام بچه های ریختند سرم بعد هم معلم حالمو پرسید منم گفتم که حالم خوبه و نگران نباشید . زنگ استراحت میتسو اومد دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط همه داشتند مارا نگاه میکردند منم مثل گوجه 🍅 قرمز شده بودم
اون روز مدرسه تموم شد عصر با میتسو رفتیم بیرون دستم را گرفته بود که یهو یه عالمه خبرنگار ریختند روی سرومون یکی از خبرنگارا گفت : خانم ولیفا شما با این اقای راسی رابطه دارید ؟ یکی دیگه میگفت : وقتی تصادف کردید اسیب به اندام داخلی وارد شد ؟ از دست خبر نگارا فرار کردیم وقتی شب رفتم خونه دیدم که .........
انچه خواهید دید : مارتی : به به نظر یکی عاشق شده ....... همه گوش کنید این دختر تمام زندگیه منه .............
عالی بود منتظر پارت بعد هستم
ممنون کوثر جون
عالی بود 😍😍
زود تر پارت بعدی رو بزار 🙏🏼