سلام یه داستان جدید نوشتم امیدوارم لذت ببرید
ماجراجویی خیلی جذابه همین جوری پیش بریم به جاهای بلند میرسیم مخصوصا اگه تنها کار کنی میخوام داستان زندگی خودم رو براتون تعریف کنم داستان من از بریتانیا شروع میشه در چین تموم میشه البته نه اینکه خدا نکنه بمیرم نه در واقعا من یه هدف مشترک دارم اون هم اینه که من دنبال نیمه گم شدم بودم بعد مرگ پدرم نیاز به یک هم دم داشتم که کنارم باشه چون بسیار جذاب میشد که زندگیم با کسی که دوست دارم بگذرانم ولی فقط ۲ سال وقت داشتم که اگر پیدا نکردم برگردم با یه کرد فرانسوی پولدار کثیف ازدواج کنم. خوب داستان شروع میکنم : الان من تو فرانسه هستم مادرم من رو تا فرانسه هدایت کرد مادرم:(عزیزم نمیشه نری آقای بروژوآ (خواستگار فرانسوی) خیلی آدم خوبی تو نمیتونی بری لطفا نرو 😞 ) من :( مامان خودت رو ناراحت نکن فقط ۲ سال ما الان توی سال۱۵۳۸ هستیم و هم دیگر رو تو سال ۱۵۴۰ میبینیم شاید برگردم با اون مرد کثیف ازدواج کنم یا میتونیم با کسی که انتظارم میکشه ) مادرم :( خوب عزیزم من هم با پدرت با یک نگاه همو دوست نداشتیم خوب پدر مادر من هم منو مجبور کردن ولی من و پدرت بلاخره عشق هم رو درک کردیم ❤️) من ( خداحافظ مامان ) واقعا جای قشنگی خوب زمان قدیم خیلی چیز ها قدیمی از کاله مستقیم به پاریس میریم بعد هم جاهای دیگه به آلمان اتریش کلا میخوام به ۱۵ قسمت جهان سفر کنم ناگهان یه صدای کلفت آشنا برام اومد آقای برژوآ :( سلام کارمند کجا با این عجله تو الان نباید لباس عروسی که برات گرفتم رو امتحان کنی ؟) بعد دستم به چنگال های زشتش گرفت کشوند منو بوک شیعه کشید یک مرد که منو دید سریع اومد جلو یه مشت زد تو صورت برژوآ مرد : ( چه غلتی داری میکنی ) برژوآ :(زن منه) مرد :( خانوم این آقا راست میگن که شوهر شما هستن) من :( نخیر من اصلا شوهر ندارم ) بعد سوار بوک شدم با تمام سرعت رفتم آقا بورژوا سعی کرد دست شو از دست اون مرد ول کنه ولی نتونست آقای بورژوا :( کارمن تو نمیتونی پیداش کنی آخر هم مال من میشی ) با این حرف تمام بدنم لرزید اکه پداش نکنم اگه فقط وقت تلف کردم چی اگه تمام عمرم مجبور بشم با اون باشم چی یه جرقه به ذهنم رسید که برگردم 💥 ولی نمیتونم چون من ناامید نمیشن توی خونه به من میگن نور امید 😊 و همین طور تجربه خوبی هم برای من هم برای بازم خودم هوا داشت تاریک میشد هیجان داشتم چون قرار بود تمام شب تنها باشم آتیش درست کنم چادر درست کنم کار های خودم میکنم و این شگفتانگیزه همه جا درخت و علف بود بالا یه درخت پر پشت رفتم از اونجا ستاره ها تماشا کردم زیبا بودن از اونجا میتونستم هر چیزی رو ببینم البته به جز یه دشت نبود ستاره ها همیشه به من الهام میدن که باید دنبال چه کسی برم
ماجراجویی خیلی جذابه همین جوری پیش بریم به جاهای بلند میرسیم مخصوصا اگه تنها کار کنی میخوام داستان زندگی خودم رو براتون تعریف کنم داستان من از بریتانیا شروع میشه در چین تموم میشه البته نه اینکه خدا نکنه بمیرم نه در واقعا من یه هدف مشترک دارم اون هم اینه که من دنبال نیمه گم شدم بودم بعد مرگ پدرم نیاز به یک هم دم داشتم که کنارم باشه چون بسیار جذاب میشد که زندگیم با کسی که دوست دارم بگذرانم ولی فقط ۲ سال وقت داشتم که اگر پیدا نکردم برگردم با یه کرد فرانسوی پولدار کثیف ازدواج کنم.
خوب داستان شروع میکنم : الان من تو فرانسه هستم مادرم من رو تا فرانسه هدایت کرد مادرم:(عزیزم نمیشه نری آقای بروژوآ (خواستگار فرانسوی) خیلی آدم خوبی تو نمیتونی بری لطفا نرو 😞 ) من :( مامان خودت رو ناراحت نکن فقط ۲ سال ما الان توی سال۱۵۳۸ هستیم و هم دیگر رو تو سال ۱۵۴۰ میبینیم شاید برگردم با اون مرد کثیف ازدواج کنم یا میتونیم با کسی که انتظارم میکشه ) مادرم :( خوب عزیزم من هم با پدرت با یک نگاه همو دوست نداشتیم خوب پدر مادر من هم منو مجبور کردن ولی من و پدرت بلاخره عشق هم رو درک کردیم ❤️) من ( خداحافظ مامان ) واقعا جای قشنگی خوب زمان قدیم خیلی چیز ها قدیمی از کاله مستقیم به پاریس میریم بعد هم جاهای دیگه به آلمان اتریش کلا میخوام به ۱۵ قسمت جهان سفر کنم ناگهان یه صدای کلفت آشنا برام اومد آقای برژوآ :( سلام کارمند کجا با این عجله تو الان نباید لباس عروسی که برات گرفتم رو امتحان کنی ؟) بعد دستم به چنگال های زشتش گرفت کشوند منو بوک شیعه کشید یک مرد که منو دید سریع اومد جلو یه مشت زد تو صورت برژوآ مرد : ( چه غلتی داری میکنی ) برژوآ :(زن منه) مرد :( خانوم این آقا راست میگن که شوهر شما هستن) من :( نخیر من اصلا شوهر ندارم ) بعد سوار بوک شدم با تمام سرعت رفتم آقا بورژوا سعی کرد دست شو از دست اون مرد ول کنه ولی نتونست آقای بورژوا :( کارمن تو نمیتونی پیداش کنی آخر هم مال من میشی ) با این حرف تمام بدنم لرزید اکه پداش نکنم اگه فقط وقت تلف کردم چی اگه تمام عمرم مجبور بشم با اون باشم چی یه جرقه به ذهنم رسید که برگردم 💥 ولی نمیتونم چون من ناامید نمیشن توی خونه به من میگن نور امید 😊 و همین طور تجربه خوبی هم برای من هم برای بازم خودم هوا داشت تاریک میشد هیجان داشتم چون قرار بود تمام شب تنها باشم آتیش درست کنم چادر درست کنم کار های خودم میکنم و این شگفتانگیزه همه جا درخت و علف بود بالا یه درخت پر پشت رفتم از اونجا ستاره ها تماشا کردم زیبا بودن از اونجا میتونستم هر چیزی رو ببینم البته به جز یه دشت نبود ستاره ها همیشه به من الهام میدن که باید دنبال چه کسی برم
بعد یه بوسه از گونه پیر چروکش کردم رفتم راستی من خودم رو معرفی نکردم اسم من کارمن و اسم اسب من هم بوک اون پسر خوبی ولی اصلا با غریبه هایی که انگولکش میکنن زیاد خوش رفتار نیست مثل اون دفعه که بچه ها داشتن نگاهش میکردن یهو شیعه کشید یه بچه قش کرد خودش داشت پوز خند میزد 😏خوب ولش کن درباره خودم داشتم میگفتم من عاشق عشقم کلا من دوست دارم عشق تجربه کنم ولی انگاری هیچ وقت نمیتونم چون نمیدونم کسی که با یک نگاه قرار عاشقش بشم کی ؟ ولی برای همین هستش که قرار از بریتانیا تا روسیه برم و همین طور ........ سفر نامه خوشگلا تموم کنم خوب خودم معرفی کردم وقتشه بریم سر اصل مطلب وای کاله (یه شهر بندری به نام کاله در فرانسه )
واقعا جای قشنگی خوب زمان قدیم خیلی چیز ها قدیمی از کاله مستقیم به پاریس میریم بعد هم جاهای دیگه به آلمان اتریش کلا میخوام به ۱۵ قسمت جهان سفر کنم ناگهان یه صدای کلفت آشنا برام اومد آقای برژوآ :( سلام کارمند کجا با این عجله تو الان نباید لباس عروسی که برات گرفتم رو امتحان کنی ؟) بعد دستم به چنگال های زشتش گرفت کشوند منو بوک شیعه کشید یک مرد که منو دید سریع اومد جلو یه مشت زد تو صورت برژوآ مرد : ( چه غلتی داری میکنی ) برژوآ :(زن منه) مرد :( خانوم این آقا راست میگن که شوهر شما هستن) من :( نخیر من اصلا شوهر ندارم ) بعد سوار بوک شدم با تمام سرعت رفتم آقا بورژوا سعی کرد دست شو از دست اون مرد ول کنه ولی نتونست آقای بورژوا :( کارمن تو نمیتونی پیداش کنی آخر هم مال من میشی ) با این حرف تمام بدنم لرزید اکه پداش نکنم اگه فقط وقت تلف کردم چی اگه تمام عمرم مجبور بشم با اون باشم چی یه جرقه به ذهنم رسید که برگردم 💥 ولی نمیتونم چون من ناامید نمیشن توی خونه به من میگن نور امید 😊 و همین طور تجربه خوبی هم برای من هم برای بازم خودم هوا داشت تاریک میشد هیجان داشتم چون قرار بود تمام شب تنها باشم آتیش درست کنم چادر درست کنم کار های خودم میکنم و این شگفتانگیزه همه جا درخت و علف بود بالا یه درخت پر پشت رفتم از اونجا ستاره ها تماشا کردم زیبا بودن از اونجا میتونستم هر چیزی رو ببینم البته به جز یه دشت نبود ستاره ها همیشه به من الهام میدن که باید دنبال چه کسی برم
هوا داشت تاریک میشد هیجان داشتم چون قرار بود تمام شب تنها باشم آتیش درست کنم چادر درست کنم کار های خودم میکنم و این شگفتانگیزه همه جا درخت و علف بود بالا یه درخت پر پشت رفتم از اونجا ستاره ها تماشا کردم زیبا بودن از اونجا میتونستم هر چیزی رو ببینم البته به جز یه دشت نبود ستاره ها همیشه به من الهام میدن که باید دنبال چه کسی برم همین طور که داشتم ستاره ها رو میدیدم یه شاخه چوب خوب از درخت دیدم رفتم پایین تبر برداشتم دوباره از درخت بالا رفتم یه نگاه به شاخه کردم و بریدمش. صدای تیک تاک تبر سکوت طبیعت رو شکسته بود اون چوب خیلی به درد میخورد ولی من برایش برنامه دیگری داشتم فردای اون روز به سمت پاریس راه افتادیم سوار بوک شدم بوک حرکت کرد من هم روی اسببم داشتم با چاقو تیز پدرم چوب رو میکندم بهش شکل میداد. تو غرق تفکراتم بودم با خودم فکر میکردم که اگه اون کسی که منتظر منه پیدا نکنم باید چی کار کنم اصلا بر نمیگردم ما ۳ تا خواهر ۴ برادریم یکی از مادر مواظبت میکنه ولش کن بر میگردم نه نه نمیتونم اون مرد فرانسوی کثیف منو میکشه 😫
بوک شیعه کشید منو از توی خیال خودم که جز فکر کردن به آینده چیز دیگع توش نبود زیبا به برون هدایت کرد میخواستم دعواش کنم ولی نتونستم چون زیبایی که شهر واریس داشت هیچ جای جهان نداشت ما به شهر پاریس رسیدیم همتون میدونم الان سوال دارید که من چطور میتونم تو این سفر دور دراز خرج خودم رو در بیارم ؟ ولی نگران نباشید بهتون میگم اونجا یه رستوران بود وارد اون رستوران شدم وقتی وارد شدم همه منو نگاه کردن انگاری زیادی فقیر بودن وای من لباس های فقیرانه نپوشدم بخاطر همین منو هی نگاه میکردم پیش خدمت اونجا بود که خیلی بهش نمیخورد مهربان باشه پیش خدمت گفت :« هی انگلیسی گم شدی 🤨 » گفتم « نه اومدم یه چیزی ازتون بخوام » پیش خدمت « بگو برو اینجا جای انگلیسی ها نیست » بعد اومدم نزدیک پر گوشش گفتم که میخوام برای ۳ ساعت اینجا خوانندگی کنم ۴ سکه بهم میدی پیش خدمت :« باشه ولی فکر نکنم پول ما به دردت بخوره » تو ذهنم گفتم خیلی به درد میخوره چون میخوام باهاش یه کلکسیون سکه درست کنم بهم لباس داد بعد صحنه رو بهم نشون داد من تو موسیقی حرف نداشتم ولی خوب جلوی این همه جمعیت تا حالا نخوندم یه مرد داد زد گفت :« زود باش ده مگه ما مچل تویم » من هم سریع خوندم صدام بد نبود ولی یه جوری بود که اون جمعیت وحشی رپ آروم میکرد . در آخر ۴ ساعت گذشت
امیدوارم لذت برده باشید
لطفاً نظر بدید
خداحافظ
عالی 👏👏💖