
از زبان مرینت: مرریلاگفت:چیشده آبجی؟ گفتم:خب من و آدرین یک چیزی را میخوایم بگیم🥴 آدرین گفت:مرینت تو شروع کن که من اصلا آمدگی ندارم🤯 گفتم:باشه، واییییی آدرین بیا. در گوشش گفتم: تیکی و پلگ نیستن به پدرت بگو بهشان بگه بیان اینجا 😬 گفت:باشه، مریلا گفت:میشه بگین اینجا چه خبره گفتم:آره ولی چند دقیقه وایسید😫 از زبان تیکی: آقای آگراست آمد و گفت که سوار ماشین بشیم و بریم خانه ی خانواده ی مرینتینا 😊
رفتیم.آنجا در را برامون باز دیدم مرینت روی ویلچر هست😢«تیکی از اینکه مرینت تصادف کرده خبر نداشت🙁» بدو بدورفتم پیشه ویلچرش نشستم رو زمین ،دستش را گرفتم و گریه کردم مرینت گفت: تیکی عزیزم چی شده🥺گفت:مرینتم تو باید بگی چی شده مرینت میدانی که چقدر دوستت دارم بیشتر از چیز که فکر میکنی میدونی الان قلبم تیکه تیکه شده😭 گفت:
تیکی عزیزم همه چیز درست میشه بیاید بریم داخل🥺😘💖از زبان مرینت: رفتیم پذیرایی ورد خواندم تیکی و پلگ را به کوامی تبدیل کردم همه ترسیدن به جز آدرین همه گفتن:چیکار کردی😨😨بعد گفتم: میفهمید آدرین آماده باش😉 گفت:بروی چشم 😁«🐞 تیکی ملکه ی ابرقهرمان ها آماده🐞»(نکته یادم رفت بگم که کلمه ی تبدیل مرینت تغییر کرده😁)«🐾پلگ پنجه ها بیرون 🐾»همه گفتن:د.دخترک.کفش.ش.دووزکیییی گ.گر.به س.سیاه🤯🤯🤯🤯🤯🤯
من و آدرین گفتیم:بله😉😉از زبان آدرین:به حالت اول برگشتیم که مرینت سرفه کرد و یک دفعه موهایش سفید سفید شد سفید تر از رنگ برف😰😰😰😰😰 بیهوش شده بود. مامان مرینت گفت:دخترم😨بابا ی مرینت گفت:واییی دخترم😰😰مارک گفت:ممممررررییییینننننتتتتتتت😱😱😱 مریلا گفت: آبجی آبجی 😱😱 تیکی گفت: آدرین بدبخت شدیم مرینت رفته توی دنیا ی پریان بیگانه 😵😵😵😵😵 گفتم:چییییییی😨😨
گفت:آنجا دنیایه پری ها هست😰باید مرینت را پیدا کنیم😭😭😭 گفتم:خداااااااااااا چرا ع..ش..ق من😩😩پلگ تیکی را آروم میکرد خانواده ی مرینت به هم دل داری میدادن😢جسم بیجون مرینت هم توی دست های من بود. گفتم: خدایا مرینت فلج شد بس نبود، اشک هایش بس نبود، اون زجرایی که من بی خبر بهش میدادم بس نبود حالا هم این اضافه شد 😭😭😭😭
بعد دیدم تیکی نیست 😱😱😱 پلگ گفت:بیا اینم تیکی😭منم 4 روز دیگه ناپدید میشوم😢 گفتم:باید تا 4روز دیگه همه چیز را درست کنیم چون تنها تو الان از همه چیز میدانی پلگ 😭😭😭😭😭باید ملکه ی کوامی ها و ملکه ی ابرقهرمان ها را برگردانیم. باید ابرقهرمان ها را جمع کنیم و ابرقهرمان ها ی جدید بیاریم😠😠
مریلا و مارک گفتن:
ماهم کمک میکنیم تا آبجی مون را پیداکنیم😠😠😠مامان و بابا ی مرینت گفتن:ماهم کمک میکنیم تا دخترمون برگرده خونه🥺🥺🥺 گفتم: شما فقط اینجا بمونید تا مرینت به هوش بیاد. پس نقشه این هست پلگ تو هم رهبر مان جای تیکی هستی گفت:من هیچ وقت نمیتوانم جای تیکی باشم من فقط دنبال ملکه ی کوامی ها هستم و تو رهبری تا وقتی مرینت برگرده🥲 گفتم: آره 🙂 آدرینا خواهر من هم بیاد که آنهم به قهرمان تبدیل کنیم. (شب زمانی که آدرینا به پاریس آمد)😍
پایان فصل1 از داستان عشق سیاه و قرمز ♥️🖤
تستچی عزیزم قبول کن 🥺🥺🥺🥺🥺 خداحافظ عزیزان 🫂🫂🥰😍😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
ممنون 💓
خبر فوری فصل 2 داستان درحال بررسی هست 😘
نکته:پارت بعدی را بنویسید فصل2 عشق سیاه و قرمز ♥️🖤
ممنون عزیزان خیلی خوشحال شدم که نظر دادید امروز میزارم😘
بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بزاررررررررررر♥♥♥♥♥♥♥♥🤧🤧🤧🤧🤧
نکته:پارت بعدی را بنویسید فصل2 عشق سیاه و قرمز ♥️🖤
عالی 👌🏻
نکته:پارت بعدی را بنویسید فصل2 عشق سیاه و قرمز ♥️🖤یادت نره که نزنی17