سلام سلام اینم از پارت ۸ که خیلی جذابه 😇😇امیدوارم لذت ببرید
😄😄😄 امیدوارم لذت ببرید آنچه گذشت ::لوکا چشمامو گرفت و منو برد به یه جای قشنگ و باهم درس رو ادامه دادیم تیکی بهم گفت :مرینت استاد فو میخواد ببنتت باشه تیکی فردا میرم از زبان تیکی :مرینت خوابید رفتم و به استاد فو گقتم که مرینت امروز نمی یاد که یهو ..... خب دیگه بریم شروع کنیم
یهو پلگ رو دیدم صداش زدم پلگ پلگ منو دید و اومد سمتم گفت :سلام هپه قند گفتم هپه قند صدام نکن راستی تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟گفت من پیش استاد فو بودم گفت میخواد به کت بگم که کارش داره 😊😊گفتم آره به منم گفت یعنی چی میخواد بهشون بگه گفت "نمیدونم 😕😕پلگ گفت :من میرم خونه که کممبر بخورم فعلا گفتم خداحافط و رفتم خونه مرینت هنوز خواب بود منم رفتم و خوابیدم
فرا صبح از زبان مرینت :صبح از خواب بیدار شدم و سریع رفتم پیش افتاد فو که دوباره دیر به مدرسه نرسم بعد از نیم ساعت رسیدم خونه ی استاد فو گفت :سلام مرینت گفتم سلام استاد با من کاری داشتید ؟؟🤔🤔استاد فو گفت : اره مرینت (از زبان راوی دوستان این داستان قبل ماجرای نيويورک است و هیچ ربطی به اون ها ندار ه ) از زبان استاد فو :تو و کت نوار باید بفهمید که کی هستید 😱😱😱😱گفتم ::چی استاد منظورتون اینکه هویت ها باید آشکار بشه گفت :اره تا من بتونم ترو نگران جعبه علام کنم گفتم آخه چرا استاد ؟؟؟
گفت :چون من خیلی پیر هستم مرینت و دیگه نمیتونم ادامه بدم و این رو هم بودن که بعد از اینکه ترو نگهبان جعبه اعلام کنم فراموشی میگیرم و این قانون نگهبان هاست با اینگه شکه بودم گفتم متوجه شدم کت میدونه استاد فو گفت "اره میدونه از استاد خداحافظی کردم و رفتم مدرسه تو مدرسه اصلا تو خودم نبودم و همش به گربه ی سیاه و خودم فکر میکردم که خانوم بوسیه گفت مدرسه تموم شده و میتونید برید خونه
افتادم به سمت خونه که یهو آلیا اومد و گفت هی دختر تو خودتی چی شده ؟؟گفتم :هیچی فقط خسته ام همین من میرم آلیا فعلا و آلیا گفت :باش فعلا و از هم جدا شدیم
رسیدم خونه هنوز با خودم کنار نیومده بودم که به لیدی باگ تبدیل شدم و به گربه ی سیاه پیام دادم گربه بیا به این آدرس میخوام ببینمت و اونم گفت :با کمال میل بانوی من ساعت ۴ وقت قرار فرا رسید و من به لیدی باگ تبدیل شدم و رفتم سر قرار کت هنوز نیومده بود منتظر شدم .... بعد از ۱۰ دقیقه اومد و گفت :ببخشید بانوی من چند تا مزاحم سر راه دیدم که طول کشید گفتم "مهم نیست کت گفت:کاری داشتی ؟؟گفتم آره راستش رو بخوای خب چه جوری بگم 😶😶😶کت گفت "
آها میدونم میخوای بگی که استاد فو گفت باید هویت های همدیگر رو بدونیم درسه گفتم :اره تو وز کجا میدونی ؟؟گفت : کوآمی بهم گفت پلگ :گفتم آها کت رو به من کرد و گفت :
اینو بدون لیدی باگ که تو هرکسی با من زره ای از عشقم نسبت به کم نمیشه از زبان لیدی باگ همان لحظه:کت اومد سمتم شکه شده بودم که سرش رو گذاشت رو شونم (از زبان راوی :فعلا زوده🤣🤣 )و منم سرمو گذاشتم رو شونش و قرار شد فردا به خونه یه استاد فو بریم تا اونجا بفهمیم پشت اون برای ها کیه !!!
خب دیگه دوستان این قسمت هم به پایان رسید قسمت بعد اسمش هست آشکار شدن هویت و حتما بخونیدش سریع میزارم پس چشم از سایت ب نداریم ممنون از نظرات عالیتون 🥰🥰🥰و برای اینکه هیجانی بشه آنچه خواهید دید نداریم 😃😃😃
😄😄😃😃😃😃😃
هنوز زوده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
🤣🤣🤣🤣😅😅😅😅