سلام دوستان از اینکه داستان ما رو برای خوندن انتخاب کردید ممنونم لطفا اشکالات داستان رو بیان کنید تا در اسرع وقت تصحیح بشه
چند وقتیه کل مردم پاریس شرور شدن و هاک ماث داره با ارتشی که درست کرده کل جهان رو زیر پا می زاره تا بتونه لیدی باگ و کت نوار رو پیدا کنه؛ ولی خبر نداره کوامی های کفشدوزک و گربه گم شدن و صاحباشون یعنی مرینت و آدرین شرور شدن. تنها کسایی که می تونن دنیا رو نجات بدن، آواتار و دوستاشن که اونا تو بعد خودشون مشکلات زیادی دارن که پس از حل اون مشکلات به این بعد باید بیان و اینجا رو نجات بدن. بزارید از اول بگم. یک روز مثل تمام روز های سال مرینت مشغول درس خوندن بود که دوباره یکی دیگه از مردم پاریس شرور شد. مرینت به لیدی باگ تبدیل شد و رفت برای نجات مردم. آدرین هم بعد با خبر شدن سریع خودشو برای نجات رسوند. این بار یه شرور بنام«شوتر» بود که از بازو بندش قدرت می گرفت. قدرتش هم زدن توپ هایی بود که هر کدوم یه حالت داشتن؛ مثلا آتشین یا سر نیزه ای و... و قدرت بعدیش هم چند توپ بود که دورش می چرخیدن و هر کی که بهشون نزدیک می شد رو می زدن.
لیدی باگ:«من میرم کمک بیارم.» و سریع رفت و قدرت های روباه و لاکپشت رو به آلیا و نینو داد و برگشت پیش کت. تنها راه شکست دادن شوتر این بود که بازو بندش رو با قدرت کت نوار از بین ببرن. روباه هم توهمی ایجاد کرد که شوتر، کت نوار رو داخل سپری که لاکپشت درست کرده بود ببینه و برای توپ ها هم مرینت از قدرتش استفاده کرد که یه آب پاش داد و اونو داد به کت و کت هم سریع رفت طرف شوتر. هر توپی که سمتش میومد رو با آب پاش می زد و بالاخره به شوتر رسید و بازوبندش رو از بین برد و شوتر به حالت اولش برگشت. هویت شوتر معلوم شد. مامان مرینت بود. اون برای این شرور شد که تو بازی فوتبال به دروازه خالی نتونس گل بزنه اونم از فاصله دو متری دروازه و باعث شکست تیمش شد. هاک ماث هم از فرصت استفاده کرد و اون رو شرور کرد. لیدی باگ هم سریع شرارت آکوما رو خنصی کرد و شهر رو به حالت چند دقیقه قبل برگردوند.(الان میگین چند دقیقه قبل چرا می گی؟ خب اگه می خواست به حالت اولش برگردونه می شد کویر لوت خب)
هاک ماث:«بالاخره روزی می رسه که بتونم گل پیروزی رو بزنم و شما رو از دور مسابقه حذف کنم.» مادر مرینت:«چی اتفاقی افتاده؟ من اینجا چی کار میکنم؟» لیدی باگ:«شما شرور شده بودی ماما.... ببخشید، خانم. الان می رسونیمتون خونه.» و ماردش رو داد به کت نوار تا برسونمتش خونه و خودش هم قدرت های لاکپشت و روباه رو از آلیا و نینو گرفت و رفت سمت خونه. وقتی به خونه رسید به تیکی گفت:«چی روزی بود. با مامانم مجبور شدم بجنگم. راستی یادم رفت هویتم رو به کت بگم.» تیکی:«چرا می خوای هویتت رو بگی؟» مرینت:«من نگهبان جعبم و کت باید بدونه نگهبان جعبه کیه. فردا یادم بنداز بهش بگم.» تیکی:«باشه. فقد الان برو تکالیفت رو بنویس تا فردا برا اردو آماده باشی.» مرینت:«وااااایی آدرین هم میاد.» و شروع به نوشتن کرد. می ریم پیش آدرین. آدرین:«خیلی خوشحالم پلگ. فردا بالاخره می تونم با بچه های مدرسه برم اردو.» پلگ:«برو وسایلتو جمع کن. منم میرم کممبر بردارم. واااااایییی چه کممبر خوشگلییییییی.» صبح روز بعد. مرینت هنوز خواب بود. تیکی:«مرینت بیدار شو نمی خوای که برا اردو دیر برسی.» مرینت سریع از جاش پرید و لباساشو عوض کرد و رفت طرف مدرسه.
وقتی مرینت به مدرسه رسید، به آلیا گفت:«سلام آلیا، دیر که نکردم؟» آلیا:«بالاخره این مربنت خانم تشریف فرما شد. می خواستی یکم دیرتر بیا. شانس آووردی اتوبوس تو ترافیک گیر کرده بود.» مرینت:«خانم آلیا من با برانمه اومده بودم و طبق برنامم اردو ساعت 8:30بود و من هم تو همین حدودا رسیدم.» آلیا:«بهت پیشنهاد می کنم برنامت رو عوض کنی چون اردو ساعت8:00بود.» و آدرین هم اومد:«سلام.»(با ناراحتی) آلیا:«چه زوجی می شید شما. هر دو از برنامه عقبید.» آدرین:«آلیا الان حال و حوصله شوخی ندارم. بزار برای یه وقت دیگه.» مرینت:«مگه چی شده آدرین؟» آدرین:«بخواطر کاگامیه.» مرینت:«براش اتفاقی افتاده؟» آدرین:«نه. بیا داخل مدرسه بهت بگم. اینجا نمی تونم.» و آدرین و مرینت وارد مدرسه شدن. آلیا:«من و نینو هم اینجا منتظر اتوبوس میمونیم. وقتی اومد خبر می دم.» مرینت:«باشه. ممنون.» و رفتن روی نیمکت داخل مدرسه نشستن. مرینت: حالا بگو قضیه از چه قراره.»
آدرین:«امروز قرار بود کاگامی بره چین و من هم برای بدرقش رفتم. وقتی رسیدم بهم گفت:«اینجا باهات خیلی حال کردم آدرین. از لطفایی که کردی ممنون. من باید برم پیش نامزدم.» من گفتم:«نامزد!!! مگه تو نامزد داری؟» اونم گفت:«آره. این چند روز هم با تو بودم که جای خالی اونو احساس نکنم.» و رفت و من هم از اینکه اون منو بازیچی خودش کرده بود و اساساتم رو به شوخی گرفته بود ناراحت شدم.» مرینت بعد شنیدن حرفاش از یه طرف خوشحال بود که کاگامی رفت و از طرف دیگه ناراحت بود که با احساسات آدرین بازی شده. مرینت:«ناراحت نباش. من از همون اولم حدس می زدم که کاگامی آدم خوبی نیست. بالاخره خودشو نشون داد. آدم باید با کسی رابطه داشته باشه که بتونه بهش اعتماد کامل داشته باشه. مثلا من و آلیا که من همه رازام رو به آلیا گفتم چون بهش کاملا اعتماد دارم. الانم ناراحت نباش که هاک ماث از این فرصت استفاده نکنه.» آدرین هم خودشو جمع کرد و گفت:«من اول فکر می کردم می تونم به کاگامی اعتماد کنم. ممنونم مرینت. میدونستم که می تونم روی کمکت حساب کنم.» مرینت:«خواهش می کنم. وزیفم رو انجام دادم. الان بهتری؟» آدربن هم یه لبخند زد و گفت:«آره بهترم.» مرینت:«واقعا خوبی؟ خوب نیستی بگیا. من تلاشم رو می کنم تا حالت خوب بشه.» آدرین:«فعلا که مشکلی ندارم. هر وقت مشکلی پیش اومد بهت می گم.» مرینت:«باشه.» واتوبوس رسید و آلیا گفت:«مرینت، آدرین، اتوبوس رسید.» و هر دو رفتند سمت اتوبوس.
آلیا زد به شونه مرینت و بهش گفت:«دختر من نبودم که یوخ تو حرف زدن مشکلی پیش نیومد؟ گندی که بالا نیووردی؟» مرینت:«اصلا حواسم نبود که دارم خوب حرف می زنم.» و تیکی کیف رو تکون داد.» مرینت:«آلیا تو برو سوار اتوبوس شو منم الان میام.» آلیا:«باشه دختر. دیر نکنیا.» مرینت:«باشه آلیا(با صدای بلند خطاب به آلیا). چی شده تیکی(آروم خطاب به تیکی)؟» تیکی:«یه حس بدی پیدا کردم. حس می کنم قراره اتفاق بدی بیوفته.» مرینت:«امروز اتفاقی قرار نیست بیوفته. نا سلامای جشن.» و راه افتادن. معلم:«بچه ها امروز چهار مهمون ویژه داریم که از یه بعد دیگه اومدن. خودتونو معرفی کنید.» میبل و دیپر و گیدن و پاسیفیکا هم خودشونو معرفی کردن(اینجا 16 ساله شده بودن). مرینت و آدرین خوشحال شدن. چون قبلا اونا یبار جونشونو نجات دادن. ولی یه مشمل بزرگ پیش اومد. مثل همیشه کلویی شروع به مسخره کردن کرد و اینبار تخیلات ما وراء تخیل میبل رو مسخره کرد و میبل ناراحت شد و حالا هاک ماث.
هاک ماث:«یه حس نا امیدی خاصی احساس می کنم. حسی که ناراحتی یه گروه رو نشون می ده. برو آکوما کوچولوی من. برو و اون گروه افسرده رو شرور کن.» و آکوما رفت.وقتی رسید دست همه روی کتاب خاطراتی بود که همراه دیپر بود و اکوما وارد اون شد. هاکماث:«سلام انتقام جویان. من هاک ماث هستم. حس می کنید تخریبتون کردن؟ اشکال نداره. من به شما این قدرت رو میدم تا بتونین انتقامتونو بگیرید؛ ولی در عوض یه خواسته ای از شما داشتم. اینکه برام معجزه گر های کفشدوزک و گربه رو از صاحباشون یعنی لیدی باگ و کت نوار بگیرید.» و اونا:«در خدمتیم هاک ماث.» و اونا تبدیل به گروهی شدن که در یک بدن بودن. شکل ظاهری«اونا یه موجود سیاه رنگ بودن که هشت دست داشت(هر دو دست برای یکیشون بود) و صاحب قدرت های افسردگی، سرباز سازی، علم و دفتر چه خاطرات(یعنی می تونستن تمام موجوداتی که داخل دفترچه بودن رو احضار کنن) بودن. کتاب هم پشت قفسه سینه در مکان قلب بود.» مرینت و آدرین هنوز از شرور شدن اونا خبردار بودن. آدرین با خودش گفت:«مرینت دختر خوبیه و من بهش اعتماد کامل دارم. می تونم اونو جای کاگامی بزارم و کاگامی رو کاملا فراموش کنم.» و به مرینت گفت:«مرینت یه لحظه میای؟» و مرینت سریع خودشو به آدرین رسوند. میبل قبل اینکه مربنت به آدرین برسه تیر افسردگی رو بهش زد. مرینت:«چی کارم داشتی آدرین؟»
آدرین:«خواستم بگم اون حرفایی که تا حالا بهت می زدم دروغ بود. من نه به تو اعتماد دارم و نه تو رو دوست خودم می دونم. الانم برای من شخصی بنام مرینت دوپن چنگ وجود نداره.» مرینت هم که از دنیا بی خبر فکر کرد اینا نظریات واقعیه آدرینه و شکست عشقی و در نهایت هم از اتوبوس خارج شد و داخل یه کوچه رفت. آدرین به حالت اولش برگشت. ولی مرینت دیگه نبود و هر چی گشت پیداش نکرد. با خودش گفت:«اینا چه حرفایی بود که من زدم؟ خدایا مرینت رو برگردون. من می خواستم با اون در آینده ازدواج کنم.» و دید که دوستان خارجیشون شرور شدن. سریع وارد یه کوچه شد و خودشو به کت نوار تبدیل کرد و رفت برای نجات. مرینت هم تا کت رو دید، سریع به لیدی باگ تبدیل شد و رفت کمک کت. لیدی باگ برای کشیدن نقشه کت رو برد داخل یه کوچه. کت:«لیدی باگ یه لحظه صبر کن. می دونم ازم زیاد خوشت نمیاد ولی خواهش می کنم، خواهش می کنم باهام باش. من همه دوستام رو از دست دادم.» لیدی باگ:«من الان بیش از اندازه ناراحتم اونوقت تو ازم اینو می خوای؟ خیلی روت زیاد شدخ. بزار یخ حقیقتی رو بگم. من به تو هیچ علاقه ای ندارم.»(خب نداره واقعا، یه شکست عشقی رو هم تجربه کرده بود. پس حق بدید اینجوری صحبت کنه)
کت هم با شنسدن این حرف جا خوردو همون جا موند و وقتی لیدی باگ رفت شروع به گریه کرد. با خودش گفت:«اگه من ابر قهرمان نبودم این اتفاق نمی افتاد و عاشق این دختر پر مدعا نمی شدم. ای کاش قهرمان نبودم.» و انگشتر رو در آورد و انداختش زمین و دوباره گریه کردن رو شروع کرد. مرینت هم که تنهایی از پس اونا بر نمی اومد و شکست خورد و داخل یه کوچه افتاد.وقتی داشت میوفتاد،دید که آدرین بهش هیچ توجهی نکرد و گوشواره هاش افتاد. خودش این موضوع رو نفهمید و همونجا نشست و بخواطر از دست دادن آدرین شروع به گریه کرد. هاک ماث رو هم که می شناسید. از فرصت استفاده کرد و هر دوتاشون رو شرور کرد. مردم هم دیدن دیگه خبری از قهرمانشون نیست و همه مردم ناراحت شدن و شرور شدن. اینگونه بود که تمام مردم پاریس شرور شدن و تیکی و پلگ هم مفقود شده بودن. در پارت بعدی ادامه داستان رو در کنار آواتار و دوستاش قراره باشیم.
آنچه خواهید دید: سرزمین خاک........ فهمیدم چی کار کنیم....... یه هفته گذشت........ موهاش سوخت........ فهمیدم ایندفعه......... سوسماز........ هیولا دوباره حمله نکنه......... خب شما هستید......... پیش زوکو رفت........ بهتره از فکرش بیرون بیای....... دختره پرید بغل آنگ و رو بوسی کردن........ کاتارا وایستا......... عاشق اون دختر شد....... یه سر به نامزدم بزنم........ یه دروازه جلوشون باز شد................. آهنگ پایانی:از وقتی رفتی از کنارم..........تو دلم نبوده کسی کنارم..........شکستش دلم رو با آرامش.......ولی گذاشتمش من کنارم
برو بینیم بابا😡
مسخره ها😒
آواتار رو هم به میراکلس ربط دادن
یکم میشستین ببینین که آیا میراکلس به آواتار میاد یا نه بد نبود ها😒
اصلا خیلی داستان چرتیه😡
آواتار و میراکلس اصلا به هم نمیان
لطفا اینقد همه چیزو به میراکلس ربط ندین دیگه شورشو دو آوردین😑
به نظر من خیلی جذاب بود داستانش
سلام
کاملا بهت حق میدم فحش بدی
خودم بعد سه سال داستانمو خوندم دارم به خودم فحش میدم که چرا این دوتا
باز ببخشید اینطور وقت شما هم گرفتم
ممنون از لطفت
عالیییییییی پارت بعدی بزارررررررررر