سلام اومدم با پارت ۶ بریم شروع کنیم 😀😀
آنچه گذشت :آقای وای تیکی من قرار بود کلاه جگت رو تحویل بدم برای فردا 😱......تیکی :اشکال نداره بیا الان شروع کنیم .... وقتی کلاه گجت رو تحویل دادم تو را ه یهو ...
یهو آلیا گفت سلام مرینت خوبی چه خبر ؟؟گفتم سلام آلیا 😇آلیا میای بریم من کلاه گجت رو تحویل دادم 😄😄 بعد آلیا گفت بریم فیلم ببینیم من گفتم چی ؟؟گفت فیلمی که مامان آدرین توش بازی کرده چطوره ؟؟🤭🤭گفتم :چی !!!!نه نه اون نه یه فیلم دیگه که آلیا گفت بیخیال بیا بریم مرینت و منو کشون کشون برد تا جلوی در سینما رسیدم آلیا بلیط گرفت و رفتیم که فیلم رو ببینیم که یهو ...
وای نه آدرین هم اینجاست فکر نیمی کردم اینجا باشه اخه باباش .. تا ما رو دید از جاش پاشد و گفت :سلام مرینت و آلیا بیاید اینجا پیش من اینجا خالیه من گفتم نه ممنون آدرین (البته با پته پته )آلیا منو کشید و برد اونجا و گفت مرسی آدرین و نشستیم هنوز فیلم شروع نشده بود که میخواستم از آدرین یه چیزی بپرسم اما دو دل بودم بلخره تصمیم کردم که بگم و گفت :
آدرین چطور پدرت اجازه ی این کار رو داده ؟؟منظورم اینکه بیای سینما (البته با کلی پته پته )گفت :یه چیزی بگم مرینت اون نمی دونه که من اینجام و فکر میکنه که من تو کلاس شمشیر بازی هستم گفتم آها و بعد فیلم شروع شد بعد از تموم شدن فیلم از آدرین خداحافظی کردیم و رفتیم خونه و آلیا هم رفت خونشون منم چون خسته بودم رفتم خوابیدم
فردا صبح وقتی بیدار شدم تیکی پیشم نبود ترسیدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه که دیدم داره یواشکی از تو کیفم ماکارون بر داشته و میخوره و تا من دیدی سریع خودشو جمع و جور کرد 😂😂و گفت چیه میگه خب گشتم بود گفتم اشکال نداره بابا 😁😁و بعد رفتیم که صبحانه بخوریم و بعد رفتم مدرسه تو مدرسه یه اتفاق افتاده بود اونم این بود که لوکا هم اومده مدرسه 😍😍 (از زبان راوی :ای وااااای لوکا 🤣🤣🤣🤣🤣🤣)و رفتم پیش سارینا و گفتم اینجا چه خبره ؟؟گفت :هیچی لوکا تا الان تو یه مدرسه یه دیگه بود و تا زه اومده این مدرسه
به خاطر همین همه هیجان شدن همین گفتم حالا لوکا کوش ؟؟🤔🤔اونجا تو دفتر رفتم سمت دفتر و دیدم لوکا بهم چشمک زد و منم از خجالت سرخ شده بودم و رفتم کنار در و داخل رو نگاه کردم که یک دفعه لوکا اومد بیرون و گفت سلام مرینت گفتم سلام لوکا
گفت :مرینت من تو کلاس تو هستم میشه کلاست رو نشونم بدی ؟؟گفتم :البته لوکا بیا بریم و قتی رفتم تو کلاس همه به من و لوکا نگاه میکردن و زیر لب حرف میزدن خانوم بورسیه گفت :مرینت چون لوکا تو کلاس ما کسی نمیشناسه اون پیش تو میشینه و آلیا اون طرف میشینه تو دلم گفتم ::چیزهایی وای باورم نمیشه من پیش یه پسر 😱😱😱😱باورم نمیشه و بعد رفتیم سراغ درس و زنگ تفریح شد
لوکا گفت مرینت بیا باهم بریم و منم گفتم باشه بریم وقتی رفتیم تو حیاط لوکا شیرینی اومرده بود و گفت بیا بخور رفتم تو کار تارف اما اون به زور بهم داد و منم گرفتم و خوردم و لوکا گفت :مرینت گفتم بله گفت :من تو درس ها عقبم تو کمکم میکنی ؟؟گفتم :البته 🙂🙂و گفت :ممنون و گفتم :حالا کجا ببینیمت !؟؟؟گفت: من یه جایی میشناسم که خیلی سریه که حتی سارینا هم نمی دونه 🤫🤫
گفتم واقعا 🤩🤩🤩 گفت :اره اما بهش نگو چون ناراحت میشه 😅بعد کلاس رفتم خونه و همه چیو برای آلیا تعریف کردم و آلیا گفت : گپیشرفت کردی دختر آفرین 😂😂😂 خیلی خسته بودم داشتم میرفتم بخوابم که یهو ...
ببخشید اما دیگه این پارت هم تموم شد از پارت بعد عاشقانه میشه و داستان جالب تر هم میشه پس از دست ندید نظر یادتون نره ممنون از همگی 🥰🥰🥰پارت بعدی رو سریع تر میزارم آنچه خواهید دید :آقای وای نه یکی شرور شدی ... ......... تیکی :مرینت الان خطر ناک تو نمیتونی تبدیل بشی ...لوکا دستش رو گذاشت روی چشمام و ....
ممنون از همگی
داستانت عالی بود
ولی اون کلاه واسه جگت نه
جگد استون. است نه کاراه گجت😅
خیلی ممنون یه غلط املایی بود 😅😅
عالیه پارت بعد را سریع بزار
عالی بود
وای
بعدی
عالی بود❤️❤️❤️
خیلی ممنون