
پارت9😁 ممنون که حمایت میکنید😘
از زبان آدرین: رفتم خانه که مامانم جلوم وایساد خیلی ترسیدم😨😨گفتم:مامان دوست داری پسرت ناکام بمیره توروخدا مامان من کلی آرزو دارم😅😅گفت:اول سلام ،دوم یکی از آرزو هات ازدواج با مرینت هست،سوم یک خبر خیلییییییییییی خوب رایت دارم😊 گفتم:چه خبری😮گفت:بیا بریم اتاقت بشینیم بگم😘گفتم:مامان بگو دیگه😩گفت:غرغر نکن بیا بریم اتاق میفهمی! گفتم:بریم بریم که دل تو دلم نیست که بدانم😁😁(نویسنده:آدرین جان کمی آروم باش.آدرین:آخه دل تو دلم نیست 😅)رفتیم داخل اتاق نشستیم.بعد مامانم گفت:خب خبر خوب تو شدی معرف ترین مدل جهان و اصلی ترین 😁
گفتم:مامان بگو 😩گفت:قبل از اینکه از مدرسه برگردی باپدرت رفتیم خانه ی مرینتینا و ازشان پرسیدیم دخترشان را میدن یا نه و گفت که میدن😁گفتم:چ....چی میگی ما..مان م.مگه ق.. قرار ن.ن..نبود هفته ی بعد برید؟😧گفت:این یک کادو برای پسرم💓😊 گفتم:مامان تو که سرکارم نمی زاری؟😩گفت:نه تازه بهشان گفتیم که به مرینت نگوین این ماجرا را تا خودت جلوی بچه های مدرسه بهش پیشنهاد ازدواج رابدی😊😊😊 گفتم:مامان من را بگیر که از دست رفتم😰😰😰
از زبان امیلی:آدرین غش کرد هرکاری کردم بیدار نشد به گابریل گفتم آمد آن هم نتوانست آدرین را بیدار کنه خیلی نگران بودم که تصمیم گرفتم به مرینت زنگ بزن خب عشقه دیگه🤷🤷🤷گوشی آدرین را برداشتم گابریل گفت:امیلی می خوای چیکار کنی؟گفتم:تنها راه بهوش آوردن آدرین اینکه عشقش بیاد اینجا😅😅😅 گفت:آره واقعا 😆😆😆دنبال شماره ی مرینت گشتم دیدم آدرین زده «بانوی زندگیم»زنگ زدم به مرینت جواب داد:گفت: سلام آدرین گفتم: دخترم من مامان آدرینم گفت: سلام خانم امیلی چیزی شده؟گفتم:آره عزیزم اگر میشه بیا خانهی ما آدرین غش کرده هرکاری کردیم بیدار نشد زود بیا اینجا!!
گفت:چییییییی الان میام 😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰از زبان مرینت: سریع آماده شدم به مامان و بابام همه چیز را گفتم و راه افتادم.وقتی رسیدم در را باز کردن و ناتالی گفت برم اتاق آدرین سریع رفتم به اتاق آدرین آقای آگراست و خانم امیلی آنجا بودن!آدرین هم بیهوش بود😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰😰رفتم جلوی آدرین از آقای آگراست و خانم امیلی پرسیدم:چی شده😨خانم امیلی گفت:یک خبر بهش دادم از خوشحالی غش کرد!!گفتم:آدرین آدرین بیدارشو😨ولی پانشد!😰باگریه گفتم:اگر واقعا من را دوست داری پاشو آدرین 😭😭😭که یهو............
دستش تکان خورد به صورتش نگاه کردم دیدم چشمانش را بازکرده محکم بغلش کردم و گفتم: آدرین دیگه اینجوری من را نترسان باشه🥺گفت: باشه عزیزم 💓 مامان و بابا ی آدرین ازم تشکر کردن و بعد آدرین به پدرو مادرش گفت:مامان وبابا میشه من و مرینت را چند تنها بگذارید؟ آنها هم گفتن: حتما 🙂🙂و رفتن بیرون!رفتم پیشه آدرین نشستم و گفتم:حالت الان خوبه؟گفت:تو خوب باش من هم خوبم تو خوشحال باش من هم خوشحالم تو عشقم باش من دنیا را بهت میدم😘گفتم:پیشی این قشنگ ترین چیزی هست که بهم گفتی😍😍😍😍ولی آدرین ای خبر چی بود که تو از خوشحالی غش کردی🤨🤔🧐 گفت:اینکه تو را داشته باشم خیلی خوشحالم میکنه(آدرین: نویسنده به دادم برس نمی خوام الان بفهمه😰😰😰😰 نویسنده:هوایت را دارم😁) گفت:من هم همینطور ولی خبر چی بود؟گفتم: عشقم به آن خبر چیکار داری آخه خبر مهمی نبود🤷🤷🤷🤷🤷
تمام شد💓💓💓💓💓💓💓💓💓💓💓ممنون که داستان عشق سیاه و قرمز را دنبال میکنید و اگر بد شد بگید که سعی کنم درستش کنم🙂🙂🙂🙂 خداحافظ👋👋👋👋🫂🫂🫂🫂 تستچی عزیزم قبول کن🥺🥺🥺🥺🥺🥺
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
❤️❤️❤️❤️
تو بهترینی اجی کیوتم
ممنون آبجی ❤️
عالی
اجی میشه مهدیس 13 ساله از شهرکرد
سلام آره چرا که نه 🥰
خبر فوری 😄😄😄😄پارت10 در حاله بررسی 😍😍😍
این پارت هم خوب بود ولی اگه مثل پارت قبل 10 تا اسلاید بنویسی خوب میشه البطه بهت فشار نمیارم گفتم اگه دوست داری ولی خوب خوبه که به چیز های که گفتم گوش کردی
🥰
عالیه