سلام به همگی اومدم با پارت ۲ امیدوارم لذت ببرید 🤭🤭
اسم این قسمت هست آشنایی با لوکا خب بریم شروع کنیم 😃😃😃😃
آنچه گذشت ::وای نه کیلویی هم هست باورم نمیشهسارینا این کار رو کرده آنچه گذشت :همه خوش بودن جز من که یهو ... خب داستان رو شروع می کنیم 😁😁😁
که یهو یه پسر اومد سراغم و دستش رو ا ورد به سمتم و گفت اجازه هست من سرخ شده بودم 😬😨😨😨😨با کلی لکنت و پته پته گفتم ا .. ل .. ب.. ت .. ه و باهم رقصیدم که یک دفعه سارینا آوند و گفت لوکا تو مرینت رو دیدی او میخواستم بهت معرفی کنم مرینت این برادر من لوکاست که یه گیتاریسته 😻😻گفتم ؛؛
از دیدنت خوشحالم لوکا (البته با کلی پته پته 🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️لوکا گفت هی آروم باش 😶😶😶و گفت بیا بریم تو اتاق من اینجا خیلی شلوغه با اینکه لپ هام سرخ شده بود گفتم بریم 🙂🙂و وقتی به اتاق لوکا رسیدیم دیدم اونم مثل من از جهگت خوشش میاد و سریع رفتم سراغ پستر هاش
لوکا با دیدن این همه شوق گفت :: تو هم از جگت خوشت میاد اون برای من یه الگو و من دوست دارم که مثل اون بشم واااااای🤩🤩🤩اینا رو ببین من این پیکسل رو ازش ندارم لوکا گفت اگه دوست داری برش دار من از اون ۵ تا دارم گفتم ممنون و اونو گذاشتم تو کیفم
بعد لوکا واسم یه آهنگ زد و من لذت برم سارینا اومد و من و لوکا دست پاچه شدیم 🤭🤭سارینا خندید و گفت :بیاید کیک و ما رفتیم برای خوردن کیک تولد بعد از تموم شدم مهمونی لوکا گفت :میتونی بیای بریم بیرون برای فردا ؟؟من که هیجان زده بودم گفتم آره چرا که نه 🤩🤩🤩وقتی رسیدم خونه تیکی گفت مرینت یادت رفته تو به کت نوار هم قول داده بودی که بری برج پاریس ای وااااای نه دوباره همه چی رو خراب کردم 🤦🏻♀️
حالا چی کار کنم تیکی ؟؟ تیکی گفت ": هیچی به کت بگو شب و به لوکا بگو روز این طوری همچی درست میشه 😊😊گفتم ::وای تیکی تو معرکه ای 😄😄پس تیکی خال ها روشن و بعد میخواستم به کت نوار پیام بدم که دیدم بهم پیام داده و گفته سلام لیدی باگ فردا میبینمت و منم جواب دادم باشه شب تو برج ایفل منتظرم کت و گفتم خال ها داخل و بعد گفتم حالا باید به لوکا بگم ای وای من که شمارشو ندارم چی کار کنم ؟؟😨تیکی گفت
: هیچی به کت بگو شب و به لوکا بگو روز این طوری همچی درست میشه 😊😊گفتم ::وای تیکی تو معرکه ای 😄😄پس تیکی خال ها روشن و بعد میخواستم به کت نوار پیام بدم که دیدم بهم پیام داده و گفته سلام لیدی باگ فردا میبینمت و منم جواب دادم باشه شب تو برج ایفل منتظرم کت و گفتم خال ها داخل و بعد گفتم حالا باید به لوکا بگم ای وای من که شمارشو ندارم چی کار کنم ؟؟😨تیکی گفت خیلی دیر نشده برو خونشون و این رو بهش بگو گفتم آره فکر خوبیه ؟ رفتم خونشون و بهش گفتم و شمارش رو هم گرفتم 😊😊😊خوبه همچی درست شد
تقریبا ۱ ساعت قبل از زبان آدرین یا کت نوار ):پلگ به نظرن لیدی باگ یادش می مونه پلگ گفت :نمی دونم من میرم کممبر بخورم .اما من گفتم ببخشید اما مهز اطمینان پلگ تبدیل گربه ای و تبدیل به گربه ی سیاه شدم و بهش پیام دادم که یادت نره که بیایی و لیدی باگ گفت باشه شب منتظرتم .(زمان حال) از زبان مرینت ؛؛خب دیگه تیکی بریم بخوابیم که فردا روز بزرگیه 😆😆
خب دیگه دوستان این پارت هم تموم شد منتظر پارت بعد باشید 😇😇😇 نظر هم یادتون نره
نظرات بازدیدکنندگان (6)