
سلام ببخشید پارت قبل کتابی بود در جبران این پارت کتابی نیست و زیاده
اون آدرینه از زبان آدرین یهو کفشدوزک جلوم تبدیل به مرینت شد و شروع به گریه کرد رفتم پیشش بش گفتم مرینت گریه نکن پرنسس میرقصه پرنسس شاده پرنسس که گریه نمیکنه خلاصه بعد کلی دلداری بالاخره اروم شد بهش گفتم مرینت حالا که میدونم کی هستی میشه بگی عاشق کی هستی یک دفعه دوباره شروع کرد گریه کردن و با داد گفت
تو آدرین تو من عاشق توام از شش سال پیش از روزی که اون چتر رو بهم دادی همون روز اولی که بابات گذاشت بیای مدرسه من عاشقت شدم و بارها سعی کردم عشقمو بت ابراز کنم ولی هر دفعه نشد و بعدش کاگامی اومد و تو الان با اونی و عاشق اونی یکدفعه ادرین گفت وایسا مرینت تو همیشه عشق حقیقی و اول و آخر منی و من فقط به خاطر سنم و شرکت پدرم دارم با کاگامی ازدواج میکنم از زبان مرینت
چیزی رو که میشنیدم باورم نمیشد یعنی ادرین داره به زور با کاگامی ازدواج میکنم تو همین فکرها بودم که ادرین گفت مرینت با من بیا لطفاً میتونیم با هم پدرم رو راضی کنیم و باهم باشیم ما توی یک خونه خوب با یک همستر گفتم ادرین راست میگی یعنی ما تا آخر عمر میتونیم با هم باشیم آدرین گفت شک نکن چون عشق همیشه ارزش به خطر افتادنو داره اون لحظه فضا خیلی رمانتیک بود
انگار برا اولین بار هیچ چیز و هیچکس جلودارم نبود پس آدرینو ب.و.س.ی.د.م اون لحظه رویایی ترین لحظه عمرم بود یهو صدای زنگ گوشیم مارو از هم جدا کرد مامانم بود گفت برا شام میای خونه گفتم الان میام مامان بعد آدرین گفت میخوای برسونمت گفتم اره مرسی عشقم اونم گفت قابلی نداره عزیزم و با هم رفتیم پایین برج و سوار ماشین شدیم
وسط راه ادرین گفت مرینت من فردا سر میز صبونه بحث خودمونو پیش میکشم منم گفتم باشه رسیدیم در خونه مرینت مرینتو پیاده کردیم و خودمم رفتم خونه (دوستان پیاده کردیم چون محافظ آدرینم تو ماشینه) فردا صبح از زبان آدرین بیدار شدم ناتالی اومد و گفت ادرین صبحونه حاضره سر میز صبحونه به بابام گفتم بابا اگر به خاطر سنم و شرکت باید ازدواج کنم میشه حداقل خودم همسرمو انتخاب کنم
وسط راه ادرین گفت مرینت من فردا سر میز صبونه بحث خودمونو پیش میکشم منم گفتم باشه رسیدیم در خونه مرینت مرینتو پیاده کردیم و خودمم رفتم خونه (دوستان پیاده کردیم چون محافظ آدرینم تو ماشینه) فردا صبح از زبان آدرین بیدار شدم ناتالی اومد و گفت ادرین صبحونه حاضره سر میز صبحونه به بابام گفتم بابا اگر به خاطر سنم و شرکت باید ازدواج کنم میشه حداقل خودم همسرمو انتخاب کنم
پدرم گفت خوب اون دختر مد نظرت کیه گفتم مرینت دوپن چنگ همون دختری که تو شو مدلینگ پنج سال پیش اون کلاهو درست کرد پدرم گفت همون دختر مو آبی گفتم دقیقا همون دختر که یهو ناتالی اومد و گفت ادرین دانشگاهت دیرت میشه از زبان گابریل😶😶😑😑😑
از ناتالی خواستم بیاد دفترم بش گفتم ناتالی من باید چیکار کنم من شش ساله که ارباب شرارتم بارها جون پسرمو به خطر انداختم بعدم اون دختر خوبیه و خیلی هم با استعداده ادرین حق داره با هر کسی که میخواد ازدواج کنه ناتالی گفت قربان به نظر من هم این تصمیم کار درستی است. بعد از برگشت آدرین از زبان آدرین
رفتم تو اتاقم و به پلگ پنیر دادم که یهو یکی در زد درو باز کردم ناتالی گفت آدرین پدرت کارت داره گفتم مرسی ناتالی الان میام رفتم به سمت اتاق پدرم پدرم گفت ادرین تو واقعا عاشق اونی گفتم بله پدر از اعماق وجودم عاشقشم پدرم گفت پس من هم مشکلی ندارم ولی اگر بخواید با هم ازدواج کنید یک شرط داره گفتم چه شرطی گفت
دوستان عزیز پارت قبل کتابی بود از شما معذرت میخوام من خیلی بی تجربم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت عااالیه
لطفاً نظر بدید من با انگیزه پارت سه بنویسم