
سلاااااام به همگی {。^◕‿◕^。} انشالله که مثل همیشه حالتون خوب باشه ✪ ''_'' :) ❀خب بریم برای داستان ❀
پارت 9️⃣💫 بعد از مدتی پیاده روی طولانی به یک پمپ بنزین تقریبا متروکه رسیدم، آنقدر خوشحال شدم که هنگام دویدن به سمت پمپ بنزین با کله به زمين خوردم.... چرا میخندنین خوب گشنمه بود.... . با سرعت باور نکردنی و همچنین ذوقی زیاد وارد مغازه شدم، البته ذوقم چندان دوام نداشت چون مغازه تقریبا خالی شده بود... به سختی چیزی برای خوردن گیر اوردم؛ وقتی میخواستم از مغازه خارج بشم مردی عجیب اما آشنا به چشم خورد.... یا خدا اون... اون ادوارد بود.... قیافه ام در هم رفت و در دلم گفتم این هم شانس منه..... وایسا این واقعا یه شانسه ادوارد مهم ترین قسمت این پرونده بود... یه شاهد!!!!
نمیدونم به چه علت اما امروز علاقه زیادی به زمين خوردن پیدا کرده بودم.... وقتی با عجله به طرف ادوارد دویدم باز هم به زمين خوردم، ادوارد که ظاهراً من را نشناخته بود به کمک امد وقتی صورتم را بالا اوردم مرا دید.... و شناخت، تنها یک جمله گفت : ( کارا....) و بعد دوان دوان به سمت ماشینش رفت سعی کردم دنبالش کنم اما فایده ای نداشت، در همان لحظه ی ناامیدی چشمم به باجه تلفن افتاد و تنها شماره ای که آن لحظه به سرم زد شماره اداره پلیس بود چند دقیقه همکارم به دنبال آمد و این طور بود که سفر من آغاز شد....
در طول مسیر فکرم پیش ادوارد بود... (یعنی او قاتل بود!! البته که اره از اون همه چی بر میاد!!!!) اما وقتی به رابطه قتل خواهر الیزابت با قتل هانا فکر میکنم نمی تونستم اون رو قاتل فرض کنم.... مغزم داشت منفجر میشد.. هیچ ايده ای نداشتم شاید لازم بود از کسی کمک بگیریم'' '' گوشیم رو روشن کردم...طبق معمول!!حتی با گذشت این زمان پیامی نداشتم ... کیف رو خالی کردم، همون موقع بود که به چیز عجیبی بر خوردم یک فلش مموری سفید با درب آبی!!! مطمئن بودم که هیچ وقت همچین چیزی نداشت... پس این از کجا امده بود؟؟؟؟ تنها چیزی هم که روش نوشته بود این بود (PT567)، اخه این یعنی چی؟؟یعنی این برای کی بود؟؟؟
همکارم متوجه آشفتگی من شد و ازم پرسید : ( چیزی شده؟؟) با تکان دادن سرم جوابش را دادم... دوست نداشتم تا مطمئن نشدم کسی چیزی بفهمه،... بلافاصله بعد رسیدم به سمت دفترم رفتم تا فلش رو روی رایانه بزارم که با چهره ی خشم آلوده رئیسم برخوردم، لبخند ریزی بهش زدم اما ظاهرا اون از دیدم خوشحال نبود....

خب دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸 🥰 لایک و کامنت فراموش نشه 💕 ✨ 🌈 نظر شما چیه اون فلش مموری برای کی بود؟!؟! نظرت رو حتما حتما برام کامنت کن ✨ 🧡 زیر سایه امام حسین (ع) باشین 💕 خدا نگهدار 💖 🎉

زیباست ✨ 🌈 ✨ 🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگهههههههههههه من عاشق داستانتم😅😅😅
ممنون عزیزم ✨ 💕 🍂 ✨ 💕
عالی خیلی عالیییییی 💌😍
ممنون ❤️
به نظر من فلش مال کسی بود که توی اداره ی پلیس بهش برخورد اون موقع وسایل هاشو روی زمین ول کرد لابد اون موقع اون فلش رو گذاشته بود توی کیفش
ببین واقعا خیلی جلوي خودم رو گرفتم تا چیزی نگم و داستانم رو لو ندم ولی نمیشه اخه خیلی خوب بود آفرین خیلی خوشحال خیلی که داستانم رو دنبال میکنی اونم آنقدر با دقت ممنون واقعا مرسیییی 🤩🤩😍😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩
اولش که می خواستم داستانم رو بزارم فکر میکردم کسی حمايت نمیکه ولی واقعا خیلی خوشحال که انقدر با حوصله داستانم رو دنبال میکنی ممنون ❤️
خواهش میکنم❣❣❣💕💕💕
من از هر نوع داستانی خوشم نمیاد ولی خوب این داستانت بی نظیره من عاشق داستان های کارگاهیم به نظر من همینطور ادامه بده تا بهترین بشی 🧡🧡🧡❤❤❤💛💛💛💛💚💚💚
واقعا ممنون ❤️
حتما 🌸 🌸 🌸 🌸