سلامممم،ناظر عزیز لطفا بزار روی صفحه اصلی من خودم ناظرم🙂💌
مُشتان محکمی به کیسه های بوکس میکوبید،عرق های سرد روی پیشونی اش در حال چکه کردن بودند،خستگی دیوانه وار از درونش بی داد میکرد.. برای لحظه ای دست از تمرین کردن برداشت و به ساعت قدیمی ای که روی دیوار پوسیده ی اتاق،اتاقی خالی که فقط دوتا کیسه بوکس سیاه و سنگین وزن از سقف اویزون بود کرد... نزدیکای طلوع افتاب بود...دمای بدنش با سردی اتاق درحال جنگی تن به تن بودن،اون ضربان قلبش که بی رحمانه بر قفسه سینه اش کوبیده میشد و نفس های داغش که تبدیل به بخار در هوا شده بودند و اون جدیتی که درتیله های سبز رنگش که حالا رنگ اتشین پیدا کرده بود و اون هدفی که در ذهنش میپروراند،میتونست تبسم روی لبان خشکیده و باریکش که ساعتها خشکیده بودن و لب به چیزی نزده بود بنشیند. انگیزه و اشفتگی در ذهنش ، امید و ناامیدی ها، ترس و جرائت، درحال تناقض در روحش بودند. دوگانگی ای پیچیده که در تصمیمش شکل گرفته بود. آهی کشید و به سمت حوله ای که از چوب لباسی قدیمی که اویزان بود رفت. حوله رو دستانش فشرد و صورت تَرِش رو باهاش خشک کرد. حوله رو بی حوصله گوشه ای پرت کرد و دوباره به سمت کیسه بوکس رفت، قصد مشت زدن داشت. که صدای درب به گوشش خورد، منصرف شد و با مکثی کوتاه به سمت درب رفت، دستگیره درب رو به پایین کشید .
درب باز شد که بامرددپیش رویش مواجه شد. مرد لبخندی زد :《توماس!چطوری پسررر!》مرد دستی روی شونه اش گذاشت،توماس گفت:《اوه ،دِیوید تو اینجا چیکار میکنی!چه عجب از این طرفا!!》دیوید خنده ای کرد ،گفت:《 این که چرا کله صبحی پاشدمو امدم اینجا رو باید از خواهرت بپرسی. 》ابروهای توماس در هم گره خوردند،پرسید:《تیفانی؟ چطور؟》دیوید نگاه کلی به اتاق کرد،سرش رو به طرفین تکون داد ،گفت:《خب پس کاملا مطمئن شدم اوضات خرابه.》توماس بیشتر مضطرب شد《حرفتو بزن دیگه ! 》دیوید کیسه ای رو که در دست داشت رو به سمت توماس گرفت،نگاهی به توماس کرد که به کیسه درا دستانش نگاه میکرد:《تیفانی اخیرا خیلی سرفه میکرد،نگران حال تو بود که اگه بیاد نگرانت کنه و تو رو هم مریض کنه،برای همین از من درخواست دادن این رو کرد》توماس همچون مضطرب ،متعجب به دیوید نگاه میکرد،ادامه داد:《 گوش کن مَرد...بگذار رک و رو راست بهت بگم،این روزا مخصوصا همه که توی زندگیشون پر از دغدغه و مشکلات هست، به قدر کافی دردسر و مشغله و یا هر چیزی دیگه ای هست، تو باید به فکر خودت باشی،باید حواست به خودت و اطرافت جمع باشه! ادما نمیتونن همیشه ازهم حمایت کنن!
وقتی که داری به انجام کاری فکر میکنی ،عواقبش رو در نظر بگیر،تو به خودت کاملا اطنینان داری که میتونی اون قاتلا رو دستگیر کنی؟ قدرت خودت رو با قدرت اونا سنجیدی؟ 》توماس که انگار بهش بر خورده بود با تحکم لبزد:《یعنی تو داری میگی منی که دارم ۸ سال تو این کمپانی کار میکنم از هدفم دست بکشم؟ این منطقیه؟..》دِیو با تحکم و صدایی نسبتا بلند گفت:《گوش کن!》 توماس چیزی نگفت اما هنوز متعجب و منتظر نگاه میکرد:《اینا حرفای من نبوده،همه اش از زبون خواهرته و منم که جای همسرش رو دارم یاریش کردم،تو به خودت مطمئنی درست؟ پس اینو نشون بده، نگذار خواهرت نگرانت بشه.درسته اون پیرمرد بی گناه، پدر بالای سرتون بود و تیم تحقیقات اداره پلیس نتونسته اون مجرما رو پیدا کنه، ولی تو اینو نشون بده که میتونی به سزای عملشون برسونی،ثابت کن که دیگه مثل اون پسر بچه ی ۱۲ ساله نیستی و با درست ترین انتخابت انجامش بده،به خودت بیش از حد فشار نیار چون بعدا این قدرت بدنی رو باید صرف اون مجرما بکنی... بیا》دیوید کیسه رو که توش ظرف غذایی بود رو به سمت توماس گرفت.توماس اول مکث کوتاهی کرد:《رو حرفم هستم!》
*** _:《سکوت اذیت کننده نیست..؟》جوابی نگرفت،مقصد نگاهش رو تغییر داد و ادامه داد:《معلومه که برای شما نیست،بهتون میخوره از اونایی باشید که پنجره های اتاق خونش مانع ورود صدا بشه...》اون دو فقط در حال رفتن به مقصد بودن و هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمیشد،اما با صدای مَرد اون خاموشی ملال اور شکسته شد:《از کجا میای؟》دختر ایستاد و نگاهی به مرد کرد، مرد هم در چند قدم جلوتر از دختر وایستاد و در حالی پشتش به دختر بود سرش روبه سمتش چرخوند،دختردگفت:《از قلعه شوم..!》مرد کاملا به سمت دختر رویش رو برگرداند، گفت:《الان توقع داشتی متوجه بشم؟.. نه مطمئنا.》دختر پز خندی زد و به سمت مرد نزدیک شد،دستهایش رو از سرما قرمز شده بودند رو داخل جیب هایش کرد و گفت:《میدونی اقا؟ اون عمارت خیلی بزرگه، اما مثل عمارت ار#واح سیاه میمونه، با شکوهه! با عظمته! بادیگارد های زیادی داره ! ولی... ولی یدونه پسر نچسب و پوکر هم داره که هر موقع یاد چشماش میوفتم، احساس میکنم که میخواد جونم رو ازم بگیره...عمارت مشکوکیه، معلوم نیست اصلا کی چی کارس، صاحابش کیه، ادماش چجورین،بی دلیل یا برعکس منو زندانی اونجا کردن... و برای همین...》 دختر نگاهی به چهره نیم پوشیده مرد کرد و ادامه داد:《اسمش رو گذاشتم قلعه شوم! 》سویان پایان حرفش رو با پزخند بزرگی که روی لبش اشکار شد، سرخط قرار داد.
مرد سری از تفهیم حرکت داد:《هومم! پس یعنی کاملا هم باخبری که داری به اون قلعه شوم برمیگردی؟》دختر چیزی نگفت،مرد ادامه داد:《احساس میکنم زیاد به بقیه اعتماد میکنی...》دختر نگاهش رو به مرد داد، با لحنی که بی اهمیت بودنش رو اشکار میکرد گفت:《یعنی تو دزدی؟》مرد جوابی نداد. دختر سری تکون داد:《پس باهم همکاریم!》مرد گفت:《دزد؟ ببینم بچه تو پدر و مادر...》《_اره من پدر و مادر ندارم! من یه بی کس و کاریم که ولگرد خیابوناست!! کسی که همه ازش متنفرن و هر پدر مادری منو به بچه اش نشون میده که سرنوشتش مثل من نشه، در صورتی که من نقشی تو وضعیتم نداشتمممم!!!!! کسی که بد بخته و روی خوش زندگی براش حرومه!! ارهههه! من اینمممم!!!...》...لحن دختر جوری بود که تمام درد ها و یاس ها رو نشون میداد...مرد همینطور سکوت کرده بود و مات به دختر نگاه میکرد،حرفهای درداور دختر توی کوچه پیچید.انعکاسی درد اور پخش شد...دختر همچنان با چشمانی که تا چند دقیقه پیش بی اهمیت بودن و الان اغشته به خون بود به مرد نگاه میکرد...مرد ایستاده بود و حرکتی نمیکرد ولی دختر بی اهمیت راهش رو پیش گرفت، در چند قدم از اون داشت دور میشد که با حرف مرد ایستاد:《درسته! به من ربطی نداره و سوالم به جا نبود...ولی بهت میخوره دورگه باشی...》دختر پشتش به مرد بود،چیزی نمیگفت، اما بعد از چند ثانیه به حرف در اومد:《_حالا که چی؟ من از اونا متنفرم!》《کیا؟...》دختر گفت:《خانوادم و کسی که باچه هدفی که از کدوم قبرستون اومده منو اواره خیابون کرده... 》 دختر راهش رو در پیش گرفت و دور تر شد.. و اما مرد که میخواست راهرش رو ادامه بده که چیزی جلوی پایش مانع اون شد..نگاهی به زمین انداخت، زنجیر طلایی رنگی که قلب به همراه کلید کوچکی از ش اویزان بود،خم شد و زنجیر رو برداشت...با دستانش اون رو لمس کرد،چه زنجیر چشم گیری بود..
***[۹سال قبل از سال ۲۰۰۰] 《_اون سال،درواقع اون هفته!یکی از پرتنش ترین هفته ها بود! بیمارستان انقدر شلوغ بود که هیچکدوم از کارکنان فرصت سرخاروندن هم نداشتن ،من بیشتر به تمیز کردن و طی کشیدن بیمارستان مشغول بودم،ولی با چیز مشکوکی که دیدم نتونستم بی تفاوت باشم... _چرا انقدر زخمی،بیمار زیاده خدایا چه اتفاقی افتادهه!؟؟ به اطرافم سر درگم نگاه میکردم،تو بیمارستان خیلی غوغا به پا شده بود، یکی از پرستارا که وسایل جراحی در دست داشت و سراسیمه به سمت اتاق عمل میرفت گفت:《توی موزه ی بلک هیستوری انفجار رخ داده،لطفا برید کجار وضعیت بحرانیه!!》با اون حرف پرستار توی بهتی غرق شدم که فضای اطرفم رو از یاد بردم،بلک هیستوری یکی بزرگترین قدیمی ترین و همچنین شیک ترین موزه ای بود که تو امریکا دیده بودم،خیلی دوست داشتم یه روزی از اثاراش دیدن کنم ولی اون دیگه با خاک یکسان شده بود،دانش اموزای زیادی بودن که وضعیت وخیمی داشتن،همه ی پزشکا و پرستارا با عجله به اون طرف و این طرف میدوییدن، از تک تک بخش هایی که اون بچه های دبیرستانی بستری شده بودن میگذشتم که یکی از اتاقا توجه من رو جلب کرد....》نارسیس که همچنان منتظر بود گفت:《مامان اونجا چی دیدی؟》اجوما مکثی کرد،ادامه داد:《_اونجا یه مرد سیاهپوشی بود که داشت با یکی از پرستار ها صحبت میکرد،هر دو توی بخش بودن و روبه روی تخت یکی از بیمارها بود،پس از گذشت مدت زمانی کم،اون مرد سریعا با سرعت زیادی از اتاق بیرون رفت و پرستار... 》نارسیس گفت:《خب؟؟》 اجوما اب دهانش رو قورت داد ،ادامه داد:《_پرستار پارچه سفید رو روی بیمارکشید...》چشمان نارسیس از حدقه در امده بودند و کنجکاوی اش موجب مشتاق ترشدن برای بقیه ی ماجرا بود《اون پرستار ماسک زده بود و چهره اش واضحی نداشت،بعد از انجام کارش نیم نگاهی به اطرفش کرد و از اتاق بیرون رفت،همونجا بود که شَک و شبهه من نسبت به قضیه بیشتر شد و یواشکی به سمت اتاق رفتم،خیلی دزدکی و یواشکی،
اولش ترس داشتم از اینکه پارچه سفید رو از روی مرده بردارم،اهمیتی ندادم و پارچه رو برداشتم،بهش میخورد دختر دبیرستانی باشه،توی اون لحظه یادتو افتادم،بغصم گرفت ولی نفسم رو حبس کردم، خواستم از اتاق بیرون برم...ولی ندای درونم چیز دیگری رو میگفت،من اکثرا به حرف قلبم گوش میدادم،حالا اینم روش...چون توی محیط بیمارستان کار میکردم،یه چیزایی از پزشکی میفهمیدم،انگشتم رو جلوی بینیش گرفتم اما نفس نمیکشید!! این احتمال رو دادم که شاید بیهوش باشه... حدسم درست بود،ضربانش میزد ولی داشت کند تر میشد، سریعا از اتاق بیرون رفتم ... دست یکی از کار کنان که دوست مورد اعتمادم بود رو گرفتم اوردمش توی اتاق،اون از قضیه حیرت زده شد ولی باهم متحد شدیم سعی کردیم کار کنان رو گول بزنیم اون دختر رو از بیمارستان خارج کنیم،میشد احتمال داد که شاید اون افراد مشکوک هنوز اینجا باشن..... _کجا دارید میرید!! ...همون پرستار مرموز بود،مانع راهمون شد و نزدیکمون امد... گفتم:این مرده باید به سردخونه ببریم.
دوستم حرفمو تایید کرد،چون لباس کارکنان سردخونه رو به تن داشتیم چیزی نگفت ولی وقتی که از پیشش دور شدیم ولی هنوز داشت بانگاهش مارومیخورد...》_دلم به حالش میسوزه،چقدر سخته،بدون پدر مادرت توی کشوری غریب درحال تحصیل باشی،خیلی دوست دارم بدونم خانواده واقعی الیزا کیان! اجوما سری تکون داد:《اره،ولی الیزابت دختر با عرضه ایه،حتما یه روز باید خانوادش رو پیدا کنیم ولی نارسیس گوش کن...این قضیه رو به هیچ کسی نمیگی و هم الیزا ...بین خودمون میمونه!》_اهوم!
برید بعدی
بعدی....
نتیجه 1
انچه خواهید خواند:کی به شماها اجازه ورود به اینجا رو داد؟ _من گفتم! ....._الیزابت شی ، امروز زمان مرخصیت نبود؟. _تو همین الانشم میترسی! از اینجا برو بیرون!! لایک و نظر فراموش نشه🙃💌
نتیجه 2
نچه خواهید خواند:کی به شماها اجازه ورود به اینجا رو داد؟ _من گفتم!.... _ا لیزابت شی ، امروز زمان مرخصیت نبود؟. _تو همین الانشم میترسی! از اینجا برو بیرون!! لایک و نظر فراموش نشه🙃💌
نتیجه 3
نچه خواهید خواند:کی به شماها اجازه ورود به اینجا رو داد؟ _من گفتم!...._ا لیزابت شی ، امروز زمان مرخصیت نبود؟. _تو همین الانشم میترسی! از اینجا برو بیرون!! لایک و نظر فراموش نشه🙃💌
نتیجه 4
نچه خواهید خواند:کی به شماها اجازه ورود به اینجا رو داد؟ _من گفتم!...._ الیزابت شی ، امروز زمان مرخصیت نبود؟. _تو همین الانشم میترسی! از اینجا برو بیرون!! لایک و نظر فراموش نشه🙃💌
عالی فقط من یکم گیج شدم♥️💜
پارت بعدی زود بنویس ♥️💜
یه چیزایی حدس میزنما ولی نمیدونم درستن یا نه :/
میتونی حدست رو تو قسمت ناشناس بهم بگی
فقط منم چیز زیادی سر در نمیارم از داستان؟ :)
وقتی حقیقتا اشکار میشه گیج میشوییمم🌚🌝
بالاخرههههههههههه پارت بعد اومد 😹💃💃💃💃💃💃💃💃💃 پارتی پارتی یهههههه
😹😹💕💜