پارت ۱۵ نظر بدید❤
فردا صبح از چشم مرینت-->_مرینت پاشو مدرسه دیر میشه ها...+باشه وایسا یه لحظه دیگه بخوابم.._مرینت ساعت ۷ و نیمه پاشو..#ببین من چه میکشم..پلگ پاشووو..*حبه قند ما که مدرسه ندارم بزار بخوابم...مادرم مرینت میاد تو و تیکی قایم میشه پلگم زیر تخت خوابیده .. سابین:عزیزم این راه سازگار نیست بیا اینو بگیر..یهو فکر کردم رو کوه یخم...سیخ نشستم...+چی شدههههه.._😂😂😂سابین:😂😂😂..+ادرییییننننننن...سابین:پایین منتظرتونم...ادرین غش خنده بود..تیکی هم همینطور..+رو اب بخندید😑...#ادرین این لیوانو پر کن..+ادرین تو یه پارچ اب روم خالی کرده بودییییییی.._مامانت داد خب🤣..#حالا اینو پر کن...ادرین لیوان و پر کرد و تیکی برد زیر تخت..+کجا رف..یهو پلگ مثل موش اب کشیده اومد بیرون.._پ.پلگ🤣😂😂😂😂😂...*ها چیه..+ه.هی.هیچی😂🤣..*از این کوامیت بپرس...سر صبحی بیدارم کرده..توهم که خیسی مرینت..+از این صاحابت بپرس اه اه😣..._فقط میخوام فکر کنم که اگه تو و پلگ با هم میفتادید چی میشد..#هیچی یکی اون یکی رو بیدار میکرد و میخوابید😂..+*هر هر هر..
سابین:بچا یه ربع به هشته ها...+_چییییی.*نخود چی..+ادرین برو صبحونه بخور من الان میام.._باشه...ادرین رفت پایین و من لباسامو عوض کردم..(یه لباس استین کوتاه صورتی با قلب های ریز و یه شلوارک ابی اسمونی)داشتم موهامو شونه میکردم که ادرین اومد تو..+در زدن بلد نیستی؟_ببخشید بدو دیر شد..+وایسا موهامو ببندم.._نه مرینت خرگوشی نبند موهات بزرگ شدن به مدل دیگه ببند...+خب چه جوری؟.._من میبندم...شونه و برداشت و موهامو شونه کرد.._خب..دم اسبی میبندم..موهامی دم اسبی بست اما کج و کوله...+اِم چیزه..کج نیست.._خب نه ....یه کوچولو...موهامو باز کردم تا خودم دم اسبی ببندم.._نبند..باز باشه...+گرمه خب.._بهونه نیار..دستمو کشید و برد..تو حال.صبحونه خوردم و رفتیم مدرسه..+سلام بچه ها..خ..خانم..نیومده..الیا:نه خانم بوستیه امروز نمیاد.._چ..چرا؟...کلویی:ازمایش و سونوگرافی داره..+اهان..الان معلم نداریم..لوکا:چرا تو و ادرین معلمید چون مبصرکلتسید..._+چیییی؟..نینو:بی خیال داداش برو درس بده دیگه..._د.رس..ب.بدم..الیا:بدویییییددد...+چیزه باشه فقط یه لحظه..دست ادرین رو کشیدم بردم یه گوشه...+ادرین چه گلی تو سر کنیم؟من شیمیم خوب نیست درس بده خودت...._چی مریمت..من نخوندم اصلا..+خود دانی.._یعنی چ...نذاشتم حرفشو کامل کنه..رفتم وسط کلاس..+بچه ادرین این مبحثو امروز درس میده..._چیییییی؟؟..+موفق باشی ...رفتم پیش الیا نشستم و یه چشمک برای ادرین زدم..ادرین هم یه نگاه به معنی بعدا به حسابت میرسم بهم انداخت😂
کیم:پسر شروع کن دیگه.._خب من امروز میخوام یکی از بچه ها کنفرانس بده و نمره بدم..مکث این مبحثو درس بده...مکث:باشه اما میدونم میخوای زیرش در بری...ادری اومد و میش نینو نشست...یه نگاه به من کرد و گفت:ای نا مرد...+تو که مردی زیرش در رفتی..._هوفف..مکث درس داد و زنگ تفریح خورد..رفتیم رو حیاط...ادرین رفت بوفه بستنی بگیره..همون موقه لایلا اومد کنارم..لایلا:هه دست و پا چلفتی ترین دختر دنیا رو میبینم..+چه جالب چون منم اینجا یه دروغ گو میبینم...لایلا:چیزی از خوشیهات نمونده مرینت..به زودی تمام دوستاتو از دست میدی..+وای نه خوش به حالت چون تو هیچ وقت دوستاتو از دست نمیدی چون اشغالای جهان هیچ وقت تموم نمیشن...در همین هنگام ادرین اومد و بستنی رو داد بهم...لایلا خیلی عصبانی بود....لایلا:خداحافظ مرینت😡روشو برگردوند تا بره...+وایساااا...لایلا روشو کرد به من...پوشت بستنیمو باز کردم و پرت کردم طرفش اونم گرفت...+ادم نباید دوستشو جا بزاره😆....لایلا از عصبانت قرمز شده بود..ادرین هم خندید..لایلا:تفاضشو پس میدید
زنگ خورد و رفتیم سر کلاس-->بعد از مدرسه...رفتیم بستنی اندره و بستنی گرفتیم و خوردیم...بعد هم من رفتن خونه
خب بچه ها الان میریم از اون جایی که مرینت ۱۸ ساله شد روز اخر مدرسه.........از زبان مرینت:امروز روز اخر مدرسه بود..رفتیم کمدامونو خالی کنیم...در کمدمو باز کردم..ادرین پشت سرم بود..._میگم چیزه..مطمینی کمد من نیست؟...+؟نه مال خودمه😂...._بازم خدارو شکر😐...کمدمو که جمع کردم ادرین رفت در کمدشو باز کرد...+فکر کنم کمدامون جابهجا شده😐😂..._دقیقا😂...کلیدو تحویل مدیر دادم...+ادرین تو چه دانشگاهی میری.._من از انگلی و نیویورک و امریکا و ب..+بسته حالا نمیخواد لیست بدی...خب منم میخوام برم مد اما نمیخوام ازت جداشم..._خب راستش من میرم نیویورک البته با تو..+با..من.._تورو به عنوان طراح شخصیم چندتا طرحات رو فرستادم و تو هم نیویورک قبول شدی..میای دیگه؟...+البته اما..پدر و مادرم چی.._هنوز ۷ ماه تا شروع دانشگاه مونده...+اره اما بازم بعدش دلتنگ میشم..._میگم پدرم برا دوهفته رفته توکیو امشب میای اینجا...+از پدر مادرم میپرسم میام..._منتظرم...راه افتادم سمت خونه....توراه تیکی بهم گفت:میگم مرینت...+بله تیکی...#من گشنمه...+چیزی تو کیفم ندارم فقط یه تیکه کممبر پلگ تو کیفم جامونده😐...#مونده چجوری میخوره این بوگندو رو😂
+پلگه دیگه....رسیدم خونه....+سلام مامان.سلام بابا.....سابین:سلام نهار امادست...+گشنم نیست ماکارون داریم...سابین:گشنت نیست ماکارون میخوای؟...حرفی برای گفتن نداشتم....+الان میام...رفتم تو اتاقم...+وای تیکیییی الان باید با دل پر غذا بخورم😫...#من گشنمههههه...+هوففف...رفتم برای تیکی چند تا ماکارون اوردم....سرمیز شام بودم...به مامانم گفتم:مامان منو و ادرین برای دانشگاه میخوایم بریم نیویورک یا انگلیس..البته اگه اجازه بدید...سابین:چ.چیی..اما..اخه..نمیشه همینجا برید دانشگاه...+مامان میدونم دلت برام تنگ میشه منم همینطور اما پاریس دانشگاه خواصی برای طراحی نداره...تام:سابین دخترمون دیگه بزرگ شده از پس خودش بر میاد😊....سابین:البته...بعد از خوزدن شام با چندتا ماکرون رفتم تو اتاقم....+بیا تیکی#اخخخخ جوووننن....+تیکی باید برم نیویورک🙁دور از بچه ها و دوستام😢...#مرینت همش ۴ ساله...+هوفف.وای گوشیمو پایین جا گذاشتم....داشتم از پله ها میرفتم پایین که یهو
از زبان سابین:مرینت داشت از پله میومد پایین که یهو سرش گیج رفت و خورد زمین...سریع دویدم پیشش...بیهوش بود....سابین:تاممم تامممم...تام:چی شده....سابین:زود تاکسی بگیر..مرینت..مرینت عزیزم صدامو میشنوی....تام:ماشین دم دره.....سریع مرینتو بلند کردیم و بردیم بیمارستان😢.....چندتا ازمایشو اینا ازش گرفتن....
از زبان مرینت:چشمامو باز کردم...دیدم تو بیمارستانم....یهو دکتر اومد تو....دکتر:خانم دوپن چنگ حالتون خوبه؟...+من..خوبم..اینجا کجاست...دکتر:شما تو بیمارستانید....سابین:دخترم حالت خوبه؟....+چی شد مامان....سابین:عزیزم سرت گیج رفت و بیهوش شدی...دکتر:سرمش تموم بشه میتونن برن.....یهو ادرین سراسیمه اومد تو..._مرینت.حالت خوبه؟....+من خوبم اسنجا چی کار میکنی؟...._پدرت گفت حالت بد شده اومدم دنبالت....+من خوبم نگران نباش...دکتر:علت بی هوشی کم خونی شدیدتون بوده..لطفا این قرصا رو سر وقت بخورید..خانم دوپن چنگ لطفا یه لحظه بیاین...+مامان شما و بابا برید دیگه من با ادرین میام...سابین:باشه عزیزم.....ادرین نشست کنارم...+ادرین پدر و مادرم قبول کردن بریم نیویورک..._عالیهه..راستی تیکی کجاست؟..._همینجا باید باشه...+تیکی تیکی..._نیست..پلگ کوش؟...پلگگگ..تتیکییی..+وای کجا هستن..*چقدر جیغ میزنید از خواب پریدیم...#مرینت میذاری بخوابم...+😳😂مگه ساعت چنده؟...#۲ نصف شب....+چچییییییی؟...._مرینت اینجا بیمارستانه....+واقعا ساعت ۲ هست؟..._بله...
+خب اینم تموم شد بریم؟.._بریم...پدر و مادرم کارای ترخیص رو انجام داده بودن..همراه ادرین رفتم خونه....ادرین دم در منو پیاده کرد و رفت...در خونه رو باز کردم و دیدم😱
اینم از این پارت...نظراتتون کم بود به همین دلیل جای هیجانی کات کردم😈تاپارت بعد خدانگهدار😄
عالیییییی😍😍😍😍
عالی
ممنووووننننن
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی