قرار بود پارت پنچ و شش با هم بنویسم ولی یکم بین اش فاصله افتاد میشه گفت یه نصف روز خب دیگه بریم سراغ داستان
چون روی مبل خوابیده بودم با صدای در بلند شدم مامان و بابا بودن رفتم کمکشون تا وسایل رو بیارن من : سلام مامان : سلام دخترم مهدی نیومده ؟ من : نه هنوز مامان : این بچه کجا مونده پس من : دیر نکرده که مامان : قرار بود زود تر بیاد تو تنها نباشی یه نفر دیگه : من اومدم ولی خانوم خواب بودن متوجه نشدن برگشتم سمت در مهدی بود من : واقعا پس چرا متوجه صدا در نشدم مهدی با خنده گفت : چون غرق خواب بودی کوچولو من اخم الکی کردم گفتم : من کوچولو نیستم تو زیادی بزرگی مهدی : که من زیادی بزرگم نه .......
لبخند زدم گفتم : اره و دویدم تو خونه مهدی : جرئت داری صبر کن من : تو یه درصد فکر کن من وایستم و تند تر دویدم مامان : شما دو تا بزرگ نمیشین مثل موش و گربه افتادین دنبال هم مهدی رسید به من گرفتم من : داداشی عزیزم بزار من برم مهدی : حتی فکرشم نکن و شروع کرد به قلقلک دادن من من به شدت قلقلکی صدام تا هفت اسمان میرفت میخندیدم سعی میکردم از دستش فرار کنم بابا گوش مهدی به شوخی گرفت گفت : دخترم چیکار داری مهدی : من کاریش ندارم خودش شروع کرد ....
هم من هم مهدی نفس نفس میزدیم یکم که گذشت مامان صدا کرد برای نهار من که هیچی نخورده بودم سریع رفتم مهدی میخواست بشینه روی صندلی که صندلی کشیدم مهدی هم متوجه شد ای بابا میخواستیم بخندیم ها وجدان : کم خندیدی من : باز تو پریدی تو خوشحالی من وجدان : تو کی خوشحال نبودی ایش
بعد رفتم درس بخونم فردا پرسش داشتیم استاد فوق العاده سخت گیر بود یعنی بعضی وقتا جوری سوال میپرسید شک میکردم استاد ها هم بتونن جواب بدن وسط درس خوندن بودم که گوشیم زنگ خورد یعنی کیه ؟
نازنین بود گوشی جواب دادم من : به سلام مزاحم همیشگی نازنین : منظورت مراحم دیگه من : اره مراحم با یه نقطه روی ر و خندیدم ( ادامه دادم ) بعدش خانم مراحم جواب سلام واجب نازنین : خیله خوب سلام ( ادامه داد ) رها حوصله ام سر رفته میای بریم بیرون به ملیسا هم میگیم من : خوندی تو مگه نازنین با گیجی گفت : چی من : خانم جعفری میخواد بپرسه نازنین با صدای بلند گفت : ااااااا سبزی میخواد بپرسه تا این رو گفت بلند خندیدم چون فامیل اش جعفری بود میگفت سبزی والا اخه فامیل کم بود جعفری خخخخ نازنین : پس هیچی بریم بخونیم که بدبختیم من : باشه خداحا.. قبل که جمله ام رو کامل بگم قطع کرد دختره بوق
درس که خوندم چشمام از خستگی باز نمیشد خودم رو پرت کردم روی تخت خوابیدم ......
یه ساعت که خوابیدم بیدار شدم و رفتم حموم خب حالا لباس چی بپوشم ؟ اها اون لباس سبز ابی خوشمله خیلی دوست اش داشتم پوشیدم رفتم پایین مامان داشت خونه رو جمع میکرد من : خسته نباشی مامانی مامان : سلامت باشی عزیزم من : پس بابا کو ؟ مامان : عموت و زن عمو ت میخوان بیان رفت خرید من : واقعا هردوشون میان ؟ مامان : نه فقط عمو محمود خانوم اش من : اها
عمو محمود عمو بزرگم بود ولی بابام پسر بزرگ بود اون یکی عمو ام هم که بابای مهرداد باشه پسر کوچیکه بود اون شب خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم اره دیگه خلاصه خوش گذشت ....
صبح با صدای الارم گوشی پاشدم خداروشکر دیروز الارم عوض کرده بودم چی بود اون صدای خروس ادم سکته میکرد حوصله صبحونه نداشتم حاضر شدم رفتم پایین
مامان هر چی گفت حداقل یه لقمه بخور گفتم نه دیگه من برم میخواستم پیاده برم دانشگاه بالاخره رسیدم رفتم داخل هنوز تا شروع کلاس یه بیست دقیقه مونده بود حالا چیکار کنم داشتم حیاط دانشگاه متر میکردم که صدای یه نفر شنیدم اون کی بود ؟؟؟؟
یه هفته چند روز میشه که گذاشتم انشالله تستچی زود تر میزاره
خیلی ممنون ❤
وای خیلی قشنگ بود پارت بعد کی میاد؟
گذاشتم در حال بررسی عزیزم
عالییییییییییییییییییییییییییییی تر از عاللللللللللللللللللییییییی بوددددددد ایول واقعا عاشق داستانتم