اینم قسمت پنچ امیدوارم با قسمت ششم با هم بزاره تستچی
نمیدونم چقدر تو خواب ناز بودم که صدای مهدی که برای شام صدا ام میکرد بیدارم کرد بی حوصله بلند شدم صورتم شستم و رفتم پایین
مهدی : بالاخره بیدار شدی خوابالو من : مهدی حوصله شوخی ندارم اه مهدی : باشه بابا ادم نمیتونه باهاش حرف بزنه دیگه جواب اش رو ندادم نشستم سر سفره بعد که شام خوردیم بلند شدم رفتم تو اتاق ام تا یکم درس بخونم تا رسیدم تو اتاق صدای زنگ گوشیم بلند شد یعنی کیه ؟
فاطمه بود برداشتم من : بله فاطمه : سلام رها میگم توپ والیبال دست شماست من : نمیدونم مهدی وسایل رو جا به جا کرد فاطمه : باشه پس زنگ میزنم به خودش خداحافظ من : باشه خداحافظ گوشی قطع کردم رفتم سر درس یکم که درس خوندم کتاب بستم بلند شدم فردا دو تا کلاس داشتم رفتم بخوابم که یکم فردا حال داشته باشم
با صدای الارم گوشی که همون قوقولی قوقو بود بلند شدم ای بابا باز یادم رفت الارم گوشی عوض کنم دست و صورتم رو شستم رفتم تا اول صبحونه بخورم بابا نبود مهدی و مامان هم تو اشپز خونه بودن رفتم داخل با صدای بلند گفتم : سلااااام صبح بخیر خانواده گرامی مهدی و مامان هم به گرمی جوابم رو دادن بعد صبحونه رفتم بالا تا حاضر بشم
مقعنه رو که سرم کردم گوشی زنگ خورد ملیسا بود قرار شد اومد تک بزنه برم پایین تماس رد دادم رفتم پایین خیلی تشنم بود رفتم اشپزخونه اب خوردم بعد خداحافظی رفتم بیرون ماشین ملیسا جلو خونه بود سریع سوار شدم من : سلام ملیسا : علیک سلام میزاشتی دو ساعت دیگه میامدی من : حالا انگار چقدر دیر کردم ملیسا : اوف از دست تو من : غر نزن دیگه دختر خوب ملیسا یه چشم غره رفت حرکت کرد
رسیدیم دانشگاه ماشین پارک کرد رفتیم داخل کلاس نازنین بیخیال با گوشیش ور میرفت کنارنازنین نشستیم بعد سلام و احوال پرسی نازنین گفت : چه خبر خوش گذشت دیروز من : اره جاتون خالی نازنین : مطمعینی جا ما خالی بود من : بزار فکر کنم حالا که بهتر فکر میکنم میبینم فقط جای ملیسا خالی بود و خندیدم نازنین : کوفت من : راستی بگین کیو دیدیم ؟ نازنین : مگه ما علم غیب داریم خب خود بگو دیگه من : نازنین تو با چیزی به اسم حدس اشنا هستی نازنین : اره ولی حوصله حدس زدن ندارم خودت بگو من : نیما و رضا چند نفر دیگه از بچه های دانشگاه ملیسا با خنده گفت : اااا فکر کردم نیما از کشور خارج شده من : نه بابا اصلا انگار من اون خفه کردم هی پوزخند میزد صدای در زدن اومد استاد داخل شد نتوستیم بقیه حرفامون رو بزنیم وجدان : مگه حرفاتون بقیه هم داشتم من : باز تو پریدی داخل حرف من اصلا تو چیکار داری دیگه به وجدان جان اهمیت ندادم و به استاد گوش دادم
کلاس تمام شد الان هم داریم میریم تا نازنین برسونیم خونه شون بعد هم من رو رسیدیم خونه نازنین ملیسا : خب رسیدیم نازنین : عزیزان میدونم طاقت دوری از من رو ندارین ولی من باید برم من : کی گفته اتفاقا بهتر از دستت راحت میشیم نازنین : لیاقت نداری دهن باز کردم تا جواب بدم که ملیسا گفت : بسه کل کل نکنین از هم خداحافظی کردیم و راه به سمت افتادیم خونه ما
رسیدیم خونه من : ممنون ملیسا هر چند وظیفه ات بود ملیسا : رو که نیست سنگ پا یه غزوین خندیدم گفتم : خداحافظ ملیسا : خداحافظ رفتم خونه در باز کردم من : سلااااام کسی خونه هست جوابی نیومد رفتم تو اشپزخونه یاداداشت روی در یخچال بود که داخل اش نوشته بود سلام دخترم من و بابات رفتیم خرید تا ساعت 3 میایم خب الان ساعت دو هست مهدی هم که شرکت هست چیکار کنم خب زنگ بزنم به یکی به کی زنگ بزنم ؟
اهان یافتم زنگ میزنم نگار ( دختر دایی ام ) زنگ زدم یه بوق دو بوق سه بوق دیگه داشتم ناامید میشدم که برداشت نگار : الو من( با خنده ) : پیدا اش کردی بالاخره نگار : هان ؟ من : گوشی رو میگم چرا دیر جواب دادی نگار خندید گفت : تو حیاط بودم دیر شد چه عجب شما یادی از ما کردی ...... یکم با نگار حرف زدم ... وجدان : فهمیدیم یکم چقدر یک ساعته داره فک میزنه بعد میگه یکم من : باز تو اومدی اصلا حوصله ات رو ندارم ای بابا وجدان فوش داد رفت منم گرفتم خوابیدم
خب بچه ها تمام شد اما یه سوال دارم از کدوم شخصیت تا الان خوشتون اومده ؟
سلام من از نیما خوشم اومد کلا من بیشتر از شخصیت های منفی خوشم میاد چون خیلی باحالن😐هر چند اصلا باحال نیستند😐(چی گفتم🤦🏼♀️😂 )ولی این دختره اسمش چی بود که همش تو داستان نوشته بود من 😂همون خیلی خوب حالشو گرفت😂😂😂
از نازنین خوشم اومده
خیلیییییییی زیاد باحال بود.
آنا من از نازنین خوشم میاد
عالیه عالیه عالیه عالیه عالیه عالیه عالیه عالیه عالیه عالیه