بهترین داستان های که میشود راجب بن تن خواند و من جاهای باحالش وای نمی ایستم
بن روز اول دبیرستان بود و قرار بود که کون به کالج برود . وقتی که به با کون خدا حافظی کرد ناگهان ویلگگس پیداش شد و کون را دزدید
بعد بن تن به جت ری تبدیل شد و شروع به جنگ با ویلگگس کرد. اما یک دفعه بن به سفینه ی کوین تلپرت شد و در آنجا آزمون را دید.
بن گفت چرا چرا این کار رو کردی نزدیک بود کون رو نجات بدم که یه دفعه کوین یه مشت ✊ زد توی سورت بن. بن گفت چرا میزنی بعد کوین گفت که تو به اون کمک کردی تا یه ساله جدید بسازه به نام زمان ایکس بسازه
بعد پروفسور زمان پیداش شد و به بن گفت که زمان ایکس میتونه زمان را متوقف کنه و هیچ کسی هم نمیتونه اون رو نابود کنه به جز موجود ایکس بعد پروفسور ناپدید شد . بعد بن گفت خب من خیلی راحت میتونم با موجود ایکس اون رو نابود کنم
بعد بن به موجود ایکس تبدیل شد و سعی کرد که اون هارو راضی به هم کاری کنه اما بن نمیدونست برای نابودی زمان ایکس باید موجود ایکس رو نابود کنه
بن بلا خره اون هارو راضی به هم کاری کرم و بعد شروع به ورود به سفینه ی ویلگگس . بعد گون رو پیدا کرد و سعی کرد که فرار کنه اما ویلگگس با زمان ایکس به او شلیک کرد روی بن عصری نداشت اما روی گون چرا .
بن خیلی ناراحت شد بعد یه دفعه کل سفینه پکید و زمان ایکس نابود شد اما گون هنوز منجمد مونده بود اما یه چیز جالب موجود ایکس نابود نشد اما باید کل قدرت موجود ایکس را فدا میکرد
پس اول رفت توی سفینه که وقتی قدرتش رو داد و تبدیل به بن میشد خفه نشه
وارد سفینه شد و کل قدرت موجود ایکس رو رو به گون داد و بعد اون رو به کالج برگردوند . خب امید وارم خوشتون اومده باشه این اولین داستانی بود که نوشتم توی عمرم پس نظر بدید تا داستان بعدی جالب تر باشه
داستان بعد جالب تره
نظرات بازدیدکنندگان (0)