سلام.متاسفانه یه بار این پارت عدم تایید شد و دوباره نوشتمش.امیدوارم لذت ببرید💜نظر یادتون نره.از تستچی خواهش می کنم این بار منتشر کنه🌷
لیدی باگ آتیش گرفته و روی زمین افتاده😨سریع دوییدم پیشش و بغلش کردم....گفتم:برای چی جونتون فدای من کردی؟😟..آروم گفت:چون...دوس..دوست دارم...بعد چشاشو بست.خیلی نگرانش بودم😥هرچی تکونش می دادم به هوش نیومد...سریع کممبری که وقتی به پلگ می دادمو تبدیل به پلگ آبی می شد و دادم به پلگ.باهاش تبدیل به گربه ماهی شدم و ماله لیدی باگ هم دادم به تیکی.اونم تبدیل به پری کفشدوزکی شد.کنارخ کانال آب بودیم.بلندش کردم و پریدم تو آب تا آتیشش خاموش شه.کم کم زیر آب آتیش خاموش شد ولی هنوز بیهوش بود....همون طور که زیر آب بودیم بغلش کردم و سرش رو گذاشتم روی شونم.درسته که دیگه دوسش نداشتم ولی همکارم بود و یه زمانی برام مهم بود.نه که الان مهم نیست ولی فقط نگرانشم چون دوست ندارم اتفاقی براش بیافته. هیچ وقت....بعد از چند ثانیه حس کردم بهوش اومد.آروم چشاشو باز کردو محکم تر بغلم کرد...&خدایا شکرت..حالت خوبه لیدی باگ؟.....*آره بهترم میشم اگه بازم بانوی من صدام کنی....&شرمنده لیدی باگ نمی تونم....*چرا؟....&کس دیگه رو دوست دارم...*می دونم(&دیدم لیدی باگ سرش رو انداخت پایین)...&نباید این کارو می کردی...برای چی پریدی جلوی گلوله آتیش؟اگه اتفاقی برات می افتاد چی؟.....*آدم وقتی عاشق کسی باشه،جونش هم فدای عشقش می کنه
از دید مرینت:گربه سیاه اخماش رفت تو هم و سرش رو چرخوند اون طرف که نگام نکنه....با صدای بلند تر گفتم:اصلن برات مهمه من عاشقتم؟....&ولی من عاشق کسه دیگه ای هستم...دیر عاشق شدی لیدی باگ....وقتی که شمع خاموشه چرخیدن پروانه دور شمع بی خودیه....وقتی عاشقم شدی که فایدهای نداره لیدی باگ...حالا هم بهتره از آب بریم بیرون(*من هیچی نگفتم😔)بعد از شکست (فایر من) ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه
هوا تاریک شده بود...دلم فقط فقط می خواست تو بغل یه نفر آروم بگیرم...اونم بغل کت بود.البته اگه می ذاشت😔اشک توی چشام جمع شد.از گوشه ی چشمم غلتید و افتاد پایین
از دید آدرین:خیلی دلم می خواست به لیدی باگ کمک کنم ولی خب الان علاقه ای بهش ندارم😔(&نويسنده کجایی؟/اینجام/عذاب وجدان دارم،چی کار کنم؟😣/برای چی؟🤔/دوست ندارم لیدی باگ رو ناراحت کنم ولی من دیگه الان عاشق مرینتم/درست میشه نترس🙂/میلا:صبور باش آدرین😊/&تو دیگه کی هستی؟🤨/~میلا:من میلا هستم...اصن صبر کن😑...حالا هی می خوان شخصیت های میراکلس داستان بپرسن من کی ام و چیم🙄الان مشکل رو هل می کنم...اهممم..صدا میاد؟🎚🎤🎛🎙اکو نداره؟(مگه کلاس آنلاینه؟🤣)خب صدا خوبه...من میلا هستم.وجدان نویسنده داستان.فهمیدین؟/تمام شخصیت های میراکلس و خواننده های داستان:بلههه😁/من:خب دیگه بریم سراغ داستان که حسابی جا موندیم😄)خب همونطور که نویسنده میگه، فکر کنم فقط باید صبر کنم...بزار فعلا برم خونه مرینت...
تبدیل شدم و رفتم خونه مرینت...دوباره پریدم توی بالکن خونشون...این دفعه درو باز نکردم شروع کردم به میو میو کردن مثل یه بچه گربه😛🙃....دیدم یه صدایی داره میاد..صدای مرینت بود داشت صداش نزدیک می شد،فهمیدم داره میاد سمت در. می گفت:برو...برو..گربه مزاحم یه جا دیگه میو میو کن..الان حال و حوصله ندارم....درو باز کرد و منو دید
یه دفعه توی چشاش برق خوشحالی دیدم ولی اشک توی چشاش بود....معلوم بود دوباره گریه کرده....گفت:بیا تو...منم پریدم داخل اتاقش و رو به روش ایستادم....یه لبخند بهش زدم و اشک روی گونهاش رو پاک کردم....قبل از اینکه سوالی کنم گفت:* چی می خوری؟...&دوباره قهوه☺(&خیلی آروم بعدش گفتم)&با عشق اضافه❤...*چی؟😳....&نه نه یعنی منظورم بود..اِ..اِ..قهوه می خورم فقط همین🙂مرسی 😊...*باشه الان می رم میارم😊
اتاق مرینت رو خیلی دوست داشتم🥰احساس آرامش می کردم توش....داشتم توی اتاقش می چرخیدم که یه دفعه دیدم دفتر خاطراتش روی میزش بازه....خیلی خواستم بهش نگاه نکنم ولی فضولی اجازه نمی داد....نگاه کردم دیدم نوشته بود:من 💖کت نوار💖رو خیلی دوست دارم ولی نمی دونم چطوری بهش بگم ❤...یه دفعه چشام حالت تعجب گرفت و بعدش لبخند زدم(&خدایا شکرت اون هم منو دوست داره😍🥰❤)دیدم اون طرف تره میزش همون گلی صورتی هست که اون شب براش آوردم ولی فکر کنم یادم رفت ببرمش...خوبه حداقل مونده اینجا..ولی فکر نکنم بدونه از طرف منه☺
از دید مرینت:دو لیوان قهوه برداشتم و رفتم که برم سمت اتاق که مامانم گفت:چرا دو تا؟🤨....دست پاچه شدم و گفتم:اِ..اِ یکی کافی نیست برام...برای همین دوتا می برم....رفتم توی اتاق.دیدم گربه سیاه نزدیک میز ایستاده و داره به گل صورتی نگاه می کنه..تا منو دید ترسید ولی بعدش خندش گرفت....گفتم:مامانم نزدیک بود مچم رو بگیره پیشی که چرا دوتا لیوان می برم🤭راستی...ناراحت نمیشی پیشی صدات می کنم؟....&نه بابا خوشحال هم میشم😊
باهم نشستیم روی تخت .بعد از خوردن قهوه گفتم:میشه یه چیزی ازت بخوام؟....&چی؟....*میشه سرم رو بزارم روی شونت؟....(*یه لحظه کت نوآر جا خورد ولی بعد بهم لبخند زد و) گفت:معلومه که میشه مرینت.....منم یه نفس عمیق کشیدمو سرم رو گذاشتم روی شونش. اون هم سرش رو گذاشت روی سرم.برای چند لحظه هر دومون چشامون رو بستیم....گفتم:*بریم توی بالکن؟....&نه آخه داشتم می اومدم هوا ابری بود..الانم احتمالا می خواد باون بیاد😅.....*خواهش می کنم گربه سیاه🙏🏻حال میده 😊...&خیلی خب باشه بریم😊
هر دو رفتیم توی بالکن...هوا تاریک بود ...چراغ بالکن رو روشن کردم.... بارون نم نم می بارید و موهام داشت کم کم خیس می شد.یه نگاه می گربه سیاه کردم..دیدم قیافش یه طوریه...*چی شده؟...&گربه ها میونه خوبی با آب ندارن مرینت😅....*آره می دونم😊..بعد هر دو خندیدم😄😄😄از دید گربه سیاه:باید یه جوری بهش بگم دوسش دارم❤احساس می کنم خودش نمی تونه ابراز کنه....برای همین.....
ادمشه
بخاطر همون همه شهر هارو میگشتم که رسیدم به پاریس نورش خیلی تند میزند و از همینجا یه معحزه گر قدرتمند با قدرت رعد و برق سفر در زمان یخ و اتش و جابه جایی و یه شخص مغرور فداکار سخت کوش و همیشه فعالم و عاشق ورزش و موسیقی گیتار پیانو و فلوت میزنم و این ورزش هارو هم بلدم والیبال دوچرخه اسکیت بهترین دوستم الکس و فی و زویی شدم شخصیت اصلی میراکلس 🙄😅😂
سلام
جواب چالش: من کلا قاطی هستم
شاید اول میرفتم حاکماث رو میکشتم بعد مرینت و آدرین رو به هم میرسوندم
یا اولی لیدی و کت رو عاشق تر میکردم و حاکماث
کلا من تا حاکماث نابود نشه آروم نمیگیرم✌🏻✊🏻✊🏻✊🏻✊🏻😂ولی عشق لیدی و کت که من فداش🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩راستی داشتان هات هم در حدیییییییییییییی خوبه که حرف نداره👌🏻👌🏻❤بهترینه❤❤❤❤❤💖
میرفتم پیش ادرین
بهش میگفتم:
خیلی منگلی که هنوز نفهمیدی مرینت تو رو دوست داره و مای لیدی ته
بعد همینجوری کانفیوز میزاشتمش
میرفتم پیش مرینت میگفتم ببین عصیصم کسی که تو دوسش داری کسیه که دوست داره ولی تو یه حالت دیگه
اونم همینجوری کانفیوز میزاشتم
بعد میرفتم پیش الیا
شمارمو بهش میدادم
میگفتم نتیجه رو بهم بگو
بعدم فلنگو میبستم
چه چالش خوبی من همیشه بهش فکر می کنم میرفتم پیش مرینت و نمی دونم چیکار می کردم 😂😂
میرفتم اول پیش لوکا بهش میگفتم طرفدارشم بدجور
داستانت عالی بود نگین جون🥰🥰💖💖😃😃
جواب چالش:
من میرفتم پیش لیدی باگ و بهش میگفتم هوییتشو میدونم به کت هم میگفتم که میدونم و میرفتم پیش استاد فو و ازش یک چهار پنج تایی معجزه گر میگرفتم برای خودم اسم ابر قهرمانی میذاشتم و به همراه بقیه ی ابر قهرمانان ها چون میدونستم هاکماث کیه میرفتیم و شکستش میدادیم سرگروه همشون هم خودم بودم بعدش هم با نقشه ی قبلی تمام معجزه گر ها رو می دزدیدم و می آوردم به دنیای واقعی 🥰🥰🥰🥰😈😈😃😃🤣🤣
به به آفرین گلم😂😂😂خلاقیت عالیه
اگه چند تا معجزه گر برداشتی آوردی به منم یکی بده👍🏻😁😂
ممنون بابت نظرت عزیزم
دوستان پارت نهم هم منتشر شد
اجی پارت بعد داستانم اومد
حتما می خونم عشقم
گریم گرفت 🥺🥺🥺😢😢😭😭
دوستان پارت هفت و هشت هم منتشر شد🎈🎈🎈
بخونید و نظر یادتون نره😉❤💜❤💜❤💜