
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💕
همگي حاضر شدند و دم در بوديم که فرانک گفت:به نظر من 2 تا ماشين برنداريم. ادریان :ولي همه که تو يک ماشين جا نميشيم. فرانک با چشم شمارشي کرد و گفت:اره پس دوتا برداريم. من و مارسل و لیا با ادریان(برادر لیا و پسر عموم) رفتيم. و بقيه هم با ماشين فرانک. ادریان صداي اهنگ رو بلند کرده بود و همراه ان همخواني ميکرد. ادریان ماشينش را از پارک دراورد اينه را تنظيم کرد و گفت:کجا ببريمشون ماری؟ مارسل:ببر شانزلیزه ديگه .. ادریان با پوزخند گفت:شوخي نکن دا.دا.ش...خب کجاش؟ _کافه گل میخک زرد(يک اسم کاملا خيالي ذهن من😂_اسم بهتر نبود؟😐💔) ادریان پاشو بيشتر روي گاز فشرد و گفت:ايول. و با سرعت رفت ..هنوز خيلي نرفته بوديم که صداي گوشي ادریان بلند شد.
_بله؟ ...... _کجاييد شما؟ ......... _باشه منتظرم. ......... _کي بياد؟ ... _باشه باشه. لیا پرسيد:کي بود؟ _فرانک بود ميگفت چه قدر تند ميريد واستيد ما بيايم.بعدشم گفت يکي از ماشين شما بياد اينجا ما نزديک بود راهو گم کنيم. هر سه به مارسل نگاه کرديم و گفت:از من نخوايد که نميرم... به لیا نگاه کردم و گفت:اِ به من چه. مارسلم با گفت:اره اره لیا نره.. (چرا مارسل 😐💔؟مارسل:خب چیه نخواستم لیانا:مگه به خواسته ی تو؟مارسل:😐) هر سه با صداي بلند گفتن:تو برو مری.
گفتم:همينم مونده. ماشين ترمز محکمي گرفت و ماشين فرانک اينا کنار ما تر مز زد ..فرانک از پشت فرمون پياده شد و اومد به طرف ما. _خب کي ميره. ادریان با سر به من اشاره کرد و گفت:مرینت. فرانک لبخند کمرنگي زد و من پياده شدم. صندلي عقب توسط ژاکلین و ادرینا ا..ش..غ..ا..ل شده بود و انگار کارا نيومده بود. (کارا همون دوست عا..ش.ق ادرینا)ادرین هم پشت فرمون ميشست و فرانک به ماشين ادریان رفت.
در را باز کردم و نشستم و سلام سريعي به ژاکلین و ادرینا گفتم. ادرین دوباره گا.ز.ش را گرفت و رفت ولي آدرین با سرعت کم ميرفت. ژاکلین با لحن ش..ي..ط..ن.ت اميزي گفت:داداش تند برو. نکنه ميترسي؟ با اينکار انگار ميخواست يا ادرین رو به سخن وادار کند يا اون رو جلوي من کو..چي..ک کنه تا از خودش دفاع کند به هر حال ميخواست اون حرف بزند. ادرین از اينه نگاهي به ژاکلین کرد و چ.ش.م غ.ر.ه رفت و گفت:احتياط شرطه ع.ق.ل.ه. ژاکلین گفت:البته اگه ع.ق.ل.ي وجود داشته باشه. ادرین:که وجود داره. ادرینا يک دفعگي گفت:فکر کنم گمشون کرديم. هر 4تا به اطراف نگاه کرديم اثري از اونا نبود.
ژاکلین :مرینت جان زنگ بزن به داداشت ببين کجان. _خودم بلدم ادرس ميدم. و با دست ماشين را هدايت کردم..درست بود ادرین حرفي نميزد ولي مطابق حرف هاي من ع.م.ل ميکرد. انگار ادرینان از ما زودتر رسيده بود .ادرین ماشين ادریان رو پارک کرد و همراه ما پياده شد. ژاکلین به ادرین گفت:چه احساسي داشتي با 3 تا فرشتي بودي؟ _مالکبرج ایفل بودم. نمبدونم منظورش از اين حرف چي بود ولي ژاکلین گفت:چه ا.ح.س.ا.س.ي قشنگي!تو ق.ل.ب.ت خو..نه کرده....
بر عکس رفتار خ.ش.ک.ش تو خونه الان انگار جمع تو دست اون بود. ادریان بلند شد و گفت:باشه من ميگيرم.بقيه؟ لیا با ديدن برادرش براي خريد راحت گفت :ميوه اي ميخورم. نگاه ادریان روي من ثابت موند انگار منتظر جواب از من بود.بر خلاف ژاکلین و لیا که شوق و ذوق در صداشون بود گفتم:شکلاتي. ادریان از بقيه هم پرسيد و همراه ادرین و فرانک و مارسل براي خريد رفتن. ژاکلین نفسش را پر فشار بيرون داد و گفت
بر عکس رفتار خ.ش.ک.ش تو خونه الان انگار جمع تو دست اون بود. ادریان بلند شد و گفت:باشه من ميگيرم.بقيه؟ لیا با ديدن برادرش براي خريد راحت گفت :ميوه اي ميخورم. نگاه ادریان روي من ثابت موند انگار منتظر جواب از من بود.بر خلاف ژاکلین و لیا که شوق و ذوق در صداشون بود گفتم:شکلاتي. ادریان از بقيه هم پرسيد و همراه ادرین و فرانک و مارسل براي خريد رفتن. ژاکلین نفسش را پر فشار بيرون داد و گفت
ژاکلین نفسش را پر فشار بيرون داد و گفت:مرینت ج.و.ن بيا ديگه داداش من خ.ج.ا.ل.ت ميکشه بياد اونجا. ادرینا حرفای فرانک در ظهر را تکرار کرد و گفت:هنوز که نا.مز.د نيستن و تو سطح همن نیستن. لیا جواب داد و گفت:بهتون نميخوره به اين چيزا اهميت بدين. ادرینا تکه اي از موهايش را که جلوي صورتش ريخته بود به پشت گوش داد وگفت:بچه ها شما نميخوايد عر.و.س شيد؟ لحنش برام عجيب بود ...خيلي صميمي شده بود.
ژاکلین نفسش را پر فشار بيرون داد و گفت:مرینت ج.و.ن بيا ديگه داداش من خ.ج.ا.ل.ت ميکشه بياد اونجا. ادرینا حرفای فرانک در ظهر را تکرار کرد و گفت:هنوز که نا.مز.د نيستن و تو سطح همن نیستن. لیا جواب داد و گفت:بهتون نميخوره به اين چيزا ا.ه.مي.ت بدين. ادرینا تک.ه اي از مو.ها.يش را که جلوي صورتش ر.ي.خ.ت.ه بود به پشت گوش داد وگفت:بچه ها شما نميخوايد عر.و.س شيد؟ لحنش برام عجيب بود ...خيلي صميمي شده بود.
لیا :به نظر من هنوز زوده...چه خبره. ادرینا:خوبه دختر عموي خودت 20 سالگي داره عر.و.س ميشه. همه نگاه ها روي من چرخيد انگار منتظر حرفي بودند که ژاکلین گفت:پ.س.ر خوب داريم د.خ.ت.ر خوب داريم چرا به هم نر.س.و.ني.م.ش.و.ن. نميدونم حرف پونه دفاع از من بود يا تعريف از برادرش ولي لبخندي به رويش زدم .که ادرینا گفت:دختر خوب توي المان نبود؟ لیا از ادرینا سر اين قضيه خسته شد و با صدايي شبيه فرياد گفت::«خب دوست شما باهاش از.دو.ا.ج ميکرد هنوزهم دير نشده و بعدشم تو چرا قول دادی؟» نگاه ادرینا رنگ با.خ.ت ...اي کاش الان ادرینا با داد ميگفت اره قول دادم و بهشم ع.م.ل میکنم و به سمت ادرین ميرفت و د.س.ت.شو ميگرفت و ميرفتن کلیسا ولي حيف که اين جزخيالي با.ط.ل نبود. پسر ها امدند بستني ها رو گذاشتند و خودشون نشستن.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیی من پارت های قبلش رو نخوندم هروقت رفتم خونه میخونم
مرسی
خواهش حرف نداری
فوقالعاده بودآجی 😍🥰😍🥰🥰
مرسییی اجی
عالی با طمع پرتقالی
مرسیی
به تست جدیدم هم بیا
عالیییییییییییییییییییییییییییی بود اجی جون منتظر پارت بعد هستم💕💕💕💕💕😘😘😘😘😘😘😻😻😻😻😻😻😻😍😍😍😍😍😍😆😆😆😆😆😆😆🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💕💕💕💕💕💕🙈🙈🙈🙈🙈😆😆😆😆😆😻😻😻😻😻😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘
مرسییییییی اجی
خیلی خوبه بعدی زوده زود
ممنون
عالی بود میتونی الان بازم بذاری آخه نمیتونم صبر کنمممم
مرسی
عالی عالی با طعم پرتقالی😐❤
مرسی❤😐
محشر و بی نظیر بود اجی قشنگممممم
مرسییی اجی
خیلی خوب بود آجولی
مرسی اجو
عالی بود آجوووووو
مرسییییی اجو