
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💓
_سلام خانم دوپن سرمو اوردم بالا . اقای جیمز بود دبير فيزيک ديگه اون عينکه روی صورتش نبود.چشماي ابيش توي صورتش ميدرخشيد ...صورتش به کلي عوض شده بود ...وقتي ديد متعجب نگاهش ميکنم گفت:چيزي شده خانم دوپن؟ _نه نه سلام....ببخشيد. وارد حياط مدرسه شد و گفت:خواستم شما اولين نفري باشيد که منو با اين ري.خ.ت و قيافه ميبينيد. هيچي نگفتم و تا دم دفتر باهاش رفتم و بعد رفتم کلاس.الان مطمئن بودم اگه اما جاي من بود اونقدر خود ش.ي.ر.ي.ن.ي ميکرد که جیمز ازش امتحان نگيره ولي من...! همه بچه ها نشسته بودن .رز و جولیکا مشغول پچ پچ بودن و الیا هم سرش توي کتاب بود چرخيدم به سمتشون
_بچه ها! جولیکا:جـــــــــــــــان؟ _ميخوام يک م.س.ئ.ل.ه خ.ص.و.ص.ي بهتون بگم. هرسه تا شون نزديک تر اومدن توي چشمهاي همشون يک چيزي بود گفتم:ازد.وا.ج من با اون پسر ...تقريبا ..درست شد. رز داد زد:بابا م..ب..ا..ر..ک...ه!!!!!!!!!!!!!!! گفتم:چي؟بد.ب.خ.ت.ي.م. جولیکا:چي ميگي دختر من اينقدر دو..ست داشتم جاي تو باشم گفتم:که با ادرین ا..ز..د..و..ا..ج کني؟ _که با جیم ا..ز..د...و..ا..ج کنم. در باز شد و جیمز وارد شد ...سريع برگه ها را پخش کرد و گفت:
امتحان سخته..زمانش کمه.....تاريخ يادتون نره 20 ابان..... .نام من هم جیمز...اسم خودتونم يادتون نره. امتحان شروع شد خدارا شکر از همون چيزهايي اورده بود که من خونده بودم. اون روز تموم شد ..زنگ اخر که خورد همه کيفامونو برداشتيم و به دم در رفتيم.جولیکا ميگفت حال جیم بهتر شده و به بخش اومده الانم داره ميره بيمارستان...صداي بوق اشنايي اومد صداي ماشينمون بود ..اونطرف خيابون پارک بود و بابا با خنده نگام ميکرد خجالت ميکشيدم که اونا اونجا ايستادن و من داشتم حرف ميزدم ...سريع رفتم طرفشون. _سلام ببخشيد حواسم نبود. مارسل با شوخي گفت:اين دوستاي نانازت تو رو اين.جو.ري کردن. گفتم:نه که دوستاي خودت خيلي د..ر..س.تن...حالا کجا ميريم؟
در که باز شد اينبار علاوه بر مامان بزرگ و عمه اينا و عمو اينا ..امیلی و گابریل هم ايستاده بودند همراه ژاکلین بعد از سلام و احوال پرسي هميشگي با فاميل هاي نزديک....امیلی جلو اومد و منو ب.غ.ل کرد و گفت:چه طوري دخترم؟ _ممنون خوبم شما خوبيد؟
_ع..ر..و..س به اين خوبي دارم براي چي بد باشم تازه پسرم خو..ش..ب..خ..ت شده. با شنيدن اسم پسرم نگاهم به سمت بقيه کشيده شد.ادرینا و فرانک و ادرین روي يک مبل به همين ترتيب نشسته بودند و حرف ميزدند. امیلی:شنيدم امروز امتحان داشتين خوب دادي عز..يز...م؟ _بله اسون بود. _اسون نبوده ع..ز..ي...ز..م تو زرنگي. _نظر لطفتونه. _مرینت جان با من اينجوري حرف نزن حس ميکنم غر.ي.ب.م. منظورشو نفهميدم وفقط سرمو تکون دادم . اومد چيزي بگه که ژاکلین که کمي دورتر ايستاده بود
گفت:مامان ماهم اد..م..ي..م.. امیلی:ادم اين دختر که نه اين فرشته رو ميبينه د..س..ت و پا..ش..و گ..م ميکنه. به سمت ژاکلین رفتم منو ب.غ.ل کرد چه نرم بود بو...سه. اي به گ..ون..م زد و گفت:مرینت واقعا خوشحالم که تو عضوي از ما شدي. _هنوز که چيزي معلوم نيست. _چيزي معلوم نيست؟ لبخند تلخي زدم و گفتم:برادرتون چيزي نگفتن؟ ابروهاشو توهم فرو برد و گفت:برادرم؟!!!!!! _اقا ادرین. خنديد و گفت:اون که يک کلمه هم چيزي نگفت.
خنديد و گفت:اون که يک کلمه هم چيزي نگفت. از کنار ژاکلین اومدم اونطرف گابریل اقا بود پدر ادرین. _سلام. _سلام دخترم.......خوبي ؟ _بله ممنون. دس..ت..شو به سمتم گرفت . نمیدونم چرا دست بهش ندادم. از جلوم کنار رفت فکر کنن ناراحت شد. عمه از توي اشپزخونه داد زد:دخترا بيان کمک. نگاهم توي نگاه عمه افتاد منظورش با من بود.به سمت اشپزخونه رفتم و کمک کردم به عمه و ز.ن عمو و لیا . هم مرغ بود همه ماهي و برنج و 2 نوع سالاد که عمه تازه درست کردنشو ياد گرفته بود
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی آجی
چیرا بعدی رو نمیذاری
الان میزارم یه پارت عصر پارت بعدشو
هورا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی خوب بود من امروز نشستم همه پارت هاشو خوندم ممنون ♥️✨
ممنون
عالیییییییییی بود آجوی گشنگمممممممم😍😍😘😘❤️❤️❤️❤️💜💜💜💜💙💙💙💙
مرسیییی اجی کیوتم💙💜
فوقالعاده است
ممنون اجو
عالی بود اجی جونی
مرسی اجی
ممنون آجو خیلی خوب بود ولی کم (می دونم پرو شدم 😂)
فردا بی زحمت قبل 2و 3 بزار (من اینترنت ندارم 😂)
مرسییی اجو
اجی روزی ۲ پارت میدم یکی زیاد یکی هم کم
آها عالی عالی میشه
عالییییییییییییی بوددددددددد حیف روزی دو تا میذاری تا فردا صبح ندارم
مرسی.
اگه مدرسه ام نبود میکردمش روزی ۴ پارت ولی خب مدرسه امم هست
حداقل سه پارت من عاشق داستاناتم
عالیییییییییییییییییییییییییییی بود اجو جون منتظر پارت بعد هستم😘😘😘😘😘😘❤❤❤❤💕💕💕💕💕😻😻😻😻😍😍😍😍😍😆😆😆😆😆😆😻😻😻😻
میسیییییییی اجو
عالی بود
ممنون