مرینت همیشه آرزو داشت که یک انسان باشد برای همین پیش یک جادوگر خویث رفت و ازش خواست تا او را تبدیل به انسان کند جادوگر هم حرفشو قبول کرد و گفت: فقط یک هفته وقت داری که یک انسان باشی و تو این هفت روز اگه عاشق کسی که می خوای باشی برای همیشه انسان می مونی در غیر اینصورت به پری دریایی تبدیل میشی و تا ابد تو سیاه چال گیر می کنی
مرینت : تبدیل به انسان شدم تو ساحل پسری رو دیدم که خیلی شیک و زیبا بود. راه رفتن برام بسیار دشوار بود همون پسره من رو دید و کمک کرد که بلند شم و من رو به خانه اش برد
تو این داستان پدر آدرین فوت کرده و گابریل ناپدریش هستش و مادرش هم تو دریا غرق شده بود ( البته نجات پیدا کرده و الان همون جادوگرس) ممکن بود اگه پدرش ببینه آدرین مرینت رو آورده خونشون ناراحت بشه برای همین اون رو به اتاق مخفی که نا پدریش خبر نداشت برد.
آدرین و مرینت باهم به مدرسه میرفتن دختری به نام لایلا که خیلی دختر حسود و خودخواهی هم بود دید که مرینت و آدرین باهم بودن حسودی می کرد و....
اکوما رو به خودش جذب کرد.😨😨 لایلا می تونست به هرکی می خواست تبدیل بشه خودش رو به شکل مرینت در آورد و پیش آدرین رفت
و خیلی هم ازش بد گویی کرد و آدرین وقتی مرینت به خانه برگشت اون رو به بیرون انداخت روز بعد مرینت دید که لایلا و آدرین باهمن ناراحت شد و یجا رفت و گریه کرد چون فردا آخرین مهلتش بود😢😢
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه پارت بعدی رو فردا میزارم
لایک کامنت فالو فراموش نشه ❤️❤️ خداحافظ 👋
بدک نبود به داستان منم یه سر بزن🎃
عالییییییییییییی بعدییییییییییییی
اجی میشی؟
بعدی رو فردا میزارم
✾⚅✼⚄✼⚃✼⚂✼⚁✼⚀✾
┊ ┊ ┊ ┊ ┊ ┊
┊ ┊ ┊ ┊ ┊ 🎀
┊ ┊ ┊ ┊ ❤️
┊ ┊ ┊ 💛 K
┊ ┊ 💚 N
┊ 💙 I
🖤 L
B
✼⚀✾⚁✾⚂✾⚃✾⚄✾⚅✼