پارت هفدهم تقدیم شما❤️🫠
با صدای بلند گریه و ناله میکردم.. سرم رو روی شونهی مامان گذاشتم و آروم گفتم: مامان.. من باید میمردم... نه بابا.. همش تقصیر منه... مامان هم گریه میکرد و می لرزید.. هری اومد جلو که آرومم کنه که دستش رو پس زدم و داد زدم: همش تقصیر منه... میفهمین؟ هری گفت: درکت میکنم دراکو.. داد زدم: نه درک نمیکنی! یه عمر با کینه زندگی کردم... فکر میکردم پدرم منو نمیخواست.. اون منو دوست داشت... بیشتر از همه.. من نمیدونستم.... پدرم به خاطر هیچ و پوچ کشته شد... بخاطر هیچی.. هرمیون اومد کنار مامان و از اتاق بردش بیرون تا چند تا سوال ازش بپرسه. **** از زبان نارسیسا: هنوز توی شوک بودم که هرمیون اومد سمتم و منو از اتاق برد بیرون تا باهام صحبت کنه. روی یه مبل نشستم و هرمیون گفت: خانم مالفوی، به خاطر اتفاقی که افتاده متاسفم. میتونید بگید که شما برای چی اومدید اینجا؟ گفتم: امروز اسکورپیوس برای تعطیلات میومد خونه و دراکو بهم گفت بود که بیایم اینجا. گفت: وقتی اومدین داخل، چه چیزی دیدین؟ گفتم: صدای شکستن چیزی رو شنیدیم و انگار چند نفر داشتن دعوا میکردن.. رفتیم داخل اتاق و دیدیم که دراکو زخمی شده بود و اسکورپیوس هم با دست بسته کنار اتاق بود... و بعدش هم که..
پلک هاش رو بستم و بلند شدم. دست و پای دلفی رو بستم و یه نامه برای وزارتخونه فرستادم. با اینکه دل خوشی ازشون نداشتم ولی باید این زن رو تحویلشون میدادیم.. بابا رو بلند کردم و روی تختم گذاشتمش. کمکم داشت به هوش میومد. معجون رو بهش دادم که بخوره تا یکم حالش بهتر بشه. خیلی زود هرمیون و هری و چندتا مامور وزارتخونه رسیدن خونه. **** از زبان دراکو: چشمام رو باز کردم و اسکورپیوس روی بالای سرم دیدم که داشت یه معجون رو بهم میداد. همون موقع هرمیون و هری و مامور های وزارتخونه اومدن توی خونه. وقتی رسیدن توی اتاق، با دیدن خونی که روی زمین و لباس هام ریخته بود و جسد بابا، خشکشون زد. سرم گیج میرفت و انگار دنیا دوباره روی بد خودش رو بهم نشون داده بود.. یه قطره اشک روی گونهام غلتید و افتاد پایین. حس میکردم دوباره از درون خرد شدم... هری اومد نزدیکم و گفت: متاسفم دراکو... سعی کردم بلند بشم، اما پاهام می لرزید. اسکورپیوس کمکم کرد بلند بشم و برم کنار بابا. کنارش زانو زدم و سرم رو روی سینش گذاشتم و گریه کردم... دستش رو توی دستم گرفتم و زمزمه کردم: بابا... منو ببخش.. منو ببخش که آخرین بار باهات بد بودم... منو ببخش اگه کنارت نموندم.. اگه اون موقع که باید کنارت میموندم، پیشت بودم، این حسرت توی دلم نمیموند... همه چیز تقصیر منه... همه چیز بخاطر من خراب شد... من پسر خوبی برات نبودم.. همه اینا تقصیر منه.. فقط یه بار دیگه چشماتو باز کن... یه بار دیگه بهم نگاه کن.. من باید به جای تو میمردم...
با صدای بلند گریه و ناله میکردم.. سرم رو روی شونهی مامان گذاشتم و آروم گفتم: مامان.. من باید میمردم... نه بابا.. همش تقصیر منه... مامان هم گریه میکرد و می لرزید.. هری اومد جلو که آرومم کنه که دستش رو پس زدم و داد زدم: همش تقصیر منه... میفهمین؟ هری گفت: درکت میکنم دراکو.. داد زدم: نه درک نمیکنی! یه عمر با کینه زندگی کردم... فکر میکردم پدرم منو نمیخواست.. اون منو دوست داشت... بیشتر از همه.. من نمیدونستم.... پدرم به خاطر هیچ و پوچ کشته شد... بخاطر هیچی.. هرمیون اومد کنار مامان و از اتاق بردش بیرون تا چند تا سوال ازش بپرسه. **** از زبان نارسیسا: هنوز توی شوک بودم که هرمیون اومد سمتم و منو از اتاق برد بیرون تا باهام صحبت کنه. روی یه مبل نشستم و هرمیون گفت: خانم مالفوی، به خاطر اتفاقی که افتاده متاسفم. میتونید بگید که شما برای چی اومدید اینجا؟ گفتم: امروز اسکورپیوس برای تعطیلات میومد خونه و دراکو بهم گفت بود که بیایم اینجا. گفت: وقتی اومدین داخل، چه چیزی دیدین؟ گفتم: صدای شکستن چیزی رو شنیدیم و انگار چند نفر داشتن دعوا میکردن.. رفتیم داخل اتاق و دیدیم که دراکو زخمی شده بود و اسکورپیوس هم با دست بسته کنار اتاق بود... و بعدش هم که..
خب خب دو تا پارت دیگه مونده
عالیه
خیلی خوب بود🥰🎀
مثل همیشه قشنگ نوشتی
عالی بود
عالیییییی بود 🌹🫶🏻
عالیییی بود
وایییی میشه تموم نشههه 🥺