
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💞
جولیکا ايستاد ابتدا نفس عميقي کشيد کلاس رو نگاه گذرايي کرد و گفت: بغض چه بي رح.مانه گلويم را مي فشارد انگار هيچ احساسي درونش نيست ولي اين اشتباه است قانون عا.ش.ق.ي ،اشک اميخته به بغض است نه بغض خشک چند صباحي است که بغض هاي من خشک ميشوند اشکهايم نميريزد چه بي ر.ح.ما.نه عش.قم را ربودند اشک هاي خوش خيال اشک هايم را بازگردانيد به من. قول ميدهم ترکش نکنم دستش را و.ل نکنم نامش را حفظ کنم رنگ چشمهايش را به خاطر بسپارم و گرمي اغو.ش.ش را از ياد نبرم ميخواهمش .......................
چيز زيادي از شعرش نفهيمديم چون توي چشاش خيره بودم ..فقط فهميدم که جولیکا يک عا.شق واقعي.تاحالا عش.ق رو درک نکرده بودم ولي الان... دبير با .کنا.يه گفت:انگار عا.ش.قي دختر. هيچکس چيزي نگفت نگاه ها روي جولیکا ثابت ماند. جولیکا از سکو پايين امد و بر جايش نشست سرش را روي ميز گذاشت و با صداي بلند گريه ميکرد و دستش را بر ميز ميکوبيد. رز دست هاشو دور شونه هاي جولیکا گ.ر.ه داد و زير گوشش چيزي گفت دبير ادبيات گقت:بريد بيرون خانم کوفاین. رز اجازه گرفت و هردو از کلاس خارج شدند. کلاس ساکت شد و دبیر درس داد. اونروز هم تموم شد و من پياده رفتم خونه.امروزم دنبال يک اتفاق غير منتظره بودم يک روز عمه خونمون بود يک روز ز.ن عمو خانم يک روز ادریان اومد دنبالم.راستي ادریان اون با من شوخي کرد يا راست گفت.
در خونه رو که بستم يک لحظه ياد جولیکا افتادم ط.ف.ل.ک کسي که خيلي دو.ست داري تا مرز از دست داد.نش بري. کفش هاي مامان بزرگ رو ديدم.تعجب کردم مامان بزرگ که مهمون داره چرا اومده اينجا رفتم داخل مامان بزرگ با ديدنم بلند شد و مثل هميشه ب.غ.ل.م کرد. _سلام مامان بزرگ. _سلام دختر خوشگلم خوبي مادر؟ _ممنون شما خوبيد؟ _ادم نوه ي گلشو ببينه و خوب نباشه. مامان مامان بزرگ را دعوت به نشستن کرد مامان بزرگ نشست و من کنارش نشستم . مامان بزرگ لبخند بزرگي روي لباش بود گفتم:مگه مهمون نداشتين . _چرا ولی ميخوام درباره ي يک مسئله مهم باهات صحبت کنم. توي دلم ارزو که مسئله اردو.اج نباشه.اگه مامان بزرگ هم اين رو بگه ديگه همه چي تمومه مامان بزرگ يک نگاه به مامان کرد . مامان جلو تر اومد انگار مامان بزرگ ميخواست تنها نباشه. مامان بزرگ گفت:مری جان.امیلی خانم و گابریل اقا تورو براي ادرین خوا.س.ت.گا.ري کردن؟ احساس کردم ق.ل.ب.م اف.ت.اد نفسم بالا نميومد. مامان بزرگ ادامه داد:امیلی خانم که پيش نهاد داد گفتم تيام ميخواد درس بخونه و موفق شه و اينده بسازه.ولي وقتي گابریل گفت ديگه نتونستم بگم نه. _يعني ايندم ت.با.ه شد. مامان گفت:چی ميگي مرینت..ايندت درست شد.به معناي واقعي خو.ش.بخ.ت ميشي. گفتم:چرا همه ميخوان اين پسررو به من قالب کنن مگه من چيکار کردم. مامان:چون تو دختر خوبي هستي اخلاق داري.. _مگه فقط من خوبم.چرا اخه. جینا:چه دختر بهتر از تو توي فاميل هست.
بدون فکر گفتم:لیا. _پس برادرت چي...ها؟ بدو رفتم به سمت اتاقم. مامان با صداي بلند گفت:امشب قرار گذاشتيم برين اونجا باهم حرف بزنيد. مامان بزرگ به اتاقم اومد نشست کنارم و گفت:عزيز قر.ب.ون.ت بره اگه اين 1 درصد براي تو بد بود من اجازه نميدادم.من ميشناسمشون.پسره...خونوادش به خدا خوبن گفتم:مامان بزرگ من که نميگم بدن من ميگم ميخوام درس بخونم. _خوده پسره تحصيل کرده است با هم ديگه اصلا درس بخونيد مطمئن باش ميزاره درس بخوني. _مامان بزرگ مگه زوره من نميخوام. _حالا منم نميگم بيايد ا.ز.د.و.ا.ج کنيد يک مدت کوچيک نام.زد.ي.ت اگه از هم خوشتون نيومد که هيچي اگه هم اومد که مبا.ر.ک باشه.
بدون فکر گفتم:لیا. _پس برادرت چي...ها؟ بدو رفتم به سمت اتاقم. مامان با صداي بلند گفت:امشب قرار گذاشتيم برين اونجا باهم حرف بزنيد. مامان بزرگ به اتاقم اومد نشست کنارم و گفت:عزيز قر.ب.ون.ت بره اگه اين 1 درصد براي تو بد بود من اجازه نميدادم.من ميشناسمشون.پسره...خونوادش به خدا خوبن گفتم:مامان بزرگ من که نميگم بدن من ميگم ميخوام درس بخونم. _خوده پسره تحصيل کرده است با هم ديگه اصلا درس بخونيد مطمئن باش ميزاره درس بخوني. _مامان بزرگ مگه زوره من نميخوام. _حالا منم نميگم بيايد ا.ز.د.و.ا.ج کنيد يک مدت کوچيک نام.زد.ي.ت اگه از هم خوشتون نيومد که هيچي اگه هم اومد که مبا.ر.ک باشه.
_مامان بزرگ به درسام ل.ط.مه ميخوره. گفت:نميخوره ناز نکن مری که من ناز بلد نيستم بکشم حالا لباساتو عوض کن تا غذاتو بيارم. مامان بزرگ رفت بيرون ايستادم جلوي اينه کوچيک و شکسته ام.رنگم سفيد شده بود .اخه من اگه نخوام شو.هر کنم بايد کيو ب.ب.ي.ن.م...خودمو دلداري دادم و گفتم:مری نترس اولا که فرهاد هميشه پشتته دوما ازد.واج يک راه بازگشتيم داره به نام ط.ل.ا.ق يک نفس عميق کشيدم.مری تو بايد مقاوم باشي درسته اين واقعيته يک فيلم نيست.....
در باز شد مامان بزرگ اومد تو مامانم پشت سرش اومد مامان بزرگ سيني رو روي زمين گذاشت و گفت:توکه لباساتو عوض نکردي دختر. کتم رو از تنم دراوردم و نشستم کنار مامان بزرگ مامان رفت سراغ کمدم گفتم:مامان چيکار ميکنيد؟ _دارم لباساي امشبتو اماده ميکنم. _مامان! _جانم؟؟ _من امشب اونجا نميام. مامان بزرگ اخمي بهم کرد و گفت:مری خودت رو ناراحت نکن. غذامو خوردم و مامان بزرگ و مامان هم رفتن خوابيدن بابا هم اون چند روز اضافه کاري بود .مارسل هم يا فوتبال بود يا دانشگاه. کتابامو باز کردم ولي هيچي توي م.غ.زم نمي رفت خوابمم نميومد ميخواستم سرمو بکو.بونم به دي.وا.ر که اونم نميشد. ساعت 6 بعداز ظهر بود که حاضر شديم.يک کت سرمه اي رنگ با شلوار مشکی و يک لباس ابي نفتي تو اينه به خودم نگاه کردم صورتم مثل ماست شده بود حالم اصلا خوب نبود. وقتي رسيديم اولين نفري که به سمتم اومد امیلی خانم بود منو در اغو.ش گرفت و گفت:چطوري دخترم؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من نفهمیدم فرهاد کیه؟!! •_•
فرهاد هیچیکی نیس
این رمانم و از یه رمان ایده میگیرم
که هرچی یادمه به سبک خودم پیاده میکنم گاهی وقتاهم مغزم اشتباه میکنه مینویسم فرهاد
بعدییییی
عالی❤
میسی
عالی اجی خوشگلم اما کسی پارت بعد رو بررسی نمیکنه
مرسی اجی خوشگلم💕
نه اجو
بعدی بعدی بعدی بعدی بذار لطفا
برسیه ولی فردا دوباره میزارمش
تنکسسس
بعدی لطفا
برسیه اجو
عذ.اب ع.ش.ق.م ۴ روزه تو برسیه
آجی گذاشتی بعدی رو؟
برسیه اجی
ای وای 😂
نویسنده خودتی عالی بود😍😍
اوهوم خودم نوشتم
مرسی
عالی بود
پارت بعدی رو زود زود زود بزار
مرسی اجو
خیلی خوب بود
مرسی