سلام بچه ها اومدم با پارت 3 امیدوارم خوشتون بیاد آگه گیج شدید بگید تا توضیح بدم😚
از زبان المیرا:بیدار شدم رفتم پایین و دست و صورتم روشستم خواستم به مرلین سر بزنم که باخودم گفتم: بیخیال بزار بخوابه😪(نویسنده:دیوانه ی من دوستت رو دزدیدن بعد داری میگی بخوابه😂😆)
کجابودیم😟 آنها رفت دست و صورتش روشست و رفت سر میز صبحانه صبحانه اش را که خورد دید مدیر داره میاد سمتش(بچه ها اگه قبلا اسم مدیر رو نگفتم الان میگم اسمش آلندرانینا هست اسمش خیلی سخته مگه نه😆😅) المیرا دید مدیر آلندرانینا داره میاد سمتش وقتی به المیرا رسید گفت:
المیرا تو امروز مرالین رو ندیدی😓. المیرا وقتی چهره خانم آلندرانینا رو دید فهمید یه چیزی شده چون قیافه اش نگران بود المیرا گفت:
نه امروز ندیدمش چیزی شده😞
مدیر آلندرانینا که انگار از این سوال من شکه شده بود گفت:امممم.......بعد از اینکه صبحانت تمام شد بیا پیشم . المیرا گفت:صبحانه من تموم شده خانم مدیر😃😕
بعد گفت:خب پس همراه من بیا. المیرا با خانم مدیر رفت دید خانم مدیر داره به سمت اتاق مرالین میره .
المیرا گفت:خانم آلندرانینا اتفاقی برای مرالین افتاده😯 خانم آلندرانینا گفت:الان میفهمی
وقتی به اتاق مرالین رسیدیم خانم مدیر دستش رو گذاشت روی دست گیره در انگار شک داشت چیزی که پشت اون در بود رو به من نشان بده گفت:المیرا دیروز تو ندیدی که مرالین کار عجیبی کنه یا مثلا ناراحت شده باشه؟ گفتم:نه کاملا طبیعی رفتار میکرد
خانم مدیر گفت :باید اینو ببینی بعد در رو باز کرد . وقتی در رو باز کرد من جیغ کوتاهی کشیدم پشت در چیز خیلی وحشتناکی بود اونجا روی زمین پر از خون بود اما خبری از مرالین نبود😭
خب بچه ها پارت 3 تموم شد برای پارت بعدی نظرات رو به 5 برسونید با تشکر از تست چی لطفا نظرات رو به 5 برسونید
منتظر بعدی هستم
سلام من نویسنده داستان هستم لطفا نظر بدید تا پارت بعد زود تر بیاد
خیلی کم بود بیشتر بود بهتر بود
حتما ادامه بده
باشه بخاطر جالب شدن این کار رو میکنم😊
😘😘😍😍🥰🥰
عالییییی
دمت گرم
بی نظیر
عالی
😚😍