شروع داستان از زبان یونا: صبح که بیدار شدم 😪نگاه کردم به گوشیم دیدم 34 تماس بی پاسخ از جی یون 😑😑 به همراه 12 پیام با این عبارت ها: خ****ر جواب بده دا****نکی کث*****افت بقیش سانسوریه چون کم کم فحش هاش مثبت 🔞🔞می شد ☺🙂🙂
بعدش فوری به جی یون زنگ زدم نگفت بوق که گوشی رو برداشت بعد اینکه کلی فحش بارم کرد گفت: با مامان بابات صحبت کردی که بیای /؟/؟/ من: خودت که میشناسیشون هیچوقت اجازه نمیدن که بیام 😔😔☹ از زبان جی یون: داشتم با یونا حرف می زدم که یه دفعه صدای جیغ شنیدم گوشی قط شد بعد ده دقیقه مامان یونا جواب داد صداش گرفته بود
مامان یونا:الو جی یون تویی من:آره خاله خودمم داشتم با یونا حرف میزدم که صدای جیغ اومد چیزی شده ؟ مامان یونا:یونا بیهوش شده داریم می بریمش بیمارستان. احساس کردم حالش خوب نیست گفتم: بعدا زنگ میزنم . از زبان یونا: چشمام رو باز کردم تار میدیدم چند نفر بالای سرم بودن گفتم من کجام
پدرم اومد بالای سرم گفت:خوبی دخترم گفتم:آره من کجام گفت : بیهوش شدی آوردیمت بیمارستان یه دفعه دکتر اومد دکتر:خانم یونا باید ببریمتون برای سی تی اسکن پدرم گفت چیزی شده //؟/
دکتر: نه فقط برای اینکه مطمئن شیم حالشون خوبه پدر یونا: ممنونم از زبان یونا:یکم سرم درد میکرد اما خوب چیز مهمی نبود مامانم اومد داخل و گفت: دخترم بهوش اومدی . بعد اومد و بغلم کرد گفت:جی یون زنگ زد و حالت رو پرسید گفتم:آهااااا
من:قبل اینکه بیهوش شم داشتم باهاش صحبت می کردم راستی مامان من چجوری بیهوش شدم مامان یونا: وقتی اومدیم بالا دیدیم که از روی تخت افتادی
من:هوممم وقتی داشتم با جی یون صحبت می کردم روی تخت نشسته بودم توی ذهن یونا: یه دفعه سرم درد گرفت و دوباره تار دیدم نمیدونم چرا همیشه اینجوری میشم 😕😕🙃 مامان بابای یونا گفتن: عزیزم ما میریم بیرون من:مامان اگه میشه گوشیمو برام بیار میخوام به جی یون زنگ بزنم حتما نگران شده
مامان یونا:باشه عزیزم وقتی مامانم گوشیموآورد به جی یون زنگ زدم جی یون: الو سلام یونا: سلام جی یون : خوبی یونا: ممنون تو خوبی جی یون: آره .میگم تو هم یه روز با این سردرد هات کار دستمون میدی 🤨 یونا:آره فک کنم 😅 دکتر اومد داخل اتاق و گفت:خانم یونا باید برای سی تی اسکن آماده بشید گفتم:باشه و به جی یون گفتم عزیزم من بعدا بهت زنگ میزنم باید برم جی یون: باشه عزیزم بای من: بای و رفتم برای سی تی اسکن
بچه ها اتاق سی تی اسکن رو اینجوری تصور کنید 😁😁 یونا با پدر و مادرش رفتن اتاق سی تی اسکن و یونا داشت لباس هاشو عوض میکرد (مثلا لباس بیمارستان تنش بود) دکتر به پدر و مادر یونا گفت : تشریف بیارید اتاق من پدر و مادر یونا رفتن به اتاق آقای دکتر . مادر یونا : چیزی شده آقای دکتر:راستش .......
بچه ها ببخشید بعضی قسمت ها رو کم نوشتم خواستم جای حساس داستان کات کنم 😁😅😎😈
عالی بوووووووووووود
حتما ادامه بده
راستی کی پارت بعدیو میزاری؟
به زودی میزارم درگیر امتحانات هستم