دکتر : راستش داخل مغز دخترتون یه تومور هست پدر یونا : آقای دکتر یعنی چی 😥یعنی هیچ راهی نیست دکتر :نه متاسفانه مثل اینکه این تومور سالهاست درمغز دختر خانمتون هست متاسفانه دخترتون بیشتر ازچهار ماه دووم نمیاره (نویسنده : چی میگی با با زیر دیپلم حرف بزن منم بفهمم 🤨دکتر :میگم تومور داره 😐نویسده :ر****دی تو داستانم من میخواستم این دختر رو بفرستم کره تو به کشتنش دادی😣 دکتر :الان میبینی چی میشه😄نویسنده :بهم بگو چی میشه 😟دکتر : نچ 🤗نویسنده :خنده های شیطانی 😈😈دکتر :این کارت هم جواب نمیده 😏نویسنده : اوکی دکتر :حالا شدی بچه خوب 😌)بابای یونا :شما دکترین یعنی چی هیچ کاری از دستتون بر نمیاد 😠 دکتر:آروم باشین آقا فقط یه راه هست اونم اینکه عملش کنیم بابای یونا : پس چرا این کار رو انجام نمیدید دکتر:آخه این عمل ریسکش بالاست و هیچ دکتری حاضر نیست قبولش کنه و شاید هم موفقیت آمیز نباشه ولی داخل کره جنوبی بیمارستان های زیادی هست که قبول میکنه و دکتر های خیلی خوبی هست و به احتمال نود درصد موفقیت آمیز هستش 😊 بابای یونا نفس عمیقی کشید و خوشحال شد مامان یونا :پس منتظر چی هستی باید سریع تر کارامون رو انجام
(نویسنده :آفرین آقای دکتر حالا الحق که دکتر داستان خودمی 😊دکتر:چاکریم 😁) از زبان یونا : لباسام رو پوشیدم و منتظر مامان بابا موندم سوار ماشین که شدیم به جی یون پیام دادم یونا : جی یون نمیدونم چی بگم به مامان بابام جی یون : یعنی چی چی بگم یونا : آخه اونا اجازه نمیدن جی یون : به خاطر این که اینبار بردنت بیمارستان شاید دلشون به رحم بیاد یونا :شاید ما دیگه رسیدیم خونه بای جی یون : بای رفتیم داخل رفتم تو اتاقم لباسام رو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت داشتم تو اینستا ولگردی میکردم که مامان صدا زد گفت : یونابیا شام حاضره رفتم سر میز نشستم شروع کردم به صحبت کردن از خوبیای کره جنوبی که چه کشور خوبیه و گفتم ای کاش می تونستم برم اونجا یه دفعه بابام گفت : خب اگه دوست داری می تونیم با هم بریم اونجا داشتم از خوشحالی بال در میاوردم هم تعجب کرده بودم هم خوشحال یه حس عجیبی بود دیگه
به پدرم گفتم : بابا داری جدی میگی 😯 بابای یونا: مگه من با تو شوخی دارم دختر یونا : نه ولی ... مامان یونا : پس دیگه رو حرف بابات حرف نزن بابای یونا : فردا که جمعه است ولی پس فردا میرم بلیط می خرم پس برای یکشنه خودتون رو آماد کنید یونا : بابا برای چند هفته می مونیم بابای یونا : شاید 2 یا 3 ماه یونا : واقعا 😍بابای یونا :آره پس به جی یون زنگ بزن و بگو که ما داریم میایم اونجا یونا : چشم بابا شامم رو خوردم و سریع رفتم به جی یون زنگ زدم یونا: الوووووو جی یونننننننن جی یون: چیشده جن دیدی 😰 یونا : نه بابا جی یون : پس کرم داری جیغ میزنی 😐یونا : یه خبر برات دارم 😝 جی یون : بنال ببینم چی میگی 😒
یونا : ما یکشنبه میایم کره با مامان و بابام 😍😍🤤 جی یون : چییییی 😈 آخخخخخخ یونا : چی شد 😨 جی یون : از خوشحالی پریدم از روی تخت افتادم 😫 یونا : 😐😐 جی یون : یونا تو هم خوشحالیت دردسر داره هم ناراحتیت 😣 یونا : اینو ولش کن بی تی اس وقتی ما بیایم کنسرت داره 😰 جی یون : آره بعدش هم فن ساین دارن 😆
یونا : جدیییییی 😍😍 جی یون :آره یونا : حالا بلیت هست 😳 جی یون : شما دستور بده وی آی پی برات میگیرم 😁 یونا : بگو به خدا 😀 جی یون : آره بابا مگه باهات شوخی دارم راستی چقدر کره می مونین 🤨 یونا : بابام گفت 2 ماه یا 3 ماه 😆 جی یون : هو هو وو هو 💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻 تا ساعت سه صبح داشتم با جی یون حرف میزدم اینکه وقتی بخایم بریم کره قراره چیکار کنیم بعدش دیگه قط کردم تا خود صبح از هیجان داشتم بال در میاوردم ولی بالاخره خابم برد صبح بیدار شدم با کلی شوق و ذوق داشتم لباسام رو جمع میکردم برای پس فردا خیلی هیجان داشتم 🥳
بچه ها یه بیوگرافی دیگه اینجا میزارم تو داستان کمکتون میکنه جی یون که در شرکت کار میکنه زندگی خوبی داره پدر و مادرش ایران هستن با برادرشش به کره رفته و اون بعضی وقت ها بهشون سر میزنه و بایسش هم از جیمین به جونگ کوک تغیر میکنه و اینکه پدر یونا یه کارخونه داره و بابای جی یون هم همینطور یونا خانواده روشن فکری داره به خاطر این نمیزاشتن یونا به کره بره چون اون ها فقط همین یه دونه بچه رو دارن و خلاصه یونا یه دونه از اون دختر همه چی تموم هاست
نظرات بازدیدکنندگان (0)