سلام ببخشید دیر شد.امتحان داشتم و وقتم خیلی کم بود به همین دلیل نتونستم پارت بگذارم. امید وارم لذت ببرید.این پارت دوباره داستان از زبان آرولاست.پس حواستون باشه.یک نظر سنجی هم در پایان داستان داریم😊
نور پشت پنجره به پشت پلک هایم می خورد و صورتم را خیلی داغ کرده.حتما دیشب فراموش کرده بودم پرده ها را جلوی پنجره بکشم تا از تابیدن آفتاب جلوگیری کند.دیشب؟واقعا من درمان شدم؟چشم هایم تا با سرعت باز شد ولی دوباره به همان سرعت بسته شد چون آفتاب شدیدی به چشم هایم برخورد می کرد.با سرعت و چشمای نیمه بسته به سمت پرده رفتم و پرده هارا جلوی شیشه کشیدم.حالا نور خوب شد.با شادی جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. دیگه اون دختر رنگ پریده و بیمار دیروز نبودم.به لطف گیدئون و پسر عمه های عزیزم حالا من کاملا خوب شده بودم و از آن بیماری وحشتناک نجات پیدا کرده بودم.با لبخند کش آبی رنگی برداشتم و به موهایم بستم.امروز باید به تمرین می رفتم چون پنج روز دیگر تا زمان شروع جنگ اصلی باقی مانده بود.
ما جادوگر ها جدا از بقیه مردم ویانا تمرین می کردیم و مربی ما گیدئون بود.گیدا و مورگان هم برای جاسوسی به تیانا رفته بودند تا ببیند می توانند راهی برای پیروزی پیدا کنند.به برنامه شلوغ امروزم فکر کردم.آه بی حوصله ای کشیدم.اول قرار بود دو ساعت جنگیدن با شمشیر تمرین کنیم.بعد قرار بود روی قدرت های خودمون تمرین کنیم و روی هدف گیری با گوی های جادوییمان.در نهایت تمرین هماهنگ استفاده از شمشیر،جادو و تمرکز در جنگیدن.با سرعت از اتاق خارج شدم ولی خانم آلنا با دیدنم محکم منو در آغوش گرفت و گفت:وای آرولا چقدر خوش حالم که حالت خوب شده.حالا داری کجا می روی؟در حالی که به سختی تلاش می کردم از آغوش خانم آلنا بیرون بیایم جواب دادم:دارم میرم با بقیه جادوگرا تمرین کنم.
خام آلنا اول دعوایم کرد ولی بعد با ناراحتی قبول کرد.با سرعت خودم را به یکی از حیاط های پشتی قصر که مخصوص تمرینمان بود رساندم و با صدای بلند گفتم:منم امروز می خواهم دوباره باشما تمرین کنم.سارا،گیدئون،آنیا،اریکا،آنجلا،آرسین و آرمین با لبخند و شادی به من نگاه کردند.همه از دیدنم خوش حال بودند.به آنها ملحق شدم به نظر می آمد تازه داشتند آماده می شدند.
سریع به همراه بقیه آماده تمرین شدم.قرار بود اول با گیدئون بجنگم و بعد با آنجلا بعدش کمی استراحت می کردیم و تمرین جادویمان شروع می شد.تقریبا خوب می جنگیدم و مهارت خوبی داشتم ولی گیدئون ماهرتر بود و مرتب من را شکست می داد. بالاخره توانستم با یک حرکت ماهرانه شمشیر را از دستش بندازم. گفت:بالاخره یکم پیشرفت کردی.با دلخوری به آسمان نگاه کردم و گفتم:یکم؟من فقط دو هفته تونستم تمرین کنم و الان نسبتا ماهرم.
ولی اصلا فکرشم نمی کردم که گیدئون از حواس پرتی من استفاده کند.با سرعت و خیلی ماهرانه شمشیر را از دستم گرفت و زیرگلویم گذاشت و گفت:ولی همچنان حواس پرتی.با احتیاط شمشیر را پایین آوردم و کفتم:خیلی خب باشه.بازم ایندفعه شکست خوردم. بعد به بقیه که داشتند کمی آب می خوردند و استراحت می کردنند ملحق شدیم.بعد از استراحت مشغول تمرین با آنجلا شدم.اصلا فکرشم نمی کردم یک دختر بچه یازده ساله انقدر ماهر و حرفه ای باشه.
به آنجلا کفتم:خیلی عالیییییی بودی و مهارتت خوبه.با ذوق گفت:منم خوش حالم که دختر دایی مثل تو دارم و تا به خودم بیایم با سرعت پرید توی آغوشم و باعث شد نقش زمین شوم.بقیه هم با دیدن ما خندیدند.با لبخند گفتم:آنجلا هر وقت خواستی این جوری توی دلم بپری قبلش یک خبری بهم بده تا مثل الان روی زمین پرت نشوم.با خنده شیرینی گفت:باشه دفعه بعد بهت اطلاع می دهم.
بعد از زمان استراحتمان که خیلی کوتاه بود برای به اجرا در آوردن نیروهایمان بلند شدیم.هر جادوگری نیروها و جادوهای مخصوص به خودش را داشت ولی بعضی جادوگر ها که جادوگر کامل نامیده میشدند می توانستند هر کاری بکنند ولی به مهارت و تمرکز زیادی احتیاج داشتند.منم به احتمال زیاد یک جادوگر کامل بود.موگان هم همین طور.متاسفانه من از بچگی عادت نداشتم خیلی تمرکز کنم و این باعث می شد که ظعیف بشوم.
ولی در همین مدت نیروهای ثابتم را پیدا کرده بودم.من می توانستم گوی های نوی رنگین کمانی که داخلش پر از اکلیل های بنفش و آبی بود بسازم.درست همرنگ با رنگ مورد علاقه من. می توانستم اشیاء را به پرواز دربیاورم یا حرکت دهم و می توانستم با حیوان ها حرف بزنم و مانع دفاعی درست کنم.ولی متاسفانه برای به اجرا در آوردن بقیه جادو ها به تمرکز و مهارت بالایی احتاج داشتم.
ناگهان آرسین گفت:فکر کنم آنجلا داره پیش گویی می کنه.همه دور آنجلا جمع شدیم.آنجلا خیلی توی فکر فرو رفته بود.بعد سرش را بالا آورد و به من خیره شد.با مهربانی کنارش نشستم و گفتم:چیزی شده آنجلا؟با ترس و نگرانی گفت:خیلی کم پیش میاد که پیش گویی واظحی داشته باشم و الانم درست نفهمیدم ولی می دونم به زودی قراره یک اتفاق بد برایت بیفته آرولا.سعی کن خیلی به آنا و آگرا نزدیک نشی.به فکر فرو رفتم.یعنی قرار بود توی چه دردسری بیفتم؟
بازم معذرت می خواهم که دیر شد.امیدوارم لذت ببرید.نظر فراموش نشه
خیلی خوب بود
ممنون
محشر بود ولی نظرسنجی چی بود؟
ممنون
یادم نیست😂😂😂
آخه 10 روز پیش گذاشتم این پارتو
عااااااااااااااااالییییییییی🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
چه اتفاقی قراره برای آرولا بیفته؟
بعدی رو سریع بذار طاقت ندارم.
ممنون
بزودی می فهمی
عاااااااااااااااااااااااالییییییییییییی
ممنون عزیزم
ممنون
در واقع کریستال هستش ها اینجور که تو نوشتی یه چیز دیگه میشه😐😐😐😐😐😐😐
ببخشید
عالی بود
ولی نظر سنجی نداشت که
ممنون عزیزم
یادم رفت نظر سنجی کنم.😆😂ببخشید
عالی مثل همیشه منتظر ادامه هستم
ممنون عزیزم