
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💕
_براي خودت ميخواي؟ _نه براي ادرین. کمي اب رو بيشتر ريختم و ليوان رو دادم دستش. وقتي بقيه از برج ایفل برگشتند متوجه دختري شدم به نام املیا.که ميشد نوه ي گابریل اقا.خيلي زيبا بود و صورت مهربوني داشت. چشم هاي سبز تيره با بيني قلمي و لبان کوچک. کمي خجالتي بود... ساعت 10 شب به فرمان بابا و اصرار من رفتيم به خونه. باز هم يک شب تکراري.(جررر فرمان تام😂😂) +++ وقتي رسيدم مدرسه.جولیکا توي پوس.ت خود.ش نم.يگن.ج.يد و بالا و پايين ميرفت. _چي شده جولیکا؟ رز:چي ميخواستي بشه.يا.ر پس.ند.يد اين را. _يعني چي؟ جولیکا:جیم براي دفعه دوم ازم خوا.س.ت.گ.ار.ي کرد. با خوشحالي ب.غ.ل.ش کردم و گفتم:مبارکه. جولیکا:امروز جدا بايد ببينينش. سرمو تکون داد. تا اخر اون روز رز همش مارو ميخندوند. _يک نفر از جمع ما ر.ها.ي.ي يافت. _يکي از درهاي ر.حم.ت ا.لهي به روي جولیکا گش.و.ده شد. اون قدر خنديده بودم که دل درد شده بودم. زنگ که خورد
همه سريع رفتيم دم در. روبه روي در مدرسه يک پسر قد بلند که موهاي قهوه ايش تو افتاب به طلايي ميخورد اون طرف خيابون ايستاده بود .سرشو پايين انداخته بود و به ديوار تکيه داده بود. جولیکا با صداي بلند داد زد:جیـــــــــــــــم که پسره سرشو بالا اورد وقتي صورتشو ديدم همه تصورات قبليم به باد رفت. جیم از خيابون رد شد. پوست سفيد و صورت گردي داشت دوتا چشم ابی. به همه سلام کرد و يک چيزي د.م گو.ش جولیکا گفت و اونا سريع باهم رفتن. وقتي چند قدم از ما دور شدن د.س.ت همو گر.فت.ن. رز:خب ايناهم که رفتن سر خونه زند.گي.شو.ن کاري ندارين؟ _نه. _باباي. سرمو تکون دادم و لبخندي زدم و ازگوشه راه افتادم به سمت خونه. به خونه که رسيدم کليد رو دراوردم و کردم توي قفل و درو باز کردم..بر خلاف هميشه صداي جر.و ب.ح.ث مامان اينا رو نميشنيدم.پامو لبه حوض گذاشتم و بند کفشمو باز کردم.صداي مارسل از توي خونه اومد:مری تويي؟ رفتم تو خونه.
_بله منم سلام. _سلام.دير اومدي. به ساعت نگاهي کردم و گفتم:فقط 5 دقيقه. _بازم با اونا اومدي؟ به سمت اتاقم رفتم و گفتم:نه خير. در اتاق مامان اينا هم باز بود داخلشو نگاه کردم و ديدم کسي نيست. _مامان اينا کوشن؟ _خونه مامان بزرگ. _چه عجب باز نخواستن مارو ببرن.راستي مگه تو دانشگاه نداشتي؟ _نه سه شنبه داشتم داخل اتاق رفتم.لباسام رو به جالباسي پشت در اويزون کردم. _مری بيا. از اتاق خارج شدم و همونطور که به سمت اشپزخونه ميرفتم گفتم:بگو. _بيا بشين. در يخچال رو باز کردمو شيشه اب رو دراوردم و ريختم روي ليوان ابو که خوردم اومدم تو حال و روبه روي مارسل نشستم و با سر بهش گفتم چيه. _ميخوام درباره ي يک چيز مهم باهات حرف بزنم. _چي؟راجع به اينکه ديگه با ادموند و رز نيام.
_اون مهمه ولي من الان ميخوام درباره يک چيز مهم تر باهات حرف بزنم. _ميشنوم. _مری،اين گابریل اقا و هم.س،رش که ميدوني براي چي اومدن.خب اون درسته.گابریل اقا 2 تاپسر به نام ادرین و ادریان و دوتا دختر به نام ادرینا و ژاکلین داره.اسم ز.ن.شم که املیه همون که براي در.ما.نش اومدن فرانسه...اينا علاوه بر د.رم.ان براي ديدن مامان بزرگ هم اومدن. _خب اينا رو کامل ميدونم. _بله حالا بقيشو گوش کن.اين ادرین براي فوق ليسانس برق ميخواد دانشگاه فرانسه يعني اينجا درس بخونه...حالا املیلی خانمو مامان بزرگ و مامان ما گير دادن با يکي از دختراي ما از.دو.اج کنه.چون ما دخترامون خوبن. _با لیا؟ _غ.ل.ط ميکنه کسي به غير از من شو.هر لیا بشه. _پس کي؟ _اگه لیا نباشه پس کي ميتونه باشه؟ _اما؟ _ميگم از فاميلاي ما. مارسل رو نگاه ميکردم.
_چرا گ.ي.ج بازي درمياري دختر اونا تورو ميخوان. به چشم هاي مارسل خيره شدم چند ثانيه مکث کردم و بعد با صداي بلند شروع کردم به خنديدن مارسل با چشم هاي گرد شده نگام ميکرد و بعد اروم گفت:حالت خوب نيست مری. با فکر ازد.واج دس.تمو جلوي ده.نم گرفتم تا از شدتش کم کنم ولي بيشتر شد و روي زمين افتادم.مارسل با تعجب گفت:خوشحال شدي؟ دستمو به مبل گرفتم و ايستادم و گفتم:اره جک باحالي بود و همونطور که ميخنديدم به سمت اشپزخونه رفتم .بشقاب رو از توي کابينت برداشتم و به سمت ماهيتابه روي گاز رفتم و گفتم:بزار برات غذا بريزم گشنت بوده اين چ.ر.ن.د.ي.ا.ت رو ساختی.
مارسل وارد اشپزخونه شد و گفت:خود مامان بزرگ اون روز داشت با مامان و ز.ن عمو درباره اين حرف ميزد. چ.پ چ.پ نگاهش کردم و گفتم:اونا المانین ميخوان برگردن کشورشون ...دختر اونهمه تو المان هستن .انگار ق.ح.طي اومده. مارسل قابلمه را از زير دستم کشيد و دو تا قاشق برداشت و به هال رفت.منم به دنبال اون رفتم داخل هال. قابلمه رو گذاشت روي ميز و شروع کرد به خوردن. _چيکار ميکني؟ _ميخوام غذا بخورم. قاشق رو داخل بردم و داخل دهنم کردم و گفتم:براي تمرين غذا خوردن با لیا؟ گفت:از کجا فهميدي ؟ يک قاشق ديگه خوردم و گفتم:سير شدم ميرم بخوابم. و از جا بلند شدم.
مارسل:امشب ميخوايم با عمه اينا و لیا اينا بريم بيرون بشين درساتو بخون. چشامو ريز کردم و گفتم:به چه مناسبت؟ _تولده لیاعه. -امروز 14 ابانه؟ _اره توي سر.م زدم و گفتم:من چيزي نخريدم. _من خريدم نگران نباش. لبخند تلخي زدم و لبمو گاز گرفتم و رفتم تو اتاقم. تاساعت 7 درس خوندم تا اينکه ادریان و لیا زنگ زدن که تا يک ربع ديگه ميايم. سريع بلند شدم.لباس سفيدم ام رو همراه شلوار فيروزه ايم که پايينش حالت منگوله داشت رو پام کردم.. به سمت در رفتيم و همزان صداي بوق انها اومد.لیا با ديدن ما از ماشين پياده شد و مثل هميشه سلام و احوال پرسي گرم و به مارسل تعارف کرد جلو بشينه حالا از لیا اصرار از مارسل . اينکه ادریان سرشو از پنجره بيرون کرد و گفت:بشينين ديگه. مارسل جلو نشست و لیا همراه من عقب نشست.وبه سمت خونه ي عمه اينا راه افتاديم. وقتي رسيديم اونا هنوز اماده نبودند و ما رو مجبور کردند که بريم بالا.
مارسل:امشب ميخوايم با عمه اينا و لیا اينا بريم بيرون بشين درساتو بخون. چشامو ريز کردم و گفتم:به چه مناسبت؟ _تولده لیاعه. -امروز 14 ابانه؟ _اره توي سر.م زدم و گفتم:من چيزي نخريدم. _من خريدم نگران نباش. لبخند تلخي زدم و لبمو گاز گرفتم و رفتم تو اتاقم. تاساعت 7 درس خوندم تا اينکه ادریان و لیا زنگ زدن که تا يک ربع ديگه ميايم. سريع بلند شدم.لباس سفيدم ام رو همراه شلوار فيروزه ايم که پايينش حالت منگوله داشت رو پام کردم.. به سمت در رفتيم و همزان صداي بوق انها اومد.لیا با ديدن ما از ماشين پياده شد و مثل هميشه سلام و احوال پرسي گرم و به مارسل تعارف کرد جلو بشينه حالا از لیا اصرار از مارسل . اينکه ادریان سرشو از پنجره بيرون کرد و گفت:بشينين ديگه. مارسل جلو نشست و لیا همراه من عقب نشست.وبه سمت خونه ي عمه اينا راه افتاديم. وقتي رسيديم اونا هنوز اماده نبودند و ما رو مجبور کردند که بريم بالا.
ادریان گفت حوصله نداره و داخل ماشين ميمونه.منم در اصل حوصله نداشتم ولي نميخواستم با ادریان تو ماشين باشم. رفتيم بالا عمه در حال اتو کردن پالتوش بود و مارسل گفت:بدويين ديگه. عمه اتو رو از برق کشيد و پالتوشو پوشید کيفشو برميداشت . ادوارد توي اينه به خودش لبخندي زد و برق اتاق روخاموش کرد و به سمت ما اومد .ادوارد که تازه منو و لیا رو ديده بود که توي پذيرايي نشسته بوديم با سر سلام کرد و لبخند مسخره اي زد. عمه با صداي جيغ مانندش گفت:بدويين دخترا. همگي رفتيم بالا و وسوار ماشين ها شديم.به اصرار عمه رفتيم سينما و يک فيلم فوق مض.خ.رف ديديم.از سينما رفتن متنفر بودم فيلم ديدن رو دو.ست داشتم ولي نه از توي سينما.بعد از سينما باز هم به اصرار عمه که اينبار مارسل هم همراهيش ميکرد رفتيم فست فودي که نزديکي سينما بود و دور يک ميز 6 نفره نشستيم.ادوارد غذا رو سفارش داد و زودي برگشت.وقتي نشستيم عمه گفت:اگه گفتيد نوبت چيه؟ مارسل با شي.طن.ت لیا رو نگاه کرد و گفت:عمه سوال از اين اسون تر. منم گفتم:کيه که نميدونه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اگر نمیاد تو پیام ها بزار
دوباره گذاشتمش ببنم چی میشه
عالی بعدی
ممنون
کی قرار بعدی بیا 😓😓😓
نمیدونم باید منتشر شه
اجی منتشر نشد؟ 🙁
نه اجی
وا چرا ؟
عالی اجی خوشگلم الهی صد ساله بشی
مرسی اجی
عالیییییییی بود اجی😄
مرسیییی اجی
میراکولری هستی! میخوای فنفیک (داستان) میراکلس بخونی! وبلاگ خوب نمیشناسی!کمیک ترجمه شده میخوای! عکس میراکلسی میخوای ! خوب خوب من میخوام یک جایی رو بهت معرفی کنم که همه اینارو باهم داره تازه میتونی کلی دوست پیدا کنی
فقط کافیه توگوگل سرچ کنی وبلاگ پادگان کفشدوزکی و تمام تو هم الا جزعی از مایی😍
خیلی خوشحال میشیم به وبمون بیای وب دوستی ما❣
سر زدم و واقعانم عالیه وبتون❣
مرسی
نظرلطفته🙂❤
فقط چرا منو نو.یسند.ه توش نمیکنید؟
بیش از ۵ بار پ.یا.م دادم ولی تایید نشد
متاسفم
لطفا دوباره پیام بدید
و حتما از اسم من تو پیامت استفاده کن تا خیلی سریع نویس'نده بشی
ممنون الان درخواست میدم دوباره
عالیییییییییییییی بود اجو جون منتظر پارت بعد هستم😘😘😘😘💕💕💕💕😻😻😻😻😍😍😍😍😍🙈🙈🙈🙈🙈
مرسییییی اجی
عهههههه
تاریخ تولد لیا تاریخ تولده منه😐💔💕
تاریخ تولد دیگه ای به ذهنم نرسید مال تو رو گذاشتم😂😂
عالی عالی عالی بود آجی
مرسی اجی