
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💕
استاد سري تکون داد و گفت:2 دهن همه باز موند..استاد برگه ها رو توي دستاش محکم کرد و از جا بلند شد:يعني يک دختر دانشگاهی....از 20 تا سوال اسون فيزيک بايد 2 تاشو بلد باشه..همه سراشونو پايين انداختن. _خيله خب بسه.... نفر اول خانم....خب معلومه ....مثل هميشه دوپن چنگ. سرمو يک دفعگي اوردم بالا استاد لبخند تلخي زد و گفت:18. از جا بلند شدم و گفتم:ممنون و برگه رو از دستش گرفتم. بعد از خوندن چند نفر گفت:جولیکا کوفاین 13. جولیکا برگه را کشيد که نصفش پاره شد. (😂) _اما سانکور _بله. _14 اما با غرور جلو رفت و برگه را گرفت و زير لب چيزي گفت و به سرجايش اومد. _رز؟ _بله اقا. _خيلي عاليه 7. رنگ رز سرخ و سفيد شد و با قدم هاي اهسته برگشو گرفت. الیا به استاد نگاه ميکرد که اسم اونو صدا زد.
_و خانم الیا...3. البا سرشو محکم روي ميز زد و شروع کرد به گريه کردن اما رفت و برگشو گرفت و داد دستش... دس.تم.و گذاشتم روي د.ست الیا و ازش خواستم گريه نکنه ولي نميشد. جیمز:خانم دوپن ليست رو از دفتر بياريد. _چشم. بلند شدم و رفتم به سمت طبقه پايين که دفتر شلوغ بود...ليست رو گرفتم و برگشتم به کلاس...5 دقيقه اخر کلاس بود که گفت ليست رو ببرم پس بدم..رفتم پس دادم و برگشتم که زنگ خورد و اقاي جیمز بلافاصله اومد بيرون و بهم خورد..يم. لبمو گاز گرفتم و گفتم:ببخشيد. جیمز مردي قد بلند و لاغر بود.چشم هاي ريز و ابي روشني داشت و هميشه عينک ميزد. . لبخند زد و گفت:مايه افتخاره که به يکي از دانش اموزهاي زرنگ بخورم. اخمي کردم که خودمم دليلشو نميدونم ولي فهميدم ازش خوشم نيومده... _بازم عذز ميخوام. سرشو تکون داد و از کنارم رد شد. اون روز هم تموم شد...با رز و الیا و جولیکا از کلاس خارج شديم و به حياط رفتيم.
دم در ايستاده بوديم که الیا گفت:اگه مامانم بفهمه دو تي.ک.م ميکنه. همه سکوت کرده بوديم .که ادوارد از دور نزديک شد. _سلام خانما. همه اروم جوابشو داديم که رز روبه من گفت:ما داريم ميريم توهم بيا. _نه مزاحم نميشم. _يک جوري ميگه مزاحم نميشم انگار ميخوايم باماشین بريم..بايد پياده بريم. لبخندي زدم و ازبچه ها خداحافظي کردم و همراه رز و ادوارد به سمت خونه ميرفتيم که يک کوچه قبل کوچه اي که از هم بايد جدا ميشديم مارسل رو ديدم.جلو اومد و سريع گفت:سلام کجا ميري؟ _خونه. رز بلند گفت:سلام./
مارسل با تعجب نگاشون کرد که من گفتم:اين رز جان هست دوستم و برادرشون ادوارد... مارسل نگاه بدي به من کرد و گفت:خداحافظ و دستمو کشيد خداحافظي کردم و رفتم اونور خيابون. مارسل ساکت بود دليل اينکارشو نميفهميدم اصلا دليلي نداشت که اينکارو بکنه... مارسل چند قدم از من جلوتر ميرفت و سريع در خونه رو باز کرد و داخل رفت منم دنبالش رفتم. مامان در حال لباس پوشيدن بود و با عجله وسايلي را داخل ساکش ميگذاشت. _سلام چه خبره؟ _بدو حاضر شو دير شد. _کجا ؟ مارسل:خونه اقاي اگراست. گفتم:مامان.
_ميخوايم بريم خونه مامان بزرگ ديگه. _مامان براي فردا درس دارم يعني چي. _يعني همين.بدو الان بابات مياد. لباساي مدرسم رو در اوردم و يک لباس سفيد که سر استين هاش و يقه اش دکمه خورده بود .. شلوار مشکيم پوشیدم . مامان نشسته بود روي مبل و با انگشتانش بازي ميکرد. _آمادم. مامان سرشو بالا اورد و ناگهان قيافش در هم رفت و گفت:واه . . . واه اين چه لباسيه . . . _چشه مامان؟ _بگو چش نيست. . .مگه میخوایم برم مراسم عزا.دار.ی؟
_خوبه که. _نه خير...يک لباس برات اوردم همونجا بپوشش. _مامان! _ها . . .چيه؟ _از اون خوشم نمیاد _خب باشه . سرمو پايين انداختم و اخم کردم.با صداي بوق مامان کيفشو برداشت و به سمت در رفت و گفت:20 سالشه نميدونه چه لباسي بايد بپوشه. مارسل نيومد. . . .گفت عصري خودش مياد. سوار ماشين شديم.بابا معلوم بود خستگي از سر و روش ميباره. وقتي رسيديم.همه سر میز بودند. مامان هم خواست قبل از عوض کردن لباس غذا بخوريم. رفتيم سر میز و با همه سلام و احوال پرسي کرديم. امیلی :سلام مری جان.
_سلام خوبين؟ _ممنون دلم براتون تنگ شده بود. لبخند زدم و به دنبال جا ميگشتم که تنها جا کنار خودش بود. _بيا همين جا عز.يز.م. وقتي نشستم گفت:چي ميخوري برات بريزم عز.يز.م؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم:من بايد اينو بگم. لبخندي زد و به پسري که کنار ادرینا نشسته بود اشاره کرد و گفت:اين ادرینه پسرم. سرمو تکون دادم و لبخند زدم و سريع نگاهمو از پسر گرفتم. سرش پايين بود و مشغول بازي با غذاش بود. امیلی که متوجه بي توجهي پسرش شده بود گفت:ادرین جان، گفت:جانم؟
_ايشون مری خانمن. لبخند کمرنگ پسرک محو شد و نگاهش روي من ثابت موند. سريع گفتم:خوشبختم. سرشو تکون داد.انگار خوشش نيومد.خب خوشش نياد.غذا در سکوت خورده شد و تنها آریسته..همون پسري که اونروز توي اشپزخونه ديدمش و اسم خواهرش الییس بود گاهي مزه پ.رو .ني ميکرد . . .بعد از غذا انگار همه تازه سرحال شده بودند.چون روي مبل ها نشستند و مامان از من خواست برم توي اتاق لباسمو عوض کنم. بلوزم رو دراوردم شانس اور رنگش صورتی مشکی بود وگرنه محا ل بود بپوشمش.رنگش مشکي بود لباس رو پوشيدم همونطور که داشتم لباسمو صاف ميکردم ادرین اومد تو از توي اينه نگاهي بهش انداختم. نشست روي زمين و کيف چرمي که روي زمين بود را خالي کرد نگاهش نکردم و از اتاق خارج شدم.مامان با ديدن من لبخند پهني زد و به صندلي کنارش اشاره کردم. دليل کاراشونو نميفهميدم فقط نشستم. تا شب اونجا بوديم و گروهي از مهمان ها رفتند برج ایفل. اریسته نگ.اهش روي من خيره بود و من هر کار براي فرار از نگا.هش ميکردم نميتونستم. در اخر بلند شدم و رفتم داخل اشپزخونه.لیا پشت صندلي نشسته بود و دستشو گذاشته بود روي سرش.به بهانه اب خوردن در يخچال رو باز کردم و گفتم:چرا اينجا نشستي؟ لبخند تلخي زد و گفت:همينطوري.
دستمو روي شونش گذاشتم و گفتم:حالت خوبه؟ _اره خوبم. حوصلم سر رفته بود نشستم روي صندلي که الییس وارد شد. _يک ليوان اب ميدي. _اوهوم. از جا بلند شدم.ليوان رو برداشتم و مشغول اب ريختن شدم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خیلی خیلی باحال به کارت ادامه بده آجی
مرسی اجی
عالی بود اجی میشی فاطمه علیزاده 14 ساله
مرسی عزیزم
اره حتما
پری سیما ۱۲ ساله خوشبختم
وایچه اسم قشگیداری
عالی اجی خوشگلم بعدی رو زود بزار
مرسی اجی
خواهش
بعدی چیشددددددد
برسیههه
مثل همیشه عالی
ممنون اجی
عالی
ممنون
بعدییییییییییییییییی
صبر کن منتشر بشه
انشالله منتشر بشه مردیم
راستی آجی میشی البته همو نشناسیم
اره آجی میشم.
پری سیمام ۱۲ سالمه
هم خوشبختم
درسا ۱۳
همچنین
عالی بود اجی قشنگمممم
میسییی اجو
عالی بود آجی جونم 😍😍😍
مرسییییییی اجی
عالییییییییییییییی بود اجو جون منتظر پارت بعدهستم 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕😘😘😘😘😘😘😻😻😻😻😻😻🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈❤❤❤❤❤❤❤❤
مرسیییی اجی