
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشرش کن🙏💕
به پاش نگاه کردم و با صداي بلند تري گفت:ميخواي دوباره بپرس. و از جاش بلند شد..يک پسر وارد اشپزخونه شد و آدریان بلند شدو گفت:چيزي ميخواي داداش؟ پسر به سمت ادریان رفت و منم رفتم به سمت در که از اشپزخونه خارج بشم که ادریان گفت:تو اتاق بزرگن ...الکي دنبالشون نگردي. چرخيدم سمتش هردوشون به من خيره بودند و ادریان يک لبخند گوشه ي لبش بود. سرممو تکون دادم و رفتم به اتاق بزرگه. لیا و عمه مشغول مرتب کردن تختا بودند و مامان بزرگ داشت با مامان و ز.ن عمو حرف ميزد. بالش ها رو از لیا گرفتم و روي تخت ها گذاشتم. مامان:اينا که خيلي پولدارن ...چرا نرفتن هتل. _ميخواستن برن ولي من نذاشتم...بعد از مدتي بچه هاي برادرم اومدن. ز.ن عمو:نصف بيان خونه ما..نصفي هم اينجا باشن
جینا:اينطوري که زياد ميشه..سابین جون شما خونت جا نداره. مامان:واه ...جینا خانم چي ميگي ما به زور خودمون جا ميشيم بعد مهمون بياريم حرف ها ميزنيد. جینا:فقط همين يک شب سابین جون باور کن جا نداريم. _چيکار کنم خب؟ ميدونستم اين حرفا ممکنه به بحث برسه. _مامان کي ميريم؟ جینا:حالا به وايستين شام بخوريد بعد. من:نه ديگه من فردا امتحان دارم.
_هرجور راحتي مادر. مامان بلند شد و رفت به بابا گفت اونم حاضر شد و بعد از يک خداحافظي طولاني اومديم بيرون. تااز دم خونه ي اونها تا دم ماشين مامان يکراست غر ميزد. _يعني چي اخه من 3 ساعته اونجا نشستم نه دختر اون برادرت نه اون خواهرت يک ليوان چاي دست ادم نميدن........براي شامم اومدم اونهمه غذا درست کن...اون خواهرت يا ز.ن داداشت يک تشکر کوچيک کردن......من اگه ديگه اينجا کار کردم...من شايد نخوام مهمون بياد خونم مگه به زور ميشه اي داد بي داد...سوار ماشين شديم. مارسل :بابا ضبط رو روشن کن.
مامان:نيازي نيست... تا اونجا هيچ کس حرفي نميزد وقتي رسيديم مارسل گفت:بابا شما هم فاميلهاتون زياد بودن به روتون نمياوردين؟ بابا:اينکه بدي نداره... _پس منم اگه 10 تا بچه داشته باشم اشکالي نداره.(مارسل جان حرفا میزنیا😂۱۰ تا چه خبره😐💔) بابا هم زد زیر خنده.
مارسل :بابا پس کن. مامان با داد: تاممممم!!!!!!!!!!!!! ............................................................................ وارد شديم سريع رفتم تو اتاق و خودمو انداختم روي تختم که کنار کمد و زير پنجره بود...يک اتاق کوچيک که يک کمد بزرگ و دو دره در کنار تخت و يک ميز وسط اتاق و يک فرش و يک پنجره بزرگ و يک کتابخونه که پر بود از کتابهاي من..... تا چشمامو بستم....رفتم به خواب.. ساعت 4 ساعتو کوک کرده بودم.بلند شدم و يک ابي به دست و صورتم زدم ... شروع کردم به درس خوندن...
درس خوندم و اونقدر دوره کردم تا ساعت 6 و حاضر شدم و بدون صبحونه رفتم طرف مدرسه... همه خواب بودم و من بايد تنهايي ميرفتم. خيابون ها هم خلوت و هوا سرد.. کيفم روي دوشم بود مثل اين بچه دبستاني ها ولي اينم کيف خودشو داشت...پيچيدم توي خيابون اصلي که رز و ادموند*دوتا ادموند داریم یگی فامیل مری یکی برادر رز* از جلو دراومدن. رز:سلام سلام خوبين؟ رز:اره . ادوارد:سلام عرض ميشه. _سلام. نديده بودمش ....
ادوارد:تک و تنها تو خيابون اين موقع صبح اي واي من. رز:داري ت.و.ر پ.ه.ن ميکني باز؟ من:بچه ها. رز:هيس يکي اروم زدم تو پهلوي رز که گفت:باشه باشه کارتو انجام بده. هرسه خنيديدم. .نزديک در ورودي بوديم که دبير فيزيک رو ديديم..اقاي جیمز.
رز با ديدن اون گفت:يا خدا .خودت کمک کن. ادوارد:کمک چيه بگو بپیچونمیش. رز: خدا نکنه....خدايا اين ج.ن مع.لق که افريدي براي چي.. _رززززز... رز سرشو انداخت پايين و گفت:سلام استاد. جیمز سرشو بالا اورد نيم نگاهي به هردومون کردو گفت:سلام. رز از پشت براش شکلک در اورد و از ادوارد خداحافظي کرد و رفتيم داخل مدرسه.وارد کلاس شديم.رز کيفشو از راه دور روي ميز پرت کرد و رفت پاي تخت...گچ رو با صداي بدي کشيد روي تخته.
اما بغل دستي آلیا نشسته بود و کتابش روي پاش بود... و با صداي گچ داد زد:نکن. رز صداشو بچگانه کرد و گفت:دوش دارم. اما زير لب طوري که رز نشود گفت:مسخره .و دستاشو روي گوشش گذاشت... زنگ اول فيزيک داشتيم.آلیا که از در وارد شد مثل ابر بهار گريه ميکرد....هرچي بهش ميگفتيم هنوز که نمره ها رو نداده گريه براي چي ميکني ولي اون به گريش ادامه ميداد... بالا خره استاد وارد کلاس شد ..چشم هاي نگران همه روي او ثابت ماند.کيفش را روي ميز گذاشت و کتش را به پشت صندلي اويزان کرد و در جاي خود نشست...نگاهي به دفتر نمره اش انداخت و گفت:برنامه چيه؟ اما از پشت من بلند شد و گفت:نمره ها رو بدين. استاد جیمز ابروهاي پهنش را بالا انداخت و گفت:درسته. همه صاف نشسته بوديم.الکس بغل دستيم هرزگاهي با استرس به من نگاه ميکرد و من فقط لبخند ميزدم.هميشه نمره هاي فيزيکم رو گ.ن.د ميزدم و اگه ايندفعه هم بد ميشدم بي انصافي بود چون 5 ساعت شب قبلش درس دستامو در هم گ.ر.ه کردم...چشام روي ميز استاد که در فاصله دوري از ما بود مي.خ.ک.وب شده بود....استاد ضربه ي ارامي به ميز زد و گفت:خب ...خب...خانما .....نمره ها اصلا خوب نبود.... يکي از بچه ها بلند شد و گفت:استاد پايين ترين نمره چند بود؟ استاد سري تکون داد و گفت:2
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی اجی خوشگلم زود بعدی رو بزار راستی کجا زندگی میکنی
مرسی اجی
تهران
آها من هشتگرد
بعدی رو کی میزاری میشه تن تند بزاری من هی میام تستچی هیچ خبری نیست
راستی آجی میشی؟؟؟
بعد داستان خوب مثل مال خودت میشناسی
باشه.
اره .
پری سیمام ۱۲ سالمه.
اره میشناسم.
یکی ع.ش.ق حرف حالییش نمیشه هست و دلباخته و لیدی نوار ومستر دارک و قاتل احساسات و رقص لیدی باگ و کت نوار و ز.و.ج جاسوس و....
خیلی داستان خوب خوندم ولی همینا یادم میاد😅
آیسا ۱۲ساله
خوشبختم اجی ایسا
میزاری
کی بعدی رو مزاری؟
امروز
آها امروز من دارم میمیرم
عالیییییی بود آجی
مرسی
خوب خوب خوب ببینم مری خانم چه کرده
💜
عالی بعدی بعدی بعدی بعدی
مرسی
عالی بود اجی قشنگم
ولی متاسفانه مال من هنوز که هنوزه تو بررسیه
۴بار نوشتمش!
مرسی اجی
بزار تستم که زدن اکانت دیگه است منتشر شه میتونی اکانت بسازی اونجا بزاری
عالی بود اجو جون منتظر پارت بعد هستم😘😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍😆😆😆😆😆😆🙈🙈🙈🙈🙈🙈😻😻😻😻😻😻💖💖💖💖💓💓
مرسییی اجو
میگم اسم برادر رز و فامیل مری ادموند یا ادوارد
هردو ادواردن