من اومدم باپارت چهارم سفری با بی تی اس❤ امیدوارم دوست داشته باشید😊 بریم سراغ داستان👇👇👇
جونگ کوک باتعجب جلواومد ویکم ازغذاروخورد.باتعجب به من نگاه کردوبه سمت غذای جین وجی هوپ رفت.یکم که خوردبازم چشماش ازتعجب گشادشد.منم کنارش واستادم وکیمباپ روامتحان کردم مزش فوق العاده عالی بود.به سمت کیمچی های شوگاوجیمین رفتم وبایک قاشق یکمشو خوردم.اونم عالی بود اصلا شور نبود.من جونگ کوک به هم نگاه کردیم من گفتم:منکه نمک...تندی جلوی دهنموگرفتم.همه باهم خندیدندجزجونگ کوک ومن.نامجون گفت:اگه جیمین نگفته بودکه شمانمک توغذاهامیریزین ماالان غذای شورمیخوردیم حالاهم بدنشد بیاین همشوبخوریم.همه کنارهم غذاهاروخوردیم.واقعاکنارااونااحساس راحتی میکردم.بعدغذا جلوی تلویزیون فیلم نگاه کردیم که من بعضی جاهاشوکه نمی تونستم بفهمم از وی کمک میگرفتم.فیلم که تموم شدجونگ کوک پاشدوگفت:بچه هاپاشین زودتر بریم سالن اجرا
همه پاشدن تابه اتاقاشون برن که جونگ کوک روبه من گفت:توهم بروحاضرشو.سرموتکون دادم وبه سمت اتاقم رفتم .وقتی حاضرشدم رفتم بیرون ولی هیچکس نبودبعدپنج دقیقه ازاتاقاشون اومدن بیرون همشون خیلی خوش تیپ کرده بودند.سواریک وَن شدیم.وقتی به سالن اجرارسیدیم ازدر پشتی واردشدیم اونجا یک اتاق داشت که مخصوص گریم بود.چندنفرهم بودندکه توی پشت صحنه کارمیکردند.همه روی صندلی هانشستند.منم کنارسالن واستادم.جین روبه یه مردقدبلند گفت:پس گریمورکجاست؟اون مردم جوابشوداد:نمی دونم زنگش که میزنم جواب نمیده.یکی به سمت همون مردقدبلنددوید وگفت:گریمورتوراه تصادف کرده چیزیش نشده فقط نمی تونه خودشوبرسونه.همه بانگرانی به هم نگاه کردند.اون مرد قدبلندگفت:بدون گریم میتونیداجراکنید؟
شوگا گفت:مامیتونیم ولی جیمین...همه به جیمین نگاه کردند.کبودی وزخم کنارلب جیمین خیلی تابلوبود.سرمو پایین انداختم میدونستم تقصیرمنه.باحرف وی سرموتندی بالا گرفتم.وی:مایاتونمی تونی گریم کنی؟من گفتم:آرایش کردنم یکم خوبه ولی گریم رونمی دونم.وی:همین کارو کن ماروآرایش کن ولی باوسایل گریم.من:امامن....مردقدبلند حرفمو قطع کرد:امتحان کن شاید تونستی.باپاهای لرزون جلورفتم وکنارصندلی مخصوص گریم واستادم.اولین نفرخودوی بود که آروم نشسته بود وبهم لبخندمیزد.قدرتمو توی دستام ریختم وتاجایی که تونستم ساده صورتشو گریم کردم.وقتی کارم تموم شد نگاهش کردم. کارم خوب بودوخودم نمیدونستم.همه ازم تعریف میکردند.وی هم نگاهی به خودش کرد وگفت:عالیه آفرین .بعدازوی بقیه ی بچه هااومدن جلو.آخرین نفرجیمین بود
روی صندلی نشست وگفت:مواظب باش صورتموخراب نکنی.بادقت گریمش میکردم وکبودی وزخم روی صورتشو زیرگریم غایم کردم.باصدای جمعیت هول شدم ودستم خورد توچشم جیمین.جیمین:آخ کور شدم حواست کجاست.من:ببخشید.جیمین از روی صندلی پاشد وچشماشو بازوبسته کرد وگفت:نه، کارت بدک نیست همه ی گروه آماده بودند روبه همشون گفتم:قبل اجرامیشه ازتون عکس بگییرم.همه سرشونوتکون دادن.کنارهمشون واستادم وسلفی گرفتم اوناهم بالبخندباانگشت قلب درست کردند.وقتی عکسموگرفتم گفتم:موفق باشید.اونا هم ازم تشکرکردندورفتند.کنارپرده ی سکوی اجراواستادم.به اجرای بی نظیر اون هانگاه کردم.چنددقیقه ی ازاجراگذشته بود که گوشیم به صدادوراومد
به خیال اینکه مامانمه تندی جواب دادم وگفتم:سلام مامان گفتم که شب زنگت میزنم.اماباصدای شیطون ریحانه جاخوردم.ریحانه:دخترم نگرانت بودم کجایی؟باعصبانیت گفتم:من کجام یاتوکه منو توی کره تنهاگذاشتی؟ریحانه:مگه توکره ای؟گفتم:مگه من بهت نگفتم میایم کره؟ریحانه :شوخی میکنی من اصلا خبرنداشتم چندروزی رفته بودم خونه مادر بزرگم گوشیمم که جاگذاشتم الان کجایی؟(ریحانه مادر ش ازکره است وپدرش از ایرانه میشه گفت دورگه است)من:واستابپرسم.به سمت همون مرد قد بلندرفتم وبه کره ای گفتم:ماتوی چه شهری هستیم؟ اون جواب داد:جینگجو.ازش تشکر کردم وبه ریحانه گفتم:شنیدی ریحانه:این کی بودکره ای صحبت کرد.باافتخارگفتم:من بودم دیگه.ریحانه گفت:دروغ توکه همش غلط وغلوط حرف میزدی اونوقت اینقدرماهرانه کره ای حرف بزنی؟من:آره خوب یک استاد ماهرداشتم(منطورش ویه)ریحانه:واستاپس ببینم ازجینگجوبه سئول بلیط داره.
چنددقیقه بعدگفت:ایناپیداکردم چقدرم توخوش شانسی،برای امدوزه ولی نیم ساعت دیگه حرکت میکنه فقط یک بلیط مونده خودتو به اون برسون وبیاسئول منم منتظرتم تا برسی پس الان حرکت کن خدافس.بدون اینکه منتظرجواب من بمونه قطع کرد.ایش بلندی گفتم وبه سمت اون مردقدبلند رفتم.باید قبل از رفتنم برای اعضای بی تی اس نامه میزاشتم .دلم میخواست ببینمشون وازشون خداحافظی کنم ولی اوناکنسرت دارن ومنم باید برم زودترتااتوبوس نرفته.روبه اون مرد گفتم:کاغذدارین؟اونم یک تکه کاغذاز دفترچه ی توی جیبش کندوبه من داد.خودکارروازتوی کیفم دراوردم.روی صندل نشستم وشروع کردم به نوشتن وقتی نامم تموم شد دوباره روبه اون مرد قد بلند کردم وگعتم:ممنون اگه میشه اینوبه گروه بی تی اس بدید.اون سرشو تکون دادوکاغذو ازمن گرفت.دعا میکردم وی بتونه پیام های ایرانی رو بخونه.ازسالن اجراخارج شدم وتاکسی گرفتم تابه هتل برم وچمدونمو بردارم
.اززبون وی:اجرامون که تموم شد برای تماشاچیان که داشتن جیغ میکشیدن دست تکون دادیم .واردپشت صحنه که شدیم فقط اقای کیم رودیدیم که به طرف ما میومد وبرگه یی به دستش بودبه ماکه رسید گفت:اجراتون مثل همیشه حرف نداشت.برگه رو به طرف جونگ کوک گرفت وروبه ما گفت:اون دختره که گریمتون کرد اینودادبه من که بهتون بدم.همه بابهت به برگه نگاه کردیم اولین نفرکه به خودش اومدوبرگه رو گرفت جیمین بود.نگاهی به برگه انداخت وگفت: من فقط میتونم ایرانی حرف بزنم ولی نوشته هاشونمی تونم بخونم، وی تومیتونی بخونی؟نگاهی به برگه انداختم وازدست جیمین گرفتمش.توی برگه رونگاه کردم
وشروع کردم شمرده شمرده به خوندن اون کلمات(سلام وخداحافظ به گروه بی تی اس.بااینکه یک هفته کمتر پیش شما بودم ولی انگارکه چندساله که شمارومیشناسم.سفرمن باشما اینجاتموم شده ولی شماروهیچ وقت فراموش نمیکنم.وی،جونگ کوک وجین ازشماسه تاممنونم که دراین شهرکه زبان من بازبان مردم شهرفرق داشت کمکم کردید که هم زبان اونهابشم ودرشهرناآشناتنهانمونم.)جیمین وسط حرفام گفت:پس من چی؟همه بهش چشم غره رفتند ودوباره به من نگاه کردند.من هم شروع کردم به خواندن ادامه نامه(شوگاونامجون وجی هوپ شماروتوی این چندساعت شناختم ودلم براتون ازالان تنگ شده.بایدبهتون اعتراف کنم که آشپزیتون حرف نداره .امیدوارم منوببخشیدکه به شمازحمت دادم و)صفحه رو چرخوندم.جیمین تندی گفت:این چرابرای من ننوشته فقط؟بدون توجه به سوالش صفحه ی پشتی روشروع کردم به خوندن(آخرین نفری که ازش معذرت میخوام جیمینه، به خاطراینکه اذیتت کردم معذرت میخوام )جیمین:همین؟هممون غمگین نگاهش کردیم.نامجون گفت:میخوادباچی بره من گفتم :هواپیماکه اصلا امروزبلیط نداره حتمابااتوبوس میره.هممون به هم نگاه کردیم.همه حرفای ذهنمون شبیه هم بودجزجیمین که کنجکاو نگامون میکرد.باسرعت به سمت ون دویدیم وسوارشدیم .توی ایستگاه دنبال اتوبوس جینگجوبه سئول گشتیم.
اززبون جیمین:منو ونامجون باهم دنبال اتوبوس مایا میگشتیم آخرین ردیف بودیم که یک اتوبوس دنده عقب کردوبرامون بوق زدکه بریم کنار.ماسکامونوبالاترزدیم که مارو نشناسندبادیدن پلاک اتوبوس خشکم زد.نامجون گفت:چی شده چراماتت برده.ردنگاهموکه گرفت بلند روبه بچه هاباصدایی که تغییرداده بود دادزد:اتوبوس مایاداره میره.همه به سمت اتوبوس دویدند جز من .اتوبوس خیلی جلوتربود واونابهش نرسیدند.همه به سمت من اومدند.نامجون گفت:چراحرف نمیزنی اگه زودتر میگفتی الان بهش رسیده بودیم.لبخندزورکیی زدم وگفتم:بیخیال بچه ها بیان بریم ازمغازه ی اونجایه چیزی بگییریم بخوریم اون که آخرش میرفت.وبه سمت سوپرمارکت رفتم.
چندتا آبمیوه وکیک گرفتم وبه بچه هادادم هرکدوم روی صندلی های مغازه نشستندوفقط من موندم که بشینم که جانمی شدم.به بچه چپ چپ نگاه کردم وبه سمت صندلیه دیگه ی رفتم که ازبچه هادوربودو فقط یک نفرروی صندلیه کناریش نشسته بود .وقتی نشستم متوجه ی گریه ی اون طرف شدم.اون نفرکه باصدای گریه اش معلوم بوددختره چمدونشو تودستاش گرفته بود وسرشو روی چمدونش گذاشته بودوزار زار گریه میکرد.چمدونش خیلی آشنا بود.بابه یاداوردن چمدون چشمام گردشدومتعجب گفتم:مایا.باشنیدن صدام سرشوبلندکرد.خودش بود.چشماش به خاطر گریه قرمز شده بود
اززبون مایا:بادیدن پسرروبه روییم چشمای منم مثل اون چشمام گردشدوباتعجب اسمشو صدازدم.جیمین آروم گفت:مگه تونرفته بودی؟؟سرموپایین انداختم وباناراحتی گفتم:دیررسیدم اتوبوس رفت وبعدروبه جیمین کردم وگفتم:توچرااینجایی؟جیمین:بچه هامنو مجبورکردندیانه نمیومدم.نمی دونم لبخندجیمین معنیش چی بودولی خیلی قشنگ بود.گفتم:نامه روخوندی؟سرشوتکون داد.دوباره بدون اینکه بفهمم چی گفتم،گفتم:ازاینکه میرفتم خوشحال بودی؟اول تعجب کردولی بعدش گفت:خوب تودردسردرست میکردی.پس ازاینکه رفتم خوشحال بود.بازگفتم:ازمن بدت میاد؟این بارسکوتش طولانی بود.بعدازچنددقیقه گفت:من....
که صدای بلندجونگ کوک حرفشوقطع کرد.جونگ کوک:مایاخودتی؟همه به سمت مانگاه کردند.لبخندی زدم وآروم جوری که فقط من وجیمین بشنویم گفتم:معلومه که ازکسی که دردسر درست میکنه برات بایدبدت بیاد.نزاشتم جوابمو بده وبه سمت میز بی تی اس رفتم.وباهمشوسلام کردم بگذریم که چقدرغرغرکردندکه چرارفتم.تصمیم گرفتیم که بااونا به سئول برم.به پیشنهادشوگاهمه رفتیم کناردریا.کناردریاهمه کنارهمه نشسته بودیم.من گفتم:بچه هاجرات وحقیقت یاددارین؟
همشون سراشونوتکون دادن که یعنی بله.لبخندزدم که جی هوپ زودتر از من گفت:بیان بازی کنیم.همه باهم گفتیم:بازی کنیم.که بعدش به خاطر هماهنگیه دقیقمون خندیدیم.اولین نفر وی چوب رو چرخوند.به من وجین افتاد.جین گفت:جرات یاحقیقت؟من یکم فکرکردم وگفتم:حقیقت بهتره پس حقیقت.جین نگاهی به بچه هاکردوگفت:به نظرت کی توی اینجاازهمه جذاب تره.یعنی وقت سوال رو گفت همه باچشم های منتظر نگام کردند.نگاهمواول به وی دادم وقتی دید نگاش میکنم یک ژست کیوت گرفت که بهش لبخنده گوشادی زدم ونگاه جونگ کوک که کنارش بودکردم.جونگ کوک هم یه ژست خفن گرفته بودکه خیلی ازژستش خوشم اومدبعدازاون نگاه نامجون کردم که اون چشمک زدوبرام بوس فرستادخندم گرفته بود.بعدنامجون به جیمین نگاه کردم که هیچ کارنکردوفقط یک لبخندکوچولوزدکه همون لبخندش برای من کافی بودکه نگاهم بیشترروی اون باشه.به زور نگاهموازاون گرفتم ونگاه جی هوپ کردم که اونم ژست باحالی گرفت وبعداون شوگا بودکه اونم خیلی کیوت ژست گرفت.جین هم که دستشو توی موهاش کشید ولبخندزد.نمی دونستم کدومشونو بگم .انتخاب بینشون سخت بود.امابلاخره دهن باز کردم وگفتم:همتون خیلی عالی هستین واقعا انتخاب سخته.همه بهم لبخندزدن که وی گفت:باورکن اگه بگی ناراحت نمیشیم.منم گفتم:می دونم فقط نمی تونم انتخاب کنم همتون جذاب وکیوت هستین .جین گفت:آره دیگه ولش کنیدهممون خوشگلیم.همه تک خنده ای کردن که جین چوبوچرخوند.
به نامجون وجی هوپ افتاد.نامجون گفت:جرات یاجرات.جی هوپ گفت:جرات یاحقیقت نه جرات وجرات.نامجون لبخندزدوگفت:خوب کدومش.جی هوپ گفت:ازاونجایی که من خیلی شجاعم ،جرعت.نامجون بهش گفت:روی زمین بابینیت نقاشی جیمین رو بکش.جی هوپ دستشو گذاشت رو دماغش وجیمین اعتراض کرد.جونگ کوک بالحن شیطونی گفت:اگه نری مجبوری توی این هوابری توآب.جی هوپ ازروی کنده ی درخت که روش نشسته بود پاشدوروی زمین چهاردست وپا شدودماغشو روی شن های ساحل کشید.همه شروع کردن به خندیدن.وقتی کارش تموم شد کلشوبالا گرفت.بینیش هم قرمز شده بودهم خاک های ساحل چسبیده بود بهش واقعا قیافش بامزه شده بود.هممون خندمون رفت روهوا اینقدربهش خندیدیم که دل درد گرفتیم.جی هوپ گفت:دماغ خوشگلموقرمزکردید بعدمیخندین.نگام به جیمین افتادکه دستشو روی دلش گداشته بودومی خندید.نامجون گفت:جیمین جی هوپ چه خوب تروکشیده.همه نگاه نقاشیش کردین.شبیه نقاشی من توی مهدکودک بود.بازم زدیم زیر خنده.وی باصدایی که خنده توش موج میزدگفت:بسه بریم ادامه ی بازی.همه موافقت کردن.جی هوپ هم بینیشوپاک کردوگفت:من میچرخونم چون بینیم داغون شد.چوب گرفت وچرخوند.چوپ به شوگاونامجون افتاد.جی هوپ بلندگفت:شوگا انتقام منو بگییر.شوگا سرشوتکون دادوبالحن بدجنسی روبه نامجون گفت:جرات یاحقیقت؟
اگه دوست داشتید داستانمو دنبال کنیدونظربدید😘❤❤❤ اگه ازاتفاقاتی که توداستان افتادودوست نداشتید منو ببخشید🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️🙇♀️