اینم پارت ۱۲ نطراتتون رو افزایش بدید🌺❤ من نیازمند همایتتون هستم🥺❤
Sana Poorkhlili: اول از همه خیلی ممنونم از catnoir....و❤️s.❤️Sedigheh❤️.S ..sana..zahra...hadis..گلشیفته..و........ و همه که همیشه با من بودید💖💖💖
از زبان ادرین:تو اتاقم بودم ...ساعت ۷ صبح بود و من رفتم تا برای مدرسم اماده بشم ...یهو ناتالی اومد داخل...ناتالی:ادرین ماشین دم در منتظرته..._الان میم...سوار ماشین شدم..تو راه مدرسه بودم که من از رانندم خواهش کردم که منو ببره دم خونه مرینت..رفتم و در زدم..
از زبان مرینت:خواب بودم .... مامانم داشت صدام میزد اما من اصلا حس بیدار شدن نداشتم...سابین:مرینت پاشو دیگه مدرست دیر میشه ها..+باشه..یهو فکر کردم در اقیانوس غرق شدم و یخ زدم🥶❄مامانم یه پارچ اب روم خالی کرده بود..+م..ماما..ن...سابین:تاباشه وقتی میگی باشه بلند شی نه بقیه خوابت رو ببینی.الانم یکی دم در منتظرته زود اماده شو...+ب..باشه..کیه؟..سابین:بهترین دوستتون✌️😂✌️ادرینه..+مامان...سابین:زود برو اماده شو .... رفت پایین..+وای تیکی ادرین اومده دنبالم🤩#زود باش برو اماده بشو..+اوخ اوخ ..چی بپوشم..اهان این خوبه(یه تاپ سفید و یه کت لی و یه شلوار لی با کفش اسپرت)رفتم پایین ادرین دم در بود..درحالی که داشتم کفشمو میپوشیدم گفتم:چرا نمیای تو؟.._ساعت ۸ و نیمه خانوم..یهو صدمتر پریدم بالا..+چییییی.بدوووو...دستشو کشیدم و بردم تو ماشین و باسرعت باد رفتیم مدرسه..تق تق..بوستیه:بیاین داخل..+ببخشید خانمبوستیه.._معذرت میخوایم..بوستیه:مشکلی نداره برید بشینید سر جاتون..تا رومو کردم به بچه ها🤯
دیدم لایلا اومده و ردیف اول نشسته و نینو و الیا هم پشت سرشون..لایلا تا دید دارم نگاهش میکنم گفت:اوه مرینت عزیزم دلم برات تنگ شده بود...و یه لبخند شیطانی زد...خیلی عصبی شدم ... ادرین دستم رو گرفت و اروم شدم..+وای لایلا جون خیلی دلم برات تنگ شده بود ..چقدر دیر کردی..بعد من و ادرین یه لبخند موزیانه زدیم😈...قشنگ اعصابش خورد شد.._مرینت یا بریم ردیف اخری بشینیم..لایلا:خانم میشه ادرین بیاد کنارم تا درسا رو که عقب افتادم کمکم کنه..بوستیه:البته..._خانم بوستیه من این چند وقت یکم درس نخوندم اما مطمنم مکث میتونه کمکش کنه...مکث:حتما...بعد هم رفتیم و نشستیم ردیف اخر...لایلا از عصبانیت قرمز شده بود😂
لایلا:ادرین میشه بعد از کلاس بیام خونتون تا درسارو یادم بدی.._متاسفم لایلا اما باید با مرینت برم بیرون شرمنده..لایلا:باشه پس فردا میام.._بازم شرمنده چون بازم باید با مرینت برم برین و بقیه روز ها هم همینطوره ... بهتره بری خونه یکی دیگه بچه ها چون همشون درس خون هستند...دقیقا لایلا شده بود قرمز...الانا بود اکومایی بشه..بوستیه:خب بچه ها بسته ..لایلا تو هم میتونی بری خونه یکی دیگه از بچه ها...کلاس تموم شد اما خیلی عجیب بودکه لایلا اکومایی نشد..~~~~~~~از زبان لایلا:امروز خیلی از دست اون مرینت عصبانی بودم اما هیچ اکومایی نیومد..این ارباب شرارت چش شده...~~~~~~~~از زبان گابریل:خشم شدیدی رو حس میکنم...اما نمیتونم اکوماییش کنم..باید نقشمو بدون هیچ عیب و نقصی انجام بدم😈...ناتالی ماشین اماده هست؟...ناتالی:بله قربان...گابریل:عالیه
از زبان مری جونم:مدرسه تموم شد..داشتم همراه ادرین میرفتم بیرون .... _مرینت من کلاس شمشیر بازی دارم تو همراه رانندم برو..+نه ممنون خودم میرم.._عمرا منتظرته راستی یه خبر خوب...+چی شده؟..._من همه چیز رو به پدرم گفتم و اونم موافقت کرد😍 ...+هورااااااااا..._بهتره بری راننده منتظرته بعد از ظهر جشن میگیریم😄..+باشه بای...دویدم و رفتم و در رو باز کردم تا سوار بشم دیدم ناتالی نشسته...+ام..ببخشید..اد.رین..گفت ..که...ناتالی:میدونم بیا بشین...منم بدون اینکه حرفی بزنم نشستم...همین که حرکت کردیم ناتالی گفت:خانم دوپن چنگ اقا اگراست درخواست کردند که از پسرشون فاصله بگیرید...+چ.چییی..اما..ادرین..گفت که مواففط کردن..ناتالی:بله اما الان فهمیدند که به درد هم نمیخورید..+ا..اما..ما همو..دوست داریم(با بغض)...ناتالی:به هر حال گفتن که بگم اگه از هم فاصله نگیرید ممکنه که به نیویورک برن..+ن..نیویو..رک..وایسید...ماشین وایساد و من پیاده شدم و گریه دویدم و رفتم خونه و هی گریه کردم
از زبان گابریل:کارت عالی بود ناتالی😈..ناتالی:خب الان میتونید نقشتونو عملی کنید..گابریل:نه نااالی اون غم و خشم داره لحظه و لحظه بیشتر میشه........از زبان ادرین:بعد ار کلاس شمشیر بازی رفتم خونه ... ساعت ۴ بود رفتم برج ایفل رو تزیین کردم تا برای امشب جشن بگیریم...زنگ زدم به مرینت..._سلام مرینت...+س..لام..+مرینت حالت خوبه؟اتفاقی افتاده؟..+ن..نه کا.ری..داش.تی؟.._تا نگی چی شده نمیگم..+میگم چی.زی..نشده..._الان میم اونجا..+نه نیا خواهش میکنم..._پس ساعت ۷ برج ایفل میبینمت...+ب..باشه....از زبان مرینت...+تیکی من چی کار کنم..#مرینت شما ع.ا.ش.ق همید نمیدونم..+ب..باید از هم جدا بشیم تا..نره نیویورک...#اما..ب..باشه مرینت..+وقتی رفتم برج ایفل بهش ماجرارو میگم...ساعت ۷ شد و اماده شدم تا برم اونجا .... وقتی رسیدم اونجا دیدم ادرین خیلی اونجا رو قشنگ کرده❤️😍اما... اما خیلی گریم میومد میخواستم بغلش کنم😭اما باید خودمو کنترل کنم...+سلام.._سلام به بانوی زیبای من..+ادرین من باید باهات حرف بزنم
_چیزی شده؟..+اره ادرین ...من..من فهمیدم ما به درد هم نمیخوریم(با بغض)_چی؟مرینت شوخی میکنی؟+نه من کاملا جدیم ....یعد با گریه دویدم و از اونجا دور شدم...اشک از صورت غلت میخورد و رو زمین میچکید😭😭😭ادرین از شدت شوک تکون نمیخورد ...رفتم توی کوچه خالی و به تیوار تیکیه دادم😭کم کم پاهام سست شد و افتادم😭و تا تونستم گریه کردم😭
از زبان گابریل:الان وقتشه😈پر بزن اکومای کوچیک من و اون قلب غم الود رو شرور کن😈
اینم از این پارت😝 میدونم جای هیجانی کات کردم اما پارت بعد خیلی قشنگه😉 و یه نظر سنجی😇 به نظرتون مرینت شرور میشه یانه؟ و بگید تا چند داستانو دامه بدم😊
عالیییییی
دوستان نظرات این پارت خیلی کمه🙁😢
عالی عالی عالیییییی😘😘برم پارت بعد رو هم بخونم😁😁
عالی عالی تو حتما باید ادامه بدی♥♥♥♥♥♥♥♥
خیلی عالی بود🤞💙
به نظرم شرور بشه و کت نوار نجاتش بده😍😍😘😘💙🤘
مممنون
بله😊