سلام دوستان🙋♀️ من اومدم با ی داستان😃😄 امیدوارم خوشتون بیاد😊 نظر از یاد نرود😁
چشاشو اروم اروم باز کرد. اولین چیزی که دید یه جفت چشم سبز بود که بهش زل زده بودن! با وحشت بلند شد و گفت«تو کی هستی» پسره به اون سر تخت تکیه داد و گفت«نمیدونم! خودت چی فکر میکنی؟» با دقت نگاهش کرد. چشای سبز زمردی با پوست گندمی و موهای فندقی. ریشم داره! ولی گوشاش یه جوری بود! گوشای نوک تیز مثل گوش پریا! یه جفت گوشواره حلقه ای کوچیکم تو گوشاش بود! با تعجب گفت«تو کی هستی؟» نفسشو بیرون داد و گفت«یاشا» عجب پس اسمش یاشا بود! این بار گفت«تو انسان نیستی نه» یاشا با بی حالی گفت«نچ» دختر با ترس گفت«پس چی هستی؟!» یاشا با همون بی حالی گفت«اِلف» دختر با تعجب گفت«اِلف؟ اِلف دیگه چیه؟» یاشا پوزخندی زد و گفت«همینی ک جلوت نشسته» دختر گفت«خب... چرا منو اوردی اینجا؟» یاشا یه خنجر در اورد و گفت« که بکشمت!!!» بعد خنجرو اورد بالا و..
دختر با وحشت داد زد«نههههههههههه» و یاشا خنجرو اورد پایین و خندید!!!(پسره روانی!) دختره هم واقعا خوشگل بود. چشمای درشت و سیاه موهای قهوه ای تیره و پوست روشن! یاشا نفس عمیق کشید و گفت«اخه دختر ب خوشگلی تو رو چرا باید بکشم؟» دختر که از وحشت رنگش بنفش شده بود گفت«پس... چ...چرا... منو اوردی اینجا؟» یاشا خنجرشو چرخوند و و اونو پرت کرد.دقیقا به کنار گوش دختره خورد!(پسره واقعا روانیه! خب اگ میخورد تو چشمش چی؟) یکم بهش نزدیک شد زل زد تو چشاش گفت«تو منو یاد گذشتم میندازی!» دختر تعجب کرد. کدوم گذشته رو میگفت؟«راستی اسمت چیه؟» دختر اب دهنشو قورت داد و گفت«سما» یاشا لبخند کجکی زد. چشمای یاشا از نزدیک خیلی ترسناک بود!!! یهو یه صدای عجیب از تو جیبش در اومد! یاشا کلافه پولی کشید و دست کرد تو جیبش. یه سنگ کوچیک بود که داشت عین چی میلرزید و صدای عجیب غریبی میداد! یاشا عصبی گفت«اَه» و بلند شد. به سما گفت« من یه کاری دارم میرم و میام فکر فرار نباش چون نمیتونی فرار کنی! سر و صدا هم نکن!» و رفت بیرون!
واوو اونجا یه قصر بود!!! یاشا از سرسرای قصر رد شد و جلو یه در زرشکی وایساد. پوفی کشید و در زد. تق تق تق. یهو یه صدای جدی و پر صلابت گفت«بفرما.» یاشا درو باز کرد و رفت تو. اونجا یه تالار بزرگ بود. یه میز بزرگ قهوه ای وسط تالار بود. یاشا تعظیم کرد و گفت«درود بر پادشاه» پادشاه که یه شنل سبز لجنی پوشیده بود و سر میز نشسته بود گفت«بشین» یاشا رو تنها صندلی خالی نشست. پادشاه گلو شو صاف کرد و گفت«خب حتما میپرسید که علت این جلسه ناگهانی چیه؟!» یه پسر که کنار پادشاه نشسته بود و یه شنل قرمز اتشین پوشیده بود گفت« خب چیه؟» پادشاه نگاه ترسناکی به اون کرد و گفت«بار اخرت باشه که وسط حرف من میپری رایان!» رایان با کنایه گفت«چشم پدر!» (پسره پرو!) پادشاه ترجیح داد دیگه جوابشو نده. دوباره رو کرد به جمع گفت«ما ملطفت شدیم که یه انسان اینجا حضور داره! یهو یاشا چشاش گرد شد...
پادشاه ادامه داد«یکی از شماها، یه انسان اورده اینجا! اون کیه؟» همه به هم دیگ نگاه میکردن. واقعا نمیشد تشخیص داد کی همچین کاری کرده. یاشا بلند شد و گفت«من!» همه به یاشا زل زدن. رایان بلد شد و گفت«دیدی پدر؟ دیدی گفتم زنده نگه داشتن این کانُدال (من در اوردی) درست نیست؟ حالا چی داری که بگی؟» پادشاه داد زد«خفه شو رایان!» رایان با حرص سر جاش نشست! پادشاه به یاشا گفت«این انسان زنه یا مرد؟ یاشا جواب داد«زن.» پادشاه چند بار سرشو تکون داد. بعد گفت بعد گفت«من باید ببینمش.» یاشا جواب داد«میتونم بیارمش اینجا.» پادشاه بلند شد و گفت«نه من میام!» و از تالار بیرون رفت. یاشا هم دنبالش رفت. داشتن میرفتن که وسطای راه پادشاه وایساد. برگشت و به یاشا گفت«بابت این کارت مجازات میشی!گفتم که نگی نگفتی!» یاشا با کنایه گفت«من به مجازات شدن عادت دارم عمو جون!» پادشاه برگشت و گفت«از داشتن برادر زاده ای مثل تو عقم میگیره!» و رفت. یاشا خندید و تو دلش گفت«بایدم بگیره!» و دنبال پادشاه راه افتاد.
به اتاق یاشا که رسیدن پادشاه درو باز کرد و دید که یه دختر (سما) میخواد پنجره رو باز کنه و فرار کنه! دختره تا اونو دید دست پاچه شد و چسبید به دیوار پادشاه پوزخندی زد و به باشه گفت«این انسانیه که اوردی؟!» یاشا گفت«اره!» پادشاه چند بار سرشو تکون داد سما که رنگش پریده بود گفت«شماها کی هستین اینجا چه خبره؟» پادشاه به یاشا گفت«این که هنوز بچست!» سما اومد و رو به روی پادشاه واساد و گفت«من بچم؟» یاشا با لحن خاصی گفت«اوووووو میبینم که زبون در اوردی!» و نگاه ترسناکی به اون کرد! سما منظورشو گرفت و یکم عقب رفت و سرشو انداخت پایین. پادشاه پوزخندی زد و گفت«خب اینم برده ای که میخواستی! حالشو ببر!» و یکم نزدیک یاشا شد و یه چیزی تو گوشش گفت چشای یاشا برق زد (واقعا حالت ترسناکی داشت!) پادشاه رفت بیرون و سما با تته پته گفت«بببرده؟!» یاشا گفت«پس چی؟» و یه قدم به سما نزدیک شد. سما عقب عقبی رفت. یاشا اومد جلو. دوباره چشاش برق زد. ینی میخواست چی کار کنه؟...
سما دوباره عقب عقب رفت. یاشا گفت«از من فرار نکن!» سما دوباره عقبکی رفت و پشتش خورد به دیوار! نا امیدانه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. وقتی برگشت دید که یاشا تو یه سانتی متریشه! با اون چشای زمردی ترسناکش به اون زل زده بود! چرا چشماش انقد ترسناک بودن؟ سما گفت«من تورو یاد کدوم گذشته میندازم؟» یاشا لبخند ترسناکی زد و گفت«دوست داری ببینی؟» سما سرشو تکون داد به معنی (اره) یاشا نفس عمیق کشید و دست چپشو گذاشت رو پیشونی سما... سما یهو پرت شد به یه جایی و با باسن خورد به زمین! بلند شد و به دور و برش نگاه کرد تو یه خونه بود. یه پسر و پدر تو حیاط خونه داشتن باهم بازی میکردن. سما بی اختیار لبخند زد. هر کسی از دیدن شادی بقیه خوشحال میشه! یهو دید ک یاشا کنارش وایساده! به پسر کوچولو هه نگاه کرد چشماش سبز زمردی بود. مثل چشای یاشا. خودشم شبیه یاشا بود!
سما به یاشا نگاه کرد بعد به پسره بعد دوباره به یاشا نگاه کرد. دوباره به پسره. تا این که یاشا گفت«اون بچه منم!» سما تعجب کرد. این بچه معصوم همین دیوونه ای بود که الان کنارش وایساده؟! باورش سخت بود! یاشا به مرده اشاره کرد و گفت«اون پدرمه!» یکم مکث کرد بعد گفت«بود!» پدر یاشا داشت قلقلکش میداد و یاشا داشت میخندید. سما با دیدن این صحنه لبخندی زد. پسره به پدرش گفت«بابا!» «جان بابا!» یاشا با پسره با یاشا هم زمان گفتن«قول میدی همیشه پیشم بمونی؟!» پدرش لبخندی زد و گفت«قول نمیدم! ولی سعیمو میکنم! من که تا ابد نمیتونم زنده بمونم!» پسر کوچولو گفت«ابد ینی چی؟» پدر یاشا خندید. بعد گفت«ابد ینی اخر دنیا!» پسر بچه گفت«اخر دنیا کجاست؟» پدرش گفت«دنیا اخر نداره!» پسر بچه گفت«پس... ابد ینی دنیایی که اخر نداره؟» پدرش گفت«اره یه همچین چیزی!»
یاشا با حسرت گفت« این ابد چقد زود رسید!» سما با تعجب به اون نگاه کرد. بعد صدای یه زن اومد«بیاین دیگه نهار حاضره.» زنه کپی سما بود البته قدش از اون بلند تر بود پدر یاشا گفت«خب دیگه پاشو بریم» و بلند شد داشتن میرفتن ک یهو صدای شکستن در اومد! بعد یه مردی که خیلی شبیه پادشاه بود تو چاچوب در ظاهر شد! خود پادشاه بود! البته یکم جوون تر. پادشاه اومد جلو و گفت«به به میبینم که جمعتون جمعه!» و به مادر یاشا نگاه کرد و گفت«مگه نه آیناز!» پدر یاشا گفت«اینجا چی میخوای!» یه پسر که پشت سر پادشاه بود و از یاشا بزرگ تر بود گفت«درست حرف بزن! پادشاه جلوت وایساده!» پادشاه با خونسردی گفت«اروم باش رایان! از یه فراری بیشتر از این انتظار ندارم!» پسر کوچولو با ترس پشت پدرش قایم شد. پادشاه به نگاه کرد و گفت« افسانه راست میگفت! هر کسی اخرش میره سمت اون چیزی که لیاقتشه!» بعد به پدر یاشا گفت«خب. اون بچه رو میدیش به من. یا...خودت میدونی دیگه!» اما پدر یاشا زیر بار نرفت و گفت«من بچمو دست ابله ای مثل تو نمیدم!» آیناز گفت«توروخدا آرش ولش کن!» پادشاه که الان تو یه قدمی پدر یاشا بود پوزخندی زد و همون لحظه پدر یاشا چند متر اون طرف تر پرت شد!!! پادشاه یاشا رو برداشت و گذاشت رو شونش یاشا داد میزد« ولم کن ولم کن ماماااااااااان...» پادشاه به رایان گفت«بیا! همینی که میخواستی!» و رفت بیرون.
یاشا و سما برگشتن به الان. یاشا نفس نفس میزد. یه لحظه فقط یه لحظه از نظر سما مظلوم به نظر رسید. ولی دوباره همون یاشا ترسناک شد و گفت«حالا فهمیدی چرا اوردمت این جا؟» بعد به سما نزدیک شد و گفت«تو منو یاد مادرم میندازی!» سما با حیرت زل زده بود به یاشا. بعد گفت«ببخشید اگه ناراحتت کردم!» یاشا پوزخندی زد و گفت«دیگ برام مهم نیست!» سما گفت«اما ناراحت شدی!» یاشا نگاه ترسناکی تحویل سما داد و گفت« ولش کن!» سما ترسید و یکم عقب رفت. یاشا گفت«بار اخرت باشه که رو حرف من حرف میزنی! سما سرشو تکون داد. بعد گفت«اون مرده... وقتی داشت میرفت... چی تو گوشت گفت؟» یاشا گفت«فضولی؟» سما گفت«نه!» یاشا نفس عمیقی کشید و گفت»اَه» و رفت بیرون. حالا فقط سما مونده بود و اینده ای که معلوم نیست...
خب دوستان این پارت تموم شد🙂 انشالله پارت دیگ هفته بعد منتشر میشه🙂فعلا بابای🙂
عالی بود عزیزم میشه من این رو تو لیست داستان های مورد علاقه ام اضافه کنم آخه خیلی دوسش داشتم و همینطور بقیه پارت هاش رو خوندم و باید بگم خیلی نویسنده عالی هستی ❤
خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود اصلا این داستانت فوق العاده بود مرسیییییییی 😻😻 کیوت خودمی
ممنون(:
سلامی دوباره من اومدم تا پارت هشت همینجوری نظر بدم 😐😐😐😐 کسی مشکلی نداره؟ 💁♀️💁♀️💁♀️💁♀️ خب صدای کسی نمیاد پس مشکلی نیست
خب داستان تو اولین داستانی بود که خوندم و خیلی هم ازش خوشم اومد و همش میومدم پروفایلت رو چک میکردم بیام ببینم پارت بعد رو گذاشتی یا نه که حالا خدا رو شکر تا پارت هشت گذاشتی 😊😊😊
ممنون(:
خیلی خوب بود خوشم اومد ب ب 😂🚬
ممنون
عااااالیییییی😃
واقعا عالی بود محشر بود😆
من برم پات بعدی🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️
مرسی
لطفا اسم ها ر ایرانی نکن
سما رو هم کم تر ترسو کن داستان ج ذاب تر میشه در غیر این صورت بی نظیر بود
مرسی سعی میکنم بهترش کنم😊
پارت 2 منتشر شد😪
قشنگه منتظر پارت بعد هستم
ممنون منتشر شد☺
تستچی جان لطفا زود تر پارت بعدی رو منتشر کن مردیم😭😭😭
اره واقعا😣
خیلییییییییی عالی بود
منتظر پارت بعد هستم
ممنون😊
تو صف برسیه😐
تستچی جان من میرم سماق بخرم تا پارت بعدیو منتشر کنی😅😂