سلاااام میدونم میخواید کلم رو بکنید که دیر پارت گذاشتم اما به بزرگی خودتون ببخشید 😂هر روز یه بلایی به اسم تکلیف و امتحان نازل میشد😐و کتابام بهم چشمک میزدن😂
گفتم: چی داری میگی تو چیزی زدی؟ 😐 گفت: مطمئنم اون روز خودت بودی. گفتم: چی داری میگی؟ گفت: واقعا یادت نمیاد؟ گفتم: 3 ساعته دارم میگم نه بعد تازه میگی یادت نمیاد😐گفت: خب پس بزار یه داستانی رو برات تعریف کنم.
سال ها پیش من و خانواده ام توی کلبه ای توی جنگل زندگی می کردیم. اما یه روز هوا طوفانی شد. مادر و پدرم رفته بودن شهر برای همین من توی خونه تنها بودم. ساعت ها منتظرشون بودم. اما خبری نشد. برای همین تصمیم گرفتم وقتی هوا آروم تر شد به دنبال شون برم. بعد از مدتی از کلبه بیرون زدم. هر چه گشتم اثری ازشون پیدا نکردم. با خودم گفتم شاید توی شهر موندن. اما اینطوری نبود چون همون لحظه ماشینشون رو دیدم. به سمتش رفتم اما هیچ کس داخلش نبود. روی زمین رد خون بود اولش ترسیدم اما بعد شجاعتم رو جمع کردم و رد رو دنبال کردم.
هوا داشت کم کم تاریک میشد. و خب یه جنگل به این بزرگی برای یه بچه ی 13 ساله جای خیلی خطرناکیه. تا اینکه دختر بچه ای رو دیدم. مثل اینکه گم شده بود به سمتش رفتم و ازش پرسیدم چرا تنهایی. گفت من اینجا گم شدم میترسم گفتم از چی میترسی اینجا که ترس نداره گفت نه تو نمیدونی اگر اون ساحره ها پیداشون بشه هردومون رو میکشن
گردنبند شو در آورد و نشونم داد و گفت این از ما محافظت میکنه. گفتم از کجا میدونی. گفت از وقتی که یادم میاد این همراهم بوده و از من در برابر خطرات محافظت کرده. به گردنبند که با دقت نگاه کردم دیدم مثل همونیه که تو کتاب پدربزرگم هست قبلا در موردش از پدربزرگم سوال کرده بودند و او در جواب می گفت اگر این گردنبند را دیدی از صاحب اون دوری کن چون این نشان مرگ
از دختر پرسیدم که پدر و مادر ندیده گفت چرا دیدم اما یه ساحره اونا رو کشت. گفتم: چیییی😨 گفت من هرچقدر به ساحره التماس کردم که اینکارو نکنه اون بدتر می کرد. و بعد از اینکه کارش را انجام داد جلوی من تعظیم کرد و رفت. همون موقع بود که به حرف پدربزرگم یقین پیدا کردم. و سریع از اونجا دور شدم.
و حالا مطمئنم که تو همون دختری. گفتم از کجا اینقدر مطمئنی؟ گفت از گردنبندت. با صدای داد یک نفر به عقب برگشتم اون یونگی بود. به سرعت به سمتم اومد و من رو توی آغوشش کشید. و با صدایی که نگرانی ازش مشخص بود گفت اصلا معلوم هست این موقع شب کجایی نمیگی نگرانت بشیم اون پسر گفت تو میدونی این دختر کیه😠 یونگی گفت بله خوب میدونم و نمیزارم تو بهش آسیب بزنی من یه بار از دستش دادم و دیگه حاضر نیستم دوباره این اتفاق رخ بدهد.....
پارت بعدی زود بزار
جیها با یونگی باشه❤️
پارت بعد کی میزاری؟
پارت بعد