اینم ازپارت سه ای سفری با بی تی اس😊 امیدوارم خشتون بیادوداستانمو تا پارت آخر دنبال کنید❤❤❤
جیمین هم بامن شروع کرد به دویدن توی راه هم همش غرمیزد ومیگفت:چرانزاشتی سه بشه، اینقدرتندندو،من خسته شدم اوناهم که گممون کردن.ولی من اصلا گوش نمیدادم اینقدر دویدیم که وقتی واستادیم توی میدونی بودیم که خیلی آشنابود.جیمین مشکوک نگاه کرد وگفت: این میدونه این وسط آشنانیست.چون شب بود هیچکی نبودوراحت میتونستیم میدون رو ببینیم._آره آشناست.جیمین:بیابریم شاید هتل پیداشد.شروع کردم دنبالش رفتن.خیابونی که سمت چپ قرارداشت خیلی آشنا بودولی جیمین داشت از سمت راست میرفت روبهش گفتم:جیمین بیاازاون راه بریم اونجا آشناست برام.جیمین:نه هرجاکه آشناست برات که نباید بری من میگم این راه به هتل میرسه پس ازاین راه باید بریم من بهترازتوبلدم راه هارو.وبدون اینکه صبر کنه من جوابشو بدم ازهمون راه رفت. پشتش قرارگرفتم ومشتم اوردم بالا که توسرش بزنم که
به طرف من چرخید ومشتمو دید.مشتم بالا اوردم وگفتم:فایتینگ مامیتونیم راه رو پیداکنیم.نورچراغ خیابون توصورتش افتاده بود وکبودی زیرچشمش وخون کنارلبش بدجورخودنمایی میکرد.دستم که توی هوامشت شده بود رو باز کردم ونزدیک صورتش اوردم وباانگشت اشاره کناره لبشوتمیزکردم انگشتم برای یک ثانیه جایی که زخم شده بودرو لمس کرد که چهره ی اون بدجورتوهم رفت وآخش به هوارفت دستمو پایین اوردم وروبهش گفتم :دردداره.جوابموخیلی سریع داد:این چه سوال مسخره ایه که میپرسی معلومه که درد داره آخه چراتوروکه میبینم فقط حرص میخورم.سرمو انداختم پایین که مثلا خجالت میکشم ولی اصلا خجالت نمیکشیدم .جیمین:نمیخوادقیافتو اونطوری کنی بیازودتر بریم هتل من بدجورخستم کتک هم که خوردم بدترخسته شدم.دنبالش راه افتادم.ساعت هااز دستم دررفته بود نمی دونم چقدر رفتیم که رسیدیم به یک میدون روبه جیمین گفتم:این میدون آشنانیست؟جیمین:این شهرمیدون زیادداره همشونم مثل همه بیابریم این یه میدون دیگست
این دفعه هم ازسمت راست رفتیم اما دوباره رسیدیم به میدون.روبه جیمین گفتم:فکرکنم میدوناشون زیادباشه که همش جلوی ما سبز میشه.جیمین:بیاازسمت چپ بریم ولی اگه اشتباه بودمجبوری تا هتل پیدابشه کولم کنی. باحرفش چشمام گردشدوگفتم:دیگه چی؟جیمین بالبخندگفت:دیگه برای امروزبسته بقیشو فردا میگم.واقعا چقدررو داشت این بشر.جلوترازاون راه افتادم واونم پشتم راه میرفت ومیگفت:آماده باش کولم کنی نوکرجان وهرهربه حرفای خودش میخندید.منم که کفری قدمامومحکم تربه زمین میکوبیدم .که بادیدن هتل جیغ بلندی کشیدم که جیمین باتعجب نگاهی به من کرد وگفت چیه
بلنددادزدم:هتل وبعددستشو کشیدم وبه طرف هتل دویدم جای درهتل واستادم ودستشو ول کردم جیمین رو به من گفت:چه بد نتونستم ازت سواری بگییرم امابه جاش اونقدردستمو کشیدی که فکرکنم پنج متر بلندترشده.بدون اینکه به حرفاش جواب بدم باخوشحال وارد هتل شدم وپله هارودوتایکی بالا رفتم ومحکم به دراتاق زدم.دراتاق بازشد وچهره ی خواب آلوده وی توقاب درنمایان شد.
جوری گفتم وی که انگارهزارساله ندیدمش.اونم بادیدن من خوابش پرید واومدجلوکه منو بغل کنه که من ازش فاصله گرفتم.خودش فهمیدوگفت:خوش اومدی خیلی نگرانتون بودیم.باهم رفتیم توواون درو باز گذاشت تاجیمین هم بیاد.جیمین باصدای بلندی که دوستاش بفهمن گفت:خیلی معلومه که نگران مابودیدچشماتون داره دادمیزنه که بی خوابی کشیدین تاماپیدابشیم.کوکی که تازه مارو دیدی بود به کره ای باخوشحاله گفت:خودتونید؟جیمین جوابشوداد:پس میخوادکی باشه؟کوکی اومد جلو وجیمین روبغل کرد وگفت:جین دنبالتون می....باصدای درحرفش روخوردوجین باچهره ی پریشون بلندگفت:خودتونید؟بازم جیمین گفت:پس کی میخوادباشه؟چراهمتون اینومیپرسید؟ بلندخمیازه کشیدم که همشون متوجه شدن وی گفت:بروبخواب فرداخیلی کارداری.سرمو تکون دادم ووارد اتاق شدم دروکه بستم صدای جونگ کوک اومدکه میگفت:صورتت چیشده؟می دونستم منظورشون جیمینه به طرف تخت رفتم وخوابیدم.
مثل همیشه صبح زود بیدارشدم وصبحانه رو آماده کردم روی میزنشستم وچندلغمه خوردم گوشیمو چک کردم که یک تماس بی پاسخ ازمادرم داشتم براش پیام فرستادم《سلام مامان من دیروز باریحانه بیرون بودم گوشیم توخونه بودوتماستونتونستم جواب بدم ببخشید شب زنگت میزنم 》بعدازاینکه پیام رفت بانرم افزاری که وی ریخته بود یکم کره ای تمرین کرده بودم حالا خیلی خوب میتونستم کره ای حرف بزنم.باصدای سلفه های کسی نگاهمو به جین دادم که کنارمیز واستاده بود.بالبخندبهش به کره ای گفتم:صبح بخیربشین صبحانه بخور.بالبخندبه فارسی جوابموداد:به فارسی حرف بزن منم دیگه زبون ایرانی روخوب خوب یادگرفتم.منم به کره ای گفتم:منم کره ای رو خیلی خوب یادگرفتم.صندلی روعقب کشید وگفت:آفرین پس من کره ای حرف میزنم که بیشتریادبگییری.پلاستیک سفیدی رو روی میز گذاشت وبه طرف من حل داد وگفت:بپوشش ببین اندازته.ازتوش بسته ی کادوشده ای رودراوردم وبازش کردم .چشمم به لباسی که دیروز توی مغازه چشممو گرفت افتادخوشحال روبه جین گفتم:ممنونم خیلی خیلی ممنون.جین بالبخندش جوابمو داد
بلند شدم وگفتم من برم بپوشمش ببینم اندازمه؟وازآشپزبیرون اومد داشتم دراتاقمو بازمیکردم که باصدای وی منصرف شدم نگاهی بهش انداختم که دستشو جلواورد .یه جعبه دستش بود.وی:این مال تویه.جعبه رو ازدستش گرفتم وبازکردم بادیدن همون لباسی که هم دیروز تونغازه دیدم هم جین بهم هدیه دادنگاهی به وی انداختم وسعی کردم لبخندبزنم روبه وی گفتم:واقعاممنونم.دلم نمی خواست ناراحتش کنم ودوباره گفتم:برم بپوشمش ببینم اندازست.سرشو تکون دادوگفت:فقط خواهش میکنم به کسی نگو که برات گرفتم.سرموتکون دادم ووارد اتاق شدم دوتاش هم اندازه بودچنددقیقه نگذشته بود که دراتاقم به صدادراومد.
دروکه بازکردم جونگ کوک رودیدم که بایک لبخندنگام میکرد.جونگ کوک:صبحانه خوردی؟بهش لبخند زدم وگفتم:آره توچی.جونگ کوک:نه اول اومدم یه چیزیو بهت بدم.دعا میکردم اون چیزی که جونگ کوک میده همون لباسی که جین ووی دادن نباشه.جعبه ی قلب شکل که باروبان بسته شده بود رو باز کردم .آه ازنهادم بلند شد.اشتباه کردم گفتم اون لباسه قشنگه.جونگ کوک:بپوشی ببینی اندازته اگه نبود باهم بریم یکی دیگه بگییریم.لبخندکم رنگی زدم ویک قطره اشک ازچشمام اومد پایین جونگ کوک که بدبرداشت کرده بود گفت:چرا گریه میکنی اگه میدونستم اینقدر خوشحال میشی که گریه کنی برات همیشه ازاینا میگرفتم.تندی اشکامو پاک کردم وگفتم:نه ممنون همین عالیه بروصبحانه بخور منم میام.بالبخند به طرف آشپز خونه رفت.دلم نمیخواست اونا رو هدیه به کسی بدم چون اون لباسا کادوی من بودن به خاطر همین سه تاشوبه عنوانیادگاری توهمون پاکت هاگذاشتم توی کیفم که بدونم کدوم مال کیه.ازاتاق بیرون رفتم داشتم وارد آشپز خونه میشدم که صدای وی روشنیدم.وی:اگه امروز بااین صورت توی کنسرت اجراکنی همه توی رسانه هاشایعه میکنن که دعواکردی.جیمین جوابشو داد:میکاپ که کردم دیده نمیشه.خیلی ناراحت شدم اون به خاطر من خودشو توی دردسر انداخت.بالبخندگشادبه سمت میز رفتم وگفتم:صبح بخیراعضای گروه تی تی اس.
.جونگ کوک گفت:بی تی اس نه تی تی اس.گفتم: آها.همشون مشغول خوردن شده بودن نگاهی به جیمین کردم که آروم آروم لقمه اش رو میخورد.یک دونه لقمه ی دیگه که خورد دیدم صورتش توهم رفت حتمابه خاطر زخم کنارلبش درد داشت.بدجوری ناراحت شده بودم.جین رو بهم گفت:توهم بخور چرا نمی خوری.بهش لبخندزدم وگفتم:خوردم شمابخورین.سرشو تکون داد .باصدای زنگ همه نگاه هم کردن.وی گفت:حتما خودشونن.پاشدم وبه طرف در رفتم وقتی دروباز کردم هیچکس نبود.خواستم برم بیرونو ببینم که سه نفرباصورت های دلقک مانند جلوم ظاهرشد.چنان جیغی کشیدم که چهارستون خونه لرزیدباجیغ من اون سه تا ماسکاشونو برداشتن ومن بااینکه صورتاشونودیدم ولی بازم جیغ میکشیدم.جیمین دادزد:اون صدای جیغ جیغوتوقطع کن رو اعصابه. جلوی دهنمو گرفتم وبه اون سه نفرنگاه کردم که دستشون روی گوشاشون گذاشته بودن.یکیشون که قدش بلندتر بود گفت:چه خوش صدا.بااین حرف لبخندخجالت زده ای زدم.جیمین منو کنارزد وبالبخند باهمشون احوال پرسی کرد.
کناروایستادم واونا اومدن تووباجین وکوکی ووی هم دست دادن وهمو بغل کردن وی به اون پسره که قدش بلندتربود اشاره کردو گفت:این نامجون (آرام).وبعدبه پسری کا کنارش واستاده بود اشاره کرد وگفت:این شوگاست.به پسردیگه ای اشاره کرد وگفت:واین جی هوپه.وروبه اون سه تاگفت:این مایاست.سه تاشون لبخندی زدن وجی هوپ گفت:ازدیدنت خوشوقتم.منم جوابشو بایک لبخنددادم.همه روی مبل هانشستیم اون سه تاخم رفتندتا چمدونشونو بزارن وبیان.ازجام پاشدم وبرای همه چای ریختم .وقتی برگشتم اون سه تاهم روی مبل نشسته بودن سینی رو روی میز گذاشتم وهمه ازم تشکرکردن جزجیمین.جیمین روبه نامجون گفت:چه خبر؟نامجون:چندنفرازاعضای پشت صحنه دیرتر میان وممکنه دیرترشروع کنیم .جونگ کوک آهانی گفت وجین گفت:پس بیان تمرین کنیم.همشون قبول کردن با کمک هم مبل هارو کنارخونه گذاشتندتاجابازتربشه برای تمرین.روی مبل نشستم وکارهاشونو نگاه میکردم.جونگ کوک اهنگ موردنظرروگذاشت وباحرکت باحالی اومد وسط .جیمین ووی وجین بعدازجونگ کوک اومدن وسط وبعدش شوگاوجی هوپ ونامجون هرهفتاشون خیلی هماهنگ حرکاتومیرفتند ومن بالبخندنگاشون میکردم.آخرین تکه ی آهنگوشوگا خوندواجراتموم شد.تاآهنگ تموم شد شروع کردم محکم دست زدن چنان محکم دست میزدم که دستم داشت داغون میشدازجام پاشدم وگفتم:عالی بود.ودوباره دست زدم.همه به جزجیمین تاکمرخم شدن وتشکرکردن
روبه همه گفتم:چون اینقدر خوب اجرا کردین یه غذایی براتون درست میکنم که انگشتاتونودرسته بخورید.به سمت آشپزخونه رفتم وتصمیم گرفتم کمی کیمچی وکیک برنجی ومیگودرست کنم.توی گوشی کیمچی روسرچ کردم وشروع کردم ازروی گوشی درست کردن.شوگا اومد توآشپزخونه وگفت:کمک نمی خوای؟به روش لبخندزدم وگفتم:نه ممنون.شوگا گفت:بوی سوختنی نمیاد.تندی به سمت قابلمه رفتم وتوشونگاه کردم.شوگاگفت:اول گازوخاموش کن بعداون تورو نگاه کن.راست میگفت باید اول گازو خاموش میکردم.بدجوری گند زده بودم.شوگا باظرف کیمچی اومد جلو وگفت:این چیه؟روبهش گفتم:کیمچیه.شوگاچشماش گرد شدوگفت:این چه مدل کیمچیه؟من:خراب درست کردم؟شوگا:بزارماغذادرست کنیم باشه؟سرموتکون دادم وشوگابلنددوستاشوصدازد.همه توی آشپزخونه جمع شده بودند.تصمیم گرفتیم به چهارگروه دونفره تقسیم بشیم.من وجونگ کوک باهم بودیم.جیمین وشوگا باهم بودندوجی هوپ وجین هم باهم ونامجون ووی هم باهم بودند.هرکدوم غذای خودمونوانتخاب کردیم جونگ کوک روبه من چشمک زدوگفت:بچه هابیاین مسابقه
همه قبول کردن وشروع کردن درست کردن غذای خودشون من وجونگ کوک دوکبوکی درست میکردیم وجیمین وشوگاکیمچی وجی هوپ وجین گیمباپ نامجون ووی هم سوپ کیمچی.وقتی مشغول درست کردن شدیم یاجونگ کوک شیطونی میکردیابقیه بچه هاآهنگ میخوندن ومارومیخندوندن خلاصه حسابی خوش گذشت.جونگ کوک آشپزیش عالی بود بیشترکارارواون انجام داد.باجونگ کوک داشتیم حرف میزدیم ودوکبوکی درست میکردیم که جونگ کوک گفت:میخوای برنده بشیم؟گفتم:چطوری؟جونگ کوک:اینطوری.نمک دون رو نشون دادوچشمک زد.یکی از نمک دون هارو به من دادوبه گروه جیمین اشاره کرد وخودش هم به سمت وی ونامجون رفت.
.رفتم کنار شوگا واستادم وبهش گفتم:من کیمچی خیلی دوست دارم کمک میخوای؟جیمین به جای شوگاجواب داد:نه کمک تودردسره،مانمی خوایم.شوگاچشم غره بهش رفت وروبه من گفت:میتونی ایناروهم بزنی؟سرموتکون دادم وشوگارفت که دستاشو بشوره ومنوجیمین رو تنهاگذاشت .جیمین هی نگام میکرد ومن نمی تونستم نمک بریزم توغذاشون.جیمین:بسته برو کمک یکی دیگه
.روبه جیمین گفتم:میشه برام آب بیاری تشنمه؟جیمین:دیگه چی بروخودت بردار.دستامو بهش نشون دادم وگفتم:میبینی که دارم هم میزنم.پوف بلندی کشیدورفت که برام آب بیاره نگاهی به شوگاکردم که داشت میومد همه نمک هاروتوش خالی کردم.وبه سمت شوگارفتم.من:کاردیگه نیست من بکنم؟شوگا:نه ممنونم .بهش لبخندزدم وبه سمت جونگ کوک رفتم.روبه جونگ کوک گفتم:چی شد؟جونگ کوک:تمومه مابرنده ایم تودوتاگروه دیگه هم نمک ریختم.هردوخوش حال به سه تاگروه بازنده می خندیدیم.همه دور میز نشسته بودیم وقراربود هرگروه مال گروه های دیگروبخوره.اول ازهمه من میخواستم تست کنم غذاهارو.اول به سمت ظرف نامجون ووی رفتم ویکم ازسوپ کیمچی خوردم امااصلا شور نبود به جونگ کوک که لبخندرولب داشت وباسرمیگفت چی شدنگاه کردم.دوباره از غذاخوردم وروبه وی ونامجون گفتم:عالیه حرف نداره.اون دوتا لبخندبه لب به هم نگاه کردند.
ممنون ازکسایی که داستانمو دنبال کردن❤❤❤ اگه جایی از داستانمو دوست نداشتید منو ببخشید😔 داستانمو دنبال کنید تا ببینید چراغذاهاشون شورنبود😊😋 امیدوارم خشتون اومده باشه ونظرفراموش نشه😉😀
عالییییی
عالی بود
عالییی
مرسی❤❤❤
به نظر من جونگ کوک نمک رو تو غذای دوستاش نریخته هر چی باشه اونا دوستاش هستن و فقط میخواست مایا رو زایه کنه
این خیلی ایدهی خوبیه
داستانت عالی بود 🤗🤗😍❤✌
مرسی عزیزم
ولی ریخته فقط برای شوخی با دوستاش بوده❤❤❤
خیلی خوب بودد میشه قسمت بعدی رو زودتر بذاری
ممنون❤همین روزاست بیاد
اومد میتونی بری بخونی🤗مرسی عزیزم❤
پارت بعدی لطفا❤❤
اومده عزیزم میتونی بخونی😘
عالیییییییییییییییییییییی
مرسی گلم
وایییی خیلی خوب بود🥴🥴🥴لطفا زودتر پارت بعدیش و بزار🙏😥😅
ممنون❤پارت بعدی رو گذاشتم میتونی بخونی😘😘😘
ادامه ادامه ا دامه ادامه
مرسی حتماحتما حتما😁😉❤
عالی بود بعدی رو زود بذار ممنون
ممنون گلم❤همین روزاست اونم بیاد