اینم پارت سوم
این داستان : یک نقشه ی احمقانه
از زبان یسنا:قراره فردا پسر عمویم یعنی محمد قایمکی بیاد خونمون و روی اون ازمایش میکنیم تارا:پس والدین مون چی؟ نفس:فردا انجمن اولیا و مربیان هست و توی زمانی که خانواده ها نیستن میریم تو زیر زمین خونه ی یسنا و اون کار رو انجام میدیم تارا:مطمئنید جواب میده؟ نفس و یسنا :وای تارا چقدر ادا اسول در میاری از خودت پس تو نباش تارا:نخیر نخیر من هستم تا تهش هم هستم بعد زنگ کلاس خورد
کلا سه تا زنگ مهم داشتیم یکی علوم بعدی آزمایشگاه بعد تاریخ و بعد فارسی اون یکی هم بد ترین درس یعنی ریاضی از زبان یسنا زنگ آخر خورد و همه وسایلمون رو جمع کردیم من رفتم پیش تارا و گفتم حالا که داریم میاین خونمون میخوای کتاب رو بدی به من؟ تارا:یسنا ما که مستقیم میایم خونتون پیس چرا باید کتاب رو بهت بدم یسنا:همین طوری بعد از پله ها گذشتیم و رفتیم تو حیاط مامان هامون اومدن سمت ما و گفتن حدود ساعت هشت شب میان ای ول هفت ساعت وقت داریم، بعد جوری رفتار کردیم که داریم میریم خونه ی خودمون ولی در اصل راه افتادیم طرف خونه ی یسنا
رسیدیم به خونه ی یسنا تارا:خب تکالیفمون رو چیکار کنیم؟ بعد یسنا و نفس به هم نگاه کردن و گفتن روشا تارا:روشا بسیار گزینه ی بدی هست و پول تو جیبی های ما رو خالی میکنه نفس :ولی میرزه تارا:خب باید سیصد تومان جور کنیم نفس:صد تومانش با من بعد صد تومان گذاشت کف دستم یسنا:صد تومانش هم با من و صد تومان گذاشت کف دستم منم صد تومان گذاشتم روش کلا شد سیصد تومان و بعد رفتم دم خونه ی روشا
تارا رفت دم خونه ی روشا و زنگ رو زد و مامانش اومد مامانش:سلام با روشا کار داشتی تارا:اره میشه بهش بگید بیاد کارش دارم بعد روشا اومد و مامانش رفت تارا:روشا بیا این تکالیف ما اینم پولش روشا: مطمئنی؟ تارا:اره بعد روشا رفت داخل و تارا هم رفت پیش بقیه
نفس و یسنا:چی شد؟ تارا:حله حالا محمد کجاست بعد دیدم محمد از خونه بغلی اومد یسنا :سلام پسر عمو چطوری؟ محمد:خوبم حالا قضیه چیه؟ تارا:بزار من توضیح بدم ببین محمد یه کتاب پیدا کردیم که در مورد احضار یه موجود گفته بعد میخوایم ببینیم این وجود داره یا نه محمد:من بهتون ثابت میکنم که الکیه
تارا:ببینیم و تعریف کنیم بعد محمد رفت رو زیر زمین و آون کار هارو کرد یک ساعت بعد.............
یسنا:وای محمد زود باش تارا کی تموم میشه؟ تارا:خب اینجا زده نیم ساعت تا سه ساعت ممکنه طول بکشه نفس :سه ساعت اینجا بیکار باشیم تارا:وای خیلی گشنمه بعد یسنا گفت یه چیزی تو یخچال داره و میاره و الان فقط من و نفس موندیم
تارا:نفس اگه واقعیت داشت چی ؟ نفس:میریم خودمون انجامش میدیم و به آرزو هامون میرسیم تارا:منم خیلی آرزو دارم امید وارم بر آورده بشه بعد
بعد یسنا با بستنی شکلاتی اومد داشتیم بستنیمون رو میخوردیم که یهو............ تا پارت بعدی خداحافظ