اینم پارت نهم
این داستان : آشنایی با ریل انسان
استن:یهو در باز شد و یک دختر و با موهای بنفش دیده میشد ولی صورتش معلوم نبود همه بلند شدیم دیدیم آون اومد جلو و گفت خوشحالم میبینمتون ویل:هان ببخشید شما؟ ریل:بابا منم ریل ویل:ریل تو کجاش شبیه ریلی ؟ فورد:چرت و پرت نگو دختر تو کی هستی؟ ویل:صبر کنین بزار بفهمیم اگه تو ریل هستی اسم واقعی من رو میدونی خب بگو اسم واقعی من چیه؟ ریل:اسم واقعی تو ویلب. .. و یهو حباب از دهن ریل اومد بیرون استن:چی شد؟
ویل:انسانها حتی اگه اسم ما رو بودنن نمیتونن اسم ما رو بگن فورد:یعنی این ریله؟ ویل:اره از زبان کیل:آه این بیل مزخرف کجا رفت؟ چقدر اعصاب خورد کنه این بیل باید برم دنبالش ولی میبل و دیپر رو چیکار کنم ولش کن بیل خودش میاد بعد میبل وارد اتاق شد میبل:قربان نمیخواید برم بیل رو پیدا کنم؟ کیل:داشتی دم در به حرفای من گوش میکردی؟( خب بکنه اشکالی نداره که😒 ) میبل:نه قربان خودم فهمیدم اخه اون لحظه ای که بیل دنبال ریل بود رو دیدم و فهمیدم بیل رفته
کیل:فوضروری اش به تو نیومده حالا برو بیرون میبل:چشم قربان کیل:به دیپر بگو بیاد میبل:چشم بعد رفتم پیش دیپر دیپر:ارباب کیل کارم داره؟ میبل:تو از کجا میدونستی اره کارت داره دیپر:فهمیدنش به تو ربطی نداره و بعد رفت توی اتاق کیل کیل:دیپر منتظرت بودم دیپر:کاریم داشتین؟ کیل:برو و ریل رو برام بیار دیپر:چشم و بعد رفت کیل:پاسیفیکا بعد پاسیفیکا آمد داخل پاسیفیکا:بله قربان کیل:همراه میبل برو دنبال بیل پاسیفیکا:چشم قربان
از زبان بیل:وای چقدر سرم درد میکنه من کجام اینجا کجاس؟ اصلا اینجا چیکار میکنم بعد یه صدا اومد و گفت تو توی خونه ی من هستی بیل:دیدم یه دختر با لباس های سبز و موهای سبز روشن چشم های سبز روی درخت نشسته و داره یه چیزی مینویسه بیل:چرا منو اوردی اینجا دختر سبزه:به جای تشکر کردنته از صد تا گرگ نجاتت دارم بیل:بگو من کجام سبزک دختر سبزه:اولا که اسم دارم اسمم میسو هست دوم این چه طرز برخورد با یه خانمه؟ بیل:الان انتظار داری بهت بگم بانو ؟ میسو:منظورم این نبود😐😑 بیل :پس منظورت چیه؟
میسو:منظورم اینه این قدر حرف نزنی و از خونه ی من بری بیرون به اندازه ی کافی حرف شنیدم بیل:باشه و بعد بلند شد و داشت میرفت یهو سرش رو برگردوند و گفت با اینکه به تشکر کردن متنفرم ولی ممنونم که نجاتم دادی میسو :قابلی نداشت😐بعد تو دلش گفت لطفا برو حوصلت رو ندارم بیل:راستی تو یه سایفری؟ میسو:سایفر که نیستم ولی یه قدرت هایی دارم بیل:چه جالب اگه بخوای میتونی با برادر من و خودم همکار شی میسو:به چه کاری؟ بیل:خیلی کار های بزرگ که با جادو انجام میشه
میسو:قبوله بیل:پس بیا دنبالم میسو: باشه از زبان دیپر:رسیدم به کلبه داشتم میرفتم یهو یه تصویر اومد تو ذهنم که داشت یه دختر و پسر رو نشون میداد که داشتن سوار اتوبوس میشدن (منظورش لحظه ای که میبل و دیپر داشتن از آبشار جاذبه میرفتن )بعد احساس کردن که یه نسبتی به اون تصویر دارم ولی یهو کیل اومد تو مغزم کیل:برو دیپر سمت کلبه درخت رو داری نگاه میکنی اگه درخت میخوای تو راه برگشت یه درخت بکن برات بکارم دیپر:ببخشید قربان الان میرم سراغش کیل:آفرین پسر کاجی خوب
از زبان کیل:اخیش بدبخت میشدیم اگه فهمیده بود یهو پاسیفیکا و میبل اومدن تو میبل:قربان پیداش نکردیم کیل:احنق ها همین جا هاست دیگه باید همه جا رو بگردین اصلا همه جارو گشتین؟ میبل و آون یکی: اره همه جا به جز جنگل ممنوعه میخواین بریم اونجا هم بگردیم کیل:بیل مگه دیوونس بره اونجا حتما خوب نگشتید حالا تکلیف تون مشخص میشه حالا برید بیرون تا بیشتر کفری نشدم میبل و آون یکی:چشم بعد رفتن
یهو در وا شد کیل:اکسولاتل دیگه حوصله ی تو رو ندارم بیل:مطمئنی اکسولاتل هست کیل:دیدم بیل هست گفتم معلومه کجا بودی بیل:اروم باش رفته بودم دنبال ریل ولی یه سوپرایز برات دارم کیل :حالا چی هست؟ بعد بیل گفت.....
خب حدس بزنید بیل چی گفت آنچه خواهید خواند:میسو:قبوله ویل:باید بریم قدرتت رو پس بگیریم ریل:قدرتم تو یه شیشه هست که دست اکسولاتله