امیدوارم که طولانی دیگه باشه این پارت . نطر فراموش نشه . خب ... حرفی ندارم 😐
از روم بلند شد و گفت : اه تویی ؟! روی زمین چرخیدم و نگاهش کردم گفتم : چته چرا اینطوری میکنی ؟ گفت : خب فکر کردم مزاحمی چیزی هستی . از روی پاشدم و گفتم : تو چرا نگهبان جایی نشدی کارت هم خوبه . دنیل گفت : تا الان بیدار بودی ؟ گفتم : نه الان ... تو خودت برای چی بیداری ؟ دنیل گفت : هوم خوابم نبرد خواب بدی دیدم . گفتم : منم همین طور ... یهو دستم رو گرفت و چسبوند به خودش و گفت : خوابت میاد ؟ لپ هام سرخ شد گفتم : نه ... ارع ... گفت : بالاخره ارع یا نه ؟ به چشماش خیره شدم . صورتش رو برد توی موهام و موهام رو بو کرد و گفت : بوی خیلی خوبی میده ! نمی دونستم چیکار کنم . گفتم : ببخشید میشه ولم کنین ؟ دنیل گفت: نه مشکلیه ؟ حرفی نداشتم بزنم واقعا چم شده که چیزی بهش نمیگم . از زبان کوران : پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم به ساعت نگاه کردم 3:15 صبح بود به تخت نگاه کردم یوکی سر جاش نبود . در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون . از زبان یوکی : گفتم : لطفا ولم کن خواهش میکنم . دنیل گفت : برای چی اینقدر نگرانی ؟ گفتم : اگه کسی ببینه ... گفت : خب ببینه مشکلش چیه ؟ حتما نمی دونه که من و کوران ... یهو یکی دست گذاشت روی سرم و گفت : میشه بپرسم داری چیکار میکنی ؟ چرخیدم و دیدم دوین دست گذاشته رو سرم . دنیل گفت : ما هیچکاری نمی کنیم . دوین یه لبخند زد و دست دنیل رو از دور کمر من جدا کرد . دنیل گفت : مشکلش چیه که ... دوین گفت : هییی حتما مشکل داره که ... کوران از ته راهرو اومد و گفت : وای جمع تون جمعه . گفتم : نه ... دنیل گفت : خب می گفتی ! دوین چشاش گرد شد و گفت : بعدا بهت میگم من رو هول داد طرف کوران . کوران رو بغل کردم و گفتم : بریم بخوابیم اومدم اب بخورم ... کوران گفت : برو بخواب منم میام . گفتم : نه باهم بریم . نمی دونم چرا اینقدر نگران بودم . دوین که شاهد بود اون من رو بغل کرده بود ... دنیل رو به روی من دولا شد و دست گذاشت رو موهام تا اومد حرف بزنه . کوران دستش رو گرفت و گفت : خیلی خوشم نمیاد کسی دست بزاره رو سرش . دنیل و کوران تقریبا هم قد بودن . دنیل گفت: آها اون وقت شما کیه این خانم باشی ؟ کوران فقط لبخند زد و گفت : همون طور که گفتم خوشم نمیاد کسی دست بزاره رو سره یوکی . دست دنیل رو ول کرد و دستش رو انداخت دور کمرم و روبه دنیل گفت : شب بخیر . تو راه رو گفتم : اممم چیزه تو که فکر نکردی اون ... حرفم رو ادامه ندادم . داخل اتاق شدیم . کوران گفت : فکر نکردم چی ... ؟ دستش رو گرفتم و رفتیم رو تخت دراز کشیدیم . گفتم : تو درباره اون لحظه که دنیل دستش رو گذاشت رو سرم چی فکر کردی ؟ کوران چشماش رو بست و گفت : هیچ فکری . گفتم : آخه تو گفتی ... کوران چرخید و گفت : بیخیال حرف من می خوای بخوابی ؟ گفتم : ها ... آ باشه . شب بخیر .
صبح با صدای ساعت از خواب بیدار شدم . کوران هم هم زمان با من بیدار شد . سردم بود گفتم: هوا سرد نیست ؟ کوران چشماش نیمه باز بود گفت : هوم نه تو سردته ؟ گفتم : ام خب اره ... کوران پتو رو از روی خودش زد کنار و دو لایه انداخت روی من و از روی تخت پاشد . پتو رو زدم کنار و گفتم : کجا ؟ رفت سمت دستشویی و گفت : ادم صبح بیدار میشه کجا میره ؟ 😐 خندیدم و گفتم : آها ببخشید برو 😅 . کوران در دستشویی رو باز کرد و داخل شد . دستم رو گذاشتم زیر سرم و دوباره روی تخت دراز کشیدم . کوران صورتش رو خشک کرد و گفت : نمی خوای پاشی ؟ گفتم : نه یه لحظه میای پیشم ؟ اومد کنارم رو تخت نشست و گفت : بله ؟ دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم : تو دیشب واقعا هیچ فکری نکردی ؟ کوران گفت : آخه به چی فکر کنم ؟ گفتم : مثلا به اینکه ... حرفم رو ادامه ندادم . کوران زیر کمرم رو گرفت و گفت : پاشو بدو امروز کار زیاد داریم . از روی تخت پاشدم و ... موهام رو شونه کردم و با کریبس بستم . بعد صبحونه رفتم تو آشپزخونه و یکی از خدمتکار ها گفتم : کمک لازم ندارین ؟ ☺️ یکی از خدمتکار ها گفت : نه خیلی ممنونم . رفتم توی باغ یکم قدم زدم حوصلم سر رفته بود یکی از خدمتکار ها هم از کوران کمک خواسته بود . روی تاپ نشستم و یکم تکون خوردم . چشمام رو بستم که یکی تاپ رو نگه داشت . چشمام رو باز کردم کوران اومد کنارم نشست و گفت : حوصلت سر رفته ؟ گفتم : ارع نمی دونم چیکار کنم خدمتکار ها هم که کاری به ادم نمیدن . کوران لبخند زد و گفت : می خوای بریم بیرون ؟ گفتم : کجا مثلا ما که جایی رو نمیشناسیم ؟ گفت : من چند تا جا از تو اینترنت پیدا کردم . گفتم : کجا ها ؟ کوران گوشیش رو در اورد و رفت تو گوگل و ... کلی جا باهم دیدیم ولی مناسب ترینشون پیست اسکی بود . گفتم : با یه ها بریم ؟ کوران گفت : نمی دونم بهشون بگو . از روی تاب پاشدم
رفتم تو اتاق دوین و هلن . دوین از روی تخت پاشد و گفت : چی شده ؟ گفتم : خب من و کوران می خوایم بریم بیرون شما هم میاین ؟ هلن داشت موهاش رو سشوار می کشید گفت : کجا می خواید برید ؟ گفتم : پیست اسکی. دوین گفت : نه خودتون دوتایی برید حال کنید ما داریم تصمیم میگیریم که کادو برای کلو چی بگیریم . گفتم : باشه ... که لیرا از پشت در گفت : ببخشید می تونم داخل شم ؟ هلن سشوار رو خاموش کرد و گفت : اوهوم بیا تو . لیرا در رو باز کرد و داخل شد و روبه من گفت : بانو لطفا قبل از ساعت ۷ داخل عمارت باشید تو سالن اصلی . گفتم : آها باشه . از روی تخت پاشدم و از اتاق اومدم بیرون . رفتم طرفه اتاق خودمون که دنیل جلوی در اتاق وایساده بود . تا من رو دید گفت : جایی می خوای بری ؟ گفتم : چطور ؟ گفت : هیچی همین طوری . گفتم : چیکار داری ؟ گفت : یه سوال همین پسره کیه تو میشه؟ گفتم : اولا اون پسره اسم داره دوما تو چیکار داری که کیه من میشه ؟ دنیل اومد نزدیکم و دو تا دستان رو گرفت و چسبوند به دیوار و گفت : بهت گفته بودم که بوی خیلی خوبی میدی و الان بهت بگم که عاشقت شدم . چشام گرد شد چی عاشق من شده هه مسخرست . گفتم : یعنی چی عاشق من شدی ؟ دنیل گفت : پس اون پسره که... یهو کوران در اتاق رو باز کرد و گفت : نامزدشم مشکلت حل شد ؟ دنیل با چه لحنه مسخره گفت : چی نامزدش ... وای خیلی خوب بود . کوران مچ دست دنیل رو گرفت و فشار داد و گفت : هر چی دوست داری فکر کن ولی تو حق نداری باهاش... گفتم : دنیل ارع کوران نامزدمه میشه ولم کنی ؟ دنیل گفت : نه نمیشه چون من عاشق تو شدم . کوران دست دنیل رو کشید و گفت : حرف تو کله ات نمیره نه ؟! دنیل دستای من رو ول کرد و گفت : پس نامزدشی ها ؟ من جای کوران جواب دادم . دنیل رفت سمت کوران و گفت : خوبه از این رقابت ها خوشم میاد ! کوران دنیل رو از خودش یکم دور کرد و گفت : رقابت ؟ دنیل گفت : ارع ... کوران خندید و گفت : باشه منتظرم . بعد دستم رو گرفت و من رو چسبوند به خودش و داخل اتاق شدیم .
گفتم : منظورش از رقابت چیه ؟ کوران دست کرد تو موهاش و داد بالا و نشست رو تخت . رفتم کنارش نشستم و گفتم : ها ؟ کوران گفت : می دونی رقابت یعنی چی ؟ گفتم : خب یعنی یه مسابقه بین دو نفر ... کوران گفت : خب حالا رقابت عشقی می دونی یعنی چی ؟ گفتم : یعنی مسابقه بین دو نفر برای یه نفر . کوران حرفی نزد و فقط نگاه کرد . گفتم : خب بقیه ش ... کوران گفت : اون می خواد با من رقابت کنه . گفتم : خب بکنه من تو رو دوست دارم ... کوران حرفی نزد و روی تخت دراز کشید . گفتم : چرا چیزی نمیگی ؟ رفتم روی کوران به چشماش خیره شدم . کوران گفت : یوکی ترسیدی ؟ گفتم : نه برای چی بترسم . گفت : آخه حالت چشمات یه جوریه ... موهاش رو زدم کنار و گفتم : من فقط تو رو دوست دارم و اون هر کاری که دوست داره بکنه ... که کلارا در اتاق رو باز کرد . سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : جانم کار داری ؟ کلارا گفت : معذرت می خوام ... گفتم : درباره ؟ گفت : دنیل یه مشکلی داره که اگه عاشق کسی بشه سخت میشه راضیش کرد ... خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باشید و اگه کاری کرد چیزی بهش... گفتم : صبر تو الان داری میگی هر کاری کرد ما کاری نکنیم ؟ کلارا گفت : بله . کوران پاشد نشست و گفت : پس می خوای بگی که پسر عموت مشکل داره ؟ کلارا گفت : نه ... ام ... بازم معذرت می خوام ... بعد سریع از اتاق خارج شد و در رو محکم بست . گفتم : چرا اینطوری بهش گفتی ؟ کوران گفت : چطوری می گفتم ؟ مثلا میگفتم پسر عموت یکم ... گفتم : خیله خوب بیخیال فردا برمیگردیم ژاپن و تموم میشه . چند دقیقه سکوت بود تو اتاق . پریدم روی تخت و گفتم : بریم ؟ کوران گفت : کجا ؟ گفتم : آه پیست اسکی رو میگم .
کوران گفت : آها باشه بریم ... گفتم : حالش رو نداری نه ؟ کوران گفت : نه حالش که هست ... گفتم : پس حله پاشو پاشو پاشو... دست کوران رو گرفتم و کشیدم ، و از روی تخت بلندش کردم . ساعت رو نگاه کردم کوران پرده رو زد کنار و گفت : به نظرت با این برفی که داره میاد میشه اصلا تا پیست رفت ؟ گفتم : اییی دنبال بهونه نباش . کوران گفت: باشه من که دنبال بهونه نیستم بریم . دکمه های کتم رو بستم و از اتاق اومدم بیرون . کوران گفت : برو جلوی در منم میام . گفتم : باشه فقط زود بیا ... تو حیاط دولا شدم و یه گوله برف درست کردم . پرت کردم اون طرف باغ ... که یهو یکی با گوله برف زد تو سرم و کلاهم افتاد . برگشتم و نگاه کردم . کوران داشت می خندید . گفتم : خیلی بدی چرا زدی ؟ تا اومدم یکی دیگه درست کنم . دوباره یکیزد تو بازوم . گفتم : سرعتت خیلی بالاست . کوران گفت : تو پیست اگه خواستی تلافی کن فعلا بیا بریم . بلیط رو دادیم و داخل شدیم . اکثرا چهار پنج نفره اومده بودن . فقط من و کوران با یه دختر و پسر دیگه دو نفری بودیم .
کاپشن اسکی رو پوشیدم . مثل پنگوئن شده بودم . چوب اسکی رو برداشتم . کوران کلاهم رو بست گفتم : انگار سنگین شدم . کوران خندید و گفت : مثل پنگوئن شدی . گفتم : ولی تو نشدی بهت میاد . دست کوران رو گرفتم و رفتیم . تو اولین دور پنج بار افتادم 😂 . کوران گفت : می خوای باهم بریم تا ناقص نشدی ؟ گفتم : باشه باهم بریم ولی من تعادل ندارم تو رو هم می ندازم زمین . کوران لبخند زد و گفت: مشکلی نیست . وسط راه یهو باتوم از دستم در رفت و تعادلم رو از دست دادم و خودم رو سنگین کردم . کوران گفت : چیکار می کنی از دوتایی باهم می افتیم . گفتم : باتوم از دستم در رفت نمی تونم خودم رو کنترل کنم ... برف ها رو از روی صورتم زدم کنار .
کوران گفت : چیکار میکنی ؟ گفتم : قبلا که گفتم ممکنه با هم بی افتیم 😅 . ساعت دو طهر بود ولی ابر ها جلوی آفتاب رو گرفته بودن . رفتیم در بوفه . قهوه رو از کوران گرفتم و نشستم رو صندلی و شروع کردم به خوردن . کوران گفت : زود تر بریم که برای کلو هم یه چیزی بگیریم . گفتم : باشه. لیوان رو انداختم تو سطل و چوب های اسکی رو در اوردم . لباسام رو عوض کردم و باهم از سالن خارج شدیم . خیلی حال داد ولی اگه بقیه هم بودن بهتر بود .
رفتیم تو یه پاساژ با هم همه جا رو گشتیم . گفتم : براش عطر بگیریم ؟ کوران گفت: نمی دونم. داخل مغازه پرفیوم ( عطر فروشی) شدیم .مردی با موهای بور گفت : Hello, welcome . یکم مکس کردم کوران گفت : داره انگلیسی صحبت میکنه . گفتم : Hi, thanks . _ what can I do for you ( چه کاری می تونم براتون انجام بدم ) + I'm sorry, I wanted girls' perfume ( ببخشید ' عطر دخترونه می خواستم ) _ Yes, yes, please ( بله ، بله بفرمایید ) چند تا عطر بهم نشون داد . یه دختر داخل مغازه شد و روبه کوران گفت : Excuse me, a woman outside is working with you ( ببخشید یه خانمی بیرون با شما کار دارن ) از زبان کوران : از پاساژ اومدم بیرون گفتم : Where ؟ زن گفت : Front in the second passage. There is a woman with short light hair and colored eyes. Gave you the address . ( جلوی در دوم پاساژ . همون جا یه خانمی با موهای روشن کوتاه و چشم های رنگی . نشانی شما رو داد ) اومدم بیرون از پاساژ . دختر از پشتم اومد و پرید بغلم و گفت : وای دلم برات تنگ شده بود . گفتم : میبینم که باز خوب شدی و اوندی سراغ من . نیلی آدامسش رو باد کرد و گفت : دلم برات یه ذره شده بود تو چطور ؟ ...
از زبان یوکی : عطر رو خریدم و اومدم بیرون . چشمم خورد به یه پیرن گفتم تا کوران بیاد برم ببینمش . داخل بوتیک شدم و سلام کردم ... لباس رو گرفتم و رفتم تو اتاق پورو . پوشیدمش . رنگش یاسی بود و یه گله سینه بنفش داشت . که یهو یکی در اتاق پورو رو باز و اومد تو و در رو دوباره بست ...
بگید که اون کسی که داخل شده کی بوده